" /> 6 فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 57 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

۶ فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۷

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

رو به روی من ایستادن که تازه امیر به خودش زحمت داد و از روی صندلی بلند شد.
هر سه نفر ما به دلایل خاصی متعجب به هم زل زده بودیم اما تنها کسی که کوچک ترین حیرتی در نگاهش وجود نداشت امیر بود.
مثل همیشه خونسرد…با یه پوزخند گوشه لبش!
آرمین بالاخره به خودش اومد و به من اشاره کرد و عصبی از امیر پرسید
_این اینجا چیکار می کنه؟
دستش و دور کمرم حلقه کرد و گفت
_پیش شوهرش دیگه…مگه باید کجا باشه!
به وضوح میشد متوجه صورت قرمز شده و رگ های برجسته از خشم آرمین شد.
حتی هانا هم از این عصبانیت آرمین ترسید و وحشت زده نگاهش کرد.
آرمین نگاه سرزنش آمیزش و به من دوخت و با تشر گفت
_باز تو خودسر چه غلطی کردی؟
به جای من امیر جواب داد
_تو بهتره سرت تو کاره خودت باشه، لیلی زن قانونی منه…اگه می خوای کمکت کنم تا دخترت و از دست اون سگ پیر نجات بدی بهتره کمتر توی کارای من سرک بکشی.
آرمین با حرص دستاش و مشت کرد و چیزی نگفت.
مشخص بود بدجور کارش پیشه امیر گیره که سخت جلوی خودش رو گرفته تا از کوره در نره.

نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه جو بین شون و عوض کنم پرسیدم
_کاره کیه آرمین؟ کی دخترت و دزدیده!
با نفرت لب زد
_شاهرخ.

شاهرخ؟
اسمش خیلی برام آشنا بود.
کمی فکر کردم تا بالاخره به خاطر آوردم کیه!
اونم مثل امیر توی کاره قاچاق دخترای بیچارس…
پس اگه شاهرخ کسیه که دختره آرمین و دزدیده یعنی همون فردیه که قصد داشت اونروز توی پارک جنگلی امیرو بکشه!
هه…مثل اینکه با آرمین و امیر بدجور خصومت داره.
دلیل خصومتش با امیرو درک می کردم…شاید به خاطر رقابت بود.
اما با آرمین چرا دیگه؟

#لیلی

واجب شد که حتما توی یه فرصت مناسب همه چیزو از زیره زبون آرمین بیرون بکشم!

دیگه سوالی نپرسیدم که امیر نگاه سردش و بین هانا و آرمین چرخوند و بعد گفت
_من و لیلی میریم به عمارتم…تو هم اگه دوست داری دست زنت و بگیر و دنبالمون بیا.
و بعد خواست خم بشه تا چمدونش و از کناره صندلی برداره که آرمین محکم مچ دستش و گرفت.
کلافه نگاهش کرد و غرید
_تا تکلیف دختره من مشخص نشه نمیزارم از جلوی چشمام تکون بخوری…همین امروز از طریق رابطتت شاهرخ و برای من پیدا کن!
امیر پوزخندی زد و مچ دستش و از بین انگشتای آرمین بیرون کشید.
هراسان نگاهشون کردم.
هم من و هم هانا ترس این رو داشتیم که مبادا بین این دونفر دعوایی پیش بیاد و وضع و حسابی بدتر کنه.
با عصبانیتی که کمتر از فردی به خونسردی امیر میدیدم گفت
_من و با خودت دشمن نکن آرمین! بخوام می تونم شاهرخ و از سره راهم بردارم بدون اینکه کسی کوچک ترین نشونی از دخترت پیدا کنه.
با تموم شدن جملش، چشمای هانا پر از اشک شد.
معلوم بود خیلی نگران دخترشه…
آروم دستش و روی شونه آرمین قرار داد و با بغض گفت
_وقت داره می گذره…از اون عوضی هر کاری برمیاد آرمین، اگه خیلی دیر بشه و یه کاری نکنیم ممکنه بلایی سره آیلا بیاره…اون حتی به یه بچه بی گناه هم رحم نمی کنه.
امیر ابرویی بالا انداخت و با لحن اغوا کننده ای زمزمه کرد
_حق به خانومته…میای به عمارت من و باهم یه فکری به حال اون حروم زاده می کنیم.

آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و ناچارا سری تکون داد.
بیچاره چاره ای جز قبول حرفای امیر نداشت.
به خاطر دخترش مجبور بود هرکاری می تونه انجام بده…

#هانا

* * * * *
به دره اتاق تکیه زدم و غریب نگاهی به اطراف انداختم.
این عمارت با اینکه خیلی بزرگ بود اما حکم قفس رو برام داشت.
دلیلشم فقط به خاطر دوریم از آیلا بود…بیچاره دخترم، الان معلوم نیست چه حالی داره…حتما کلی ترسیده!
بی رمق به سمت تخت رفتم و ساکم و روش قرار دادم.
از ته دل فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه کمک مون کنه تا زودتر آیلا رو از دست اون لاشخور نجات بدیم.
زیپ ساکم و باز کردم و گوشیم و از داخلش بیرون آوردم.
مهرداد نزدیک به ده بار تماس گرفته بود…حتما نگران بودش!
از موقعی که آیلا دزدیده شده بود باهاش حرف نزده بودم.
خواستم شمارش و بگیرم که همون لحظه دره اتاق باز شد و آرمین با اخمایی درهم فرو رفته داخل اومد.
کلافه به سمت تخت قدم برداشت و بدون هیچ حرفی روش ولو شد.
بیخیال تماس گرفتن با مهرداد شدم و گوشی و داخل ساک پرت کردم.
به طرف آرمین رفتم و بالای سرش ایستادم.
_چی شد آرمین! تونستی شاهرخ و پیدا کنی؟
در حالی که چشماش بسته بود، تلخ جواب داد
_آره.
هیجان زده گفتم
_خب پس چرا گرفتی خوابیدی؟ بلند شو باید بریم آیلا پس بگیریم.
چشماش و باز کرد و عاقل اندر سفیه نگاهم کرد.
با نگاهش تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه چرت و پرتی گفتم!
انگار همین جوری کشکی میشد آیلا رو از اون پیره سگ پس گرفت.
اگه با نقشه پیش نمی رفتیم ممکن بود آیلا آسیبی ببینه…

کنارش نشستم و با درموندگی پرسیدم
_می خوای چیکار کنی؟
نفس عمیقی کشید و گفت
_فعلا هیچی…منتظرم تا امیر از طریق رابطش جیک و پوک اون مرتیکه حروم زاده رو دربیاره.
موشکافانه پرسیدم
_میشه به این یارو امیر اعتماد کرد؟
به طرفم برگشت و عمیق نگاهم کرد.
حرفی زد که رسما وا رفتم.
_نه…نمیشه

نوشته ۶ فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا