" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” آیناز “

با حرص از اتاق بیرون زدم و زیر نگاه سنگین منشی به طرف دستشویی های ته سالن قدم تند کردم حس میکردم که چطور رگ های پیشونیم از خشم زیاد نبض میزنن !!

وارد دستشویی شدم و درو محکم بهم کوبیدم این چه طرز برخوردی بود که با من داشت ؟!

اصلا مگه رییس شرکته که به خودش اجازه توهین به من رو داده ؟! یکدفعه با یادآوری اینکه اونم جز سهامدارای اصلی شرکته اخمام توی هم فرو رفت و زیرلب زمزمه کردم:

_مقصر خودتی که عین بچه های کلاس اولی که از چیزی ناراحتن یا همکلاسیشون اذیتشون میکنه بدو بدو میرن پیش معلم یا مدیرشون رفتی سراغ مدیر شرکت !!

ولی با یادآوری حرفا و حرکات زشت اون جیک عوضی دستام مشت شدن عصبی شیرآب رو باز کردم و دستمو زیرش گرفتم با پر شدن دستام آب رو محکم به صورتم کوبیدم

پسره الدنگ عوضی !!

اصلا این از کجا سر و کله اش پیدا شد و یکدفعه اومد هم اتاقی ما شد ؟؟
از وقتی اومده بود نگاهش به قدری هیز و دریده بود که داشتم به زور تحملش میکردم

ولی وقتی به بهونه سوال پرسیدن در مورد یکی از پرونده ها نزدیکم شد و پنهون از چشمای بقیه دستش رو آروم و نوازش وار روی رون پام کشید و با لبخند چندشی خیرم شد تا عکس العملم رو ببینه

برای چندثانیه خشکم زد و اینقدر شوک بهم وارد شده بود که نمیتونستم چیزی بگم ولی وقتی به خودم اومدم عصبی به عقب هُلش دادم و توی یه تصمیم ناگهانی به طرف اتاق رییس اومدم و خواستم ازش بخوام اتاقم رو عوض کنه

ولی چیزی که میخواستم نشد……

نگاهم رو توی آیینه به صورتم که قطرات آب ازش پایین میچکید دوختم و آروم دستی به چشمای سرخ از خشمم کشیدم

حالا میخواستم با وجود اون مردک عوضی توی اون اتاق چیکار کنم ؟؟

دستامو دو طرف روشویی گذاشتم و درحالیکه سرمو پایین میگرفتم آب دهنم رو به زور قورت دادم نباید کم میاوردم اونم بخاطر همچین آدم کثیفی !!

با این فکر عصبی چند برگه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و درحالیکه صورتم رو خشک میکردم زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_کوتاه نیا …. بزار بفهمه نمیتونه بهت نزدیک شه !!

دستمال مچاله شده کف دستم رو توی سطل زباله پرت کردم و با قدمای بلند از دستشویی بیرون زدم رو به روی اتاق ایستادم

با نفس های حبس شده نگاهم رو به دستگیره دوختم دودل عجیب توی فکر فرو رفته بودم که با باز شدن یکهویی در اتاق و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود بی اختیار هینی کشیدم و یک قدم به عقب برداشتم

الهه بود که با دیدن حال بدم در از بین دستاش رها شد با نگرانی به سمتم اومد و سوالی پرسید :

_چی شده ؟؟!!

دستی به صورت خیسم کشیدم و درحالیکه نفسم رو آه مانند بیرون میفرستادم لرزون لب زدم :

_هیچی یکدفعه در رو باز کردی ترسیدم همین !!

چشم غره ای بهم رفت و با حرص گفت:

_راستی نگفتی اون جیک عوضی چی بهت گفت که یکدفعه بهم ریختی ؟!

هیچی زیرلب زمزمه کردم و خواستم وارد اتاق بشم که بازوم رو گرفت و مانع شد

_به منم دروغ میگی ؟؟!

چشمام رو ازش دزدیدم و بی حس و حال لب زدم :

__بعدا بهت میگم اوکی ؟!

لباشو بهم فشرد و بعد از چندثانیه مکث دستمو رها کرد ، وارد اتاقم شدم و بدون توجه به جیکی که تموم حرکاتم رو زیر نظر داشت پشت میزم نشستم و چون چیزی تا پایان ساعت کاری نمونده بود شروع کردم به جمع کردن وسایلم

کیفم روی دوشم انداختم و موبایلم رو از روی میز چنگ زدم ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که جیک در کمال وقاحت صدام زد

_خانوم رضایی !!

با دستایی مشت شده به طرفش برگشتم و بی حرف خیره اش شدم که با لبخند چندشی که گوشه لبش بود گفت :

_میشه به خوردن یه قهوه دوستانه دعوتتون کنم ؟!

عوضی زیرلب زمزمه کردم و از پشت دندونای کلید شده ام غریدم :

_نه !!

و بدون اینکه فرصت حرف دیگه ای بهش بدم از اتاق بیرون زدم و با قدمای بلند به طرف در خروجی راه افتادم

اینقدر حالم گرفته و عصبی بودم که فقط نیاز به هوای آزاد داشتم همین و بس!!

پس بدون اینکه ماشین رو از پارکینگ شرکت بردارم پیاده توی خیابون افتادم و شروع کردم به راه رفتن نمیدونم چند ساعت بود که داشتم راه میرفتم که دیگه جونی توی پاهام نمونده بود

با صدای زنگ گوشیم ایستادم و نیم نگاهی به صفحه اش که مدام اسم مامان روش ، خاموش روشن میشد انداختم انگشتم که آیکون تماس رو لمس کرد صدای مامان توی گوشم پیچید

_الووو کجایی دخترم ؟!

_نزدیک خونه ام دارم میام….. چطور ؟!

نفس راحتی کشید و گفت :

_شب شده دیر کردی نگران شدیم !

اوووه کی هوا تاریک شده بود که متوجه نشده بودم چشم زود میامی خطاب بهش گفتم و گوشی رو قطع کردم و به قدمام سرعت بخشیدم

با رسیدن به خونه کلیدو توی قفل چرخوندم و با سری پایین افتاده وارد شدم کفشامو درآوردم و سرمو که بالا آوردم با دیدن کسی که توی سالن نشسته بود پاهام از حرکت ایستاد و ناباور پلکی زدم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا