" /> پارت اول تا اخر رمان دلربا - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

پارت اول تا اخر رمان دلربا

رمان دلربا

قسمتی از رمان دلربا

کفشای پاشنه پنج سانتیمو از پام در آوردم و گوشه ای از باغ پرت کردم.
با استرس برگشتم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم.
به علت بزرگی درختای باغ،چیزی مشخص نبود اما صداهاشون خبر از این میداد که نزدیک هستن…!
نفس عمیقی کشیدم و دامن بلند لباسمو از زیر پام جمع کردم.
و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به دویدن…
حالا که از دست اون کفشا خلاص شده بودم، سرعتم کمی بیشتر شده بود.
اینقدر دویدم که تقریبا به آخرای باغ رسیدم.
دست راستمو تکیه به یکی از درخت ها دادم و چندین بار، پی در پی نفس عمیق کشیدم.
دیگه واقعا نمی تونستم قدمی از قدم بردارم.
دستی میون موهای آشفتم کشیدم و ناچارا خواستم باز هم به دویدن ادامه بدم اما با صدایی که شنیدم، سره جام میخکوب ایستادم.
_همین نزدیکی هاست مطمئنم…! نمی تونه فرار کنه چون تموم در های باغ بسته شدن.
با تموم شدن صحبت شاهرخ،یعنی کسی که قمار رو ازش باخته بودم ترس بدی به تموم وجودم رخنه کرد.
چه طور اینقدر بهم نزدیک شده بودن…!
اگر گیر شاهرخ یا مزدوراش میوفتادم قطعا کارم تموم بود…
بلاتکلیف به اطرافم زل زدم.
نمی دونستم چیکار کنم…!
حالا که تموم درهای باغ بسته شده بودن و توسط نگهبان ها حفاظت میشدن باید چه طور فرار می کردم…؟
کلافه بازدمم رو به بیرون فرستادم و خواستم قدمی از قدم بردارم که ناگهان دستی روی دهانم قرار گرفت و کسی در نزدیکی گوشم پچ زد:
_هیـــــس…!صدات در نیاد.
صداش بم و مردونه، و البته نا آشنا بود.
حتم داشتم که از افراد شاهرخ نیست، چون انگار اون هم مثل من از دست نگهبان های باغ پنهان شده بود.
حرکتی انجام ندادم که با تاخیر دستشو از روی دهانم برداشت.
به سمتش برگشتم و آروم پرسیدم:
_تو دیگه کی هستی…؟
با وسواس خاصی نگاهی به اطراف انداخت و بدون توجه به سوالم گفت:
_اگر می خوای از اینجا فرار کنی،دنبالم بیا.
و بعد پشتش رو به من کرد و ازم فاصله گرفت که به سمتش پا تند کردم و آستین کتشو گرفتم و کشیدم.
نگاه سردی بهم انداخت که سریع گفتم:
_چه طور توقع داری دنبال کسی بیام که نمیشناسمش و بهش اعتماد ندارم…؟

بی پروا در جوابم گفت:
_چون راه دیگه ای نداری…اگر دنبال من نیای دیر یا زود دست شاهرخ و دار و دستش میوفتی.
حق با اون بود…
من راهی جز اعتماد کردن بهش نداشتم.
باید این ریسک رو می پذیرفتم و به دنبالش می رفتم.

آروم آروم از پشت درختا،طوری که دیده نشه شروع به حرکت کرد و من هم با اینکه ته دلم حسابی شور می زد دنبالش به راه افتادم.
همون راهیو که از عمارت تا ته باغ دویده بودم، به آرامی همراه باهم برگشتیم.
پشت دیوار عمارت که رسیدیم عصبی نگاهش کردم و غریدم:
_منو آوردی تو دل خطر که…!
دست به سینه ایستاد و کلافه گفت:
_خیلی غر می زنی، من اصلا حوصله آدمای غرغرو ندارم…اگه ناراحتی می تونی برگردی برگرد.
در جوابش چیزی نگفتم و فقط نگاهمو ازش دزدیدم.
چون قرار بود از این عمارت لعنتی خارجم کنه داشتم تحملش می کردم وگرنه یه لحظه هم تحمل دیدنش رو نداشتم.
آروم آروم دیوار رو دور زد و خودش رو به راه پله هایی رسوند که به دروازه کوچیک آهنی ختم میشد.
از پله ها پایین رفت و با کلید کوچیکی، قفل زنگ زده ی دروازه رو باز کرد.
تردید و درنگ من رو که دید با ترش رویی گفت:
_منتظری برات فرش قرمز پهن کنن…؟یالا بیا دیگه…!
از پله ها پایین رفتم و در کنارش روبه روی دروازه ایستادم.
دروازه باز کرد ولی قبل از اینکه داخل بشه گفت:
_این راه به بیرون از عمارت ختم میشه.
و بعد خواست قدمی به داخل بگذاره که تند گفتم:
_اون داخل خیلی تاریکه می ترسم گمت کنم…!
بدون هیچ حرفی دستشو به سمتم دراز کردم که با کمی تردید انگشتامو میون انگشتای مردونش قفل کردم.
شروع به حرکت کرد و من هم با اینکه حتی جلوی پام رو به سختی میدیدم،دنبالش کشیده شدم.
ته دلم فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه من رو از این عمارت لعنتی بیرون ببره و یکی از افراد شاهرخ نباشه…!

وقتی از حرکت ایستاد،با ترس و لرز لای چشمام رو باز کردم.
باورم نمیشد…!
درست در پشت محوطه ی بیرونیه عمارت شاهرخ قرار داشتیم.
دستم رو رها کرد و به سمتم برگشت.
تعجبم رو که دید پوزخندی زد و گفت:
_دیدی اعتماد کردن به من ضرری برات نداشت…!
با تموم شدن حرفش به خودم اومدم و تشکر زیر لبی کردم.
ازش فاصله گرفتم و خواستم به سمت ماشینم که در همون نزدیکی ها پارکش کرده بودم قدم بردارم،که با حرفی که زد رسما وا رفتم.
_به دختری مثل تو نمیاد که اهل قمار و شرط بندی باشه…!
روی پاشنه پام چرخیدم و به سمتش برگشتم.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_تو منو توی مهمونی زیر نظر داشتی…؟ اصلا وایسا ببینم…! تو کی هستی…؟
دست به سینه ایستاد و با غرور گفت:
_من توی مهمونی زیر نظرت نداشتم،فقط اتفاقی سره میز شاهرخ موقع بازی دیدمت.
چون جواب سوال دومم رو نگرفته بودم؛مجدد پرسیدم:
_کی هستی…؟
قدمی به سمتم برداشت و زمزمه کرد:
_سورن تهرانی…و تو…!
با شنیدن اسم و فامیلش مونده بودم از خودم چه واکنشی نشون بدم.
امشب واقعا چه شب نحث و کذایی برای منه…
آخه سورن تهرانی…
فرزند سهراب تهرانی که یکی از دشمنای بزرگ پدره من محسوب میشه اینجا اونم توی مهمونی شاهرخ چیکار می کنه…؟
قیافه ترسیده و گنگ منو که دید متعجب پرسید:
_چیه…؟ نکنه منو میشناسی…!
تند سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه…نه…فقط احساس کردم فامیلیت برام آشناس.
مکث کوتاهی کردم و قبل از اینکه بتونه حتی کلمه ای به زبون بیاره دوباره ادامه دادم:
_خب من باید برم…بازم بابت کمکت ممنونم.
و بعد پشتمو بهش کردم و با قدم های سست به سمت ماشینم حرکت کردم.
خداروشکر دنبالم نیومد و بیخیالم شد.
انگار غرورش اجازه نداد که دنبالم راه بیوفته و اسمم رو ازم بپرسه…!

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸به زودی..

زمان آپدیت رمان فوق هر ۳ روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان میباشد

نوشته پارت اول تا اخر رمان دلربا اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا