" /> پارت اول تا اخر رمان استاد و دانشجو شیطون بقلم آوا - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

پارت اول تا اخر رمان استاد و دانشجو شیطون بقلم آوا

پارت اول تا اخر رمان استاد و دانشجو شیطون بقلم آوا

نویسنده: آوا

رمان های نوشته شده توسط این نویسنده:فصل اول رمان دانشجوی شیطون بلا,عشق ممنوعه استاد,فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

قسمتی از رمان استاد و دانشجوی شیطون :

با صدای آرمان چشمامو باز کردم

آرمان : ابجی جونم مامانی میگه بلند شو دانشگاهت دیر نشه

بلند شدم روی تخت نشستم چشمم به چشمای رنگ شب داداش پنج ساله ام خورد محکم گونشو بوسیدم که خودشو کشید کنار و در دماغشو گرفت و گفت

آرمان : اه اجی دهنت بوی گند میده پاشو برو

با تعجب زل زدم بهش بعد شروع کردم خندیدن رفتم سمت دستشویی و وقتی بیرون اومدم دیگه آرمان اونجا نبود

لباس خواب خرگوشیمو با یه مانتو و شلوار سرمه ای عوض کردم و یه مغنه مشکی سر کردم و کتونی های مشکی و سرمه ای هم پوشیدم

نیازی به آرایش نداشتم اون پوست سفید و بدون لک خدادادیم و لب های قهوه ایم خودشون کلی جذاب بودن با اون چشمای گیرام اونقدر جلوه بهم داده بود که حتی به یه رژ نیاز نداشتم

فقط یه ریمل زدم و رژ گونه آجری به همین ها اکتفا کردم

پایین رفتم وبوسه ای روی گونه ای مادرم زدم و به داد و بیدادش که میگفت گرسنه نرو توجه نکردم همینجوری هم کلی دیرم شده بود

سوار ماشینم شدم و تا دانشگاه رفتم ماشینو بیرون پارک کردم خواستم وارد حیاط دانشگاه بشم که سینان و جلوم در اومد تکون نخورد و خودشم جا به جا نکرد اخم کردمو با عصبانیت گفتم

_بکش کنار پسر عمو

+سلام که بلد نیستی هیچ به اینم فکر نمیکنی که این لحنت برات سر کلاس کارساز بشه دختر عمو ؟

_سلامو به ادم میکنن محض اطلاع هنوز وارد دانشگاه نشدم که تو بتونی غلطی کنی فهمیدی ؟

+خود دانی ..
راستی میدونستی امروز امتحان داری؟

پوزخندی زدم
نمیدونستم ولی لبخند خودمو حفظ کردم هنوز نمیدونست استاد تقلبم من ؟

_اتفاقا میدونم پسر عمو حالا بکش کنار تا برات کار نساختم

+خود دانی ولی اینم بدون من از تقلب نمیگذرم ها ایندفعه تمام حواسم سر کلاس به توعه در جریانی که

پوزخندی زدم و از کنارش رد شدم

سریع وارد کلاس شدم و با صدای بلند سلام کردم کامران بلند شدو به شوخی گفت

کامی : اه بیاید دلقکتونم اومد من که گفتم میاد مخصوصا اگه کلاس سعیدی باشه که این حتما باید اون روز یه کرمی بریزه

همه با هم خندیدن و دونه دونه جوابمو دادن رفتم بالای سر کامی و یه پس گردنی زدمش

کامی : هوی یارو چته میزنی ؟ کرم داری؟

خندیدم و با پا رفتم سر صندلی استاد و داد زدم

_خوب گوش کنید من نمیدونستم امتحانه و نخوندم امروز هر وقت نک پامو زدم زمین یکیتون این گودزیلا رو صدا بزنه تا من امتحانمو بدم حله ؟

همه سری تکون دادن یعنی من عاشق این بچه ها بودم همه دوسم داشتن فقط دوتا نخاله توی کلاس بود که اونام اصلا ادم نبودن

رفتم سر صندلیم و کتابو باز کردم سوال های سخت و مهم و شروع کردم به نوشتن روی کتونی ها و دستام

وقتی تموم شد لبخندی زدم و سر بلند کردم که همون موقعه تقه ای به در زده شدو پش بندش در باز شد سینان وارد شد اول نگاهش به من افتاد که برای اینکه شک نکنه میز اول نشسته بودم

ابروهاشو بالا انداخت که منم با لبخند دلبری شونه هامو بالا انداختم

یه ربع بعد برگههارو پخش کرد و درست اومد موند بالای سرم بچه ها هم که دیدن من هیچ حرکتی نمیکنم دونه دونه شروع کردن صدا کردنش دو سه نفر اولی رو رد کرد ولی مجبور شد بره سریع پامو انداختم روی پامو شروع کردم به نوشتن

دیگه سوال های اخری بودم که سایه ای بالای سرم و داشت نزدیک میشد دیدم کلمات اخرمم خوندم و بلند شدم و قبل از اینکه اون بهم برسه پامو انداختم و شروع کردم نوشتن سینان درست بالای سرم قرار گرفت

سر بلند کردم و برگه ای پر شده از نوشته رو به دستش دادم و پوزخندی زدم

نفس عمیقی کشیدو گفت
+من یه حالی از تو بگیرم که اون سرش نا پیدا فقط الا از جلوی چشمام دور شو من که میدونم این همه سوال بی ربط و چرت که بچه ها پرسیدن زیر سر توعه

_بچرخ تا بچرخیم فقط به پا سر گیجه نگیری پسر عمو

+سها دارم میگم برو بیرون میرنم همین جا نصفت میکنم ها دختره ای پرو

_هـــــه پسر عمو امشب خونه آقا بزرگ دعوتیم میدونی چرا ؟

+نه نمیخوامم بدونم جایی هم که تو باشی من نمیام

_باید بیای آخه قراره عشق بچگیتون با عشقش شهرام نامزد کنه تو نباشی که معنایی نداره

با بهت زل زد توی چشمام آروم از سر راهم کنار رفت و به دیوار تکیه داد چشماشو با ناراحتی توی چشمام انداخت که خودم از خودم خجالت کشیدم من چکار کردم ؟
سر یه لجبازیه بچگانه چیکار کردم با این مرد ؟
من چیکار کردم ؟ اون منو نمیبخشه اگه کسی بدونه من گفتم هیچکس نمیبخشم
میدونستم سینان نیلا رو دوست داره ولی هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بخوادش

سرمو زیر انداختم و بیرون اومدم
میدونستم سخت تلافی میکنه خیلی سخت تر از اونی که فکرشو کنم ولی منم حرفمو زده بودم و کار اشتباهی کرده بودم و تاوانشو پس میدادم هر چی باشه پسر عمومه و میشناسم اخلاقشو
ادم معذرت خواهی نبودم هیچوقت وگرنه با یه معذرت خواهی ختم به خیر میشد ولی نه

رفتم توی حیاط و منتظر شدم تا سمانه بیاد بعد از ده دقیقه اومد و کنارم نشست اون بر عکس من خیلی آروم بود منم عاشق همین رفتارش شده بودم

سمانه : سها خداوکیل چی به این سعیدی گفتی تو ؟

_چرا ؟

+اول اینکه یک ساعت داشت باهات بحث میکرد بعدشم اومدی بیرون رفتو نشست سر جاش و سرشو گذاشت روی میز اصلا توی این عالم نبود
انگار یکی کشونده بود برده بودش توی یک دنیای دیگه
وقتی اومدم سرشو بلند کردو نگام کرد چشاش انگاری کاسه خون بود
احساس کردم ک ب…

_بسه دیگه سمانه به من چه که اون چیکار میکنه اصلا برام مهم نیست در ضمن من سر تقلب باهاش بحث کردم وگرنه منو چه بحث با این استاد

سمانه: باشه حالا چرا عصبی میشی تو من که چیز بدی نگقتم فقط احساس کردم تو بهم دروغ گفتی

_من ؟
اخه من چه دروغی دارم به تو بگم دیوانه

سمانه : مطمعنی هیچ فامیلی بین تو و این سعیدی نیست ؟
یعنی تو دروغ نگفتی ؟

_پاشو بابا روانی زر میزنه صد بار پرسیدی گفتم که نه فقط یه تشابه فامیلیه چه گیری دادید به من اخه شما

دستی تکون دادمو رفتم بیرون سوار ماشین شدم دختر لجبازی بودم و خیلی احساساتی هم بودم

اینقدر برای سینان ناراحت بودم که حد نداشت اخه به من چه که کی با کی ازدواج میکنه اخه بگو فضولی مگه تو

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸ به زودی

دانلود آهنگ جدید

زمان انتشار رمان فوق با توجه به آنلاین بودن آن هر۳ روز یک پارت جدید میباشد

نوشته پارت اول تا اخر رمان استاد و دانشجو شیطون بقلم آوا اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا