" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_خانوم رضایی هستن قربان !!

با این حرفش مهدی به طرفم برگشت و نمیدونم چی توی صورتم دید که خطاب به منشی گفت :

_فعلا نفرستیدشون داخل …منتظر باش تا بهت خبر بدم !

_اوکی !

بیرون رفت ولی من همچنان خیره در بودم و انگار زبونم بند اومده باشه نمیدونستم چی بگم و صدای منشی که مدام میگفت آیناز پشت در هست و میخواد بیاد داخل توی سرم اکو میشد

یعنی واقعا الان این دختر دم دره و میخواد منو ببینه ؟؟ مگه خودم همیشه منتظر همچین روزی نبودم پس الان چمه ؟؟!

انگار وزنه بیست کیلویی به پاهام وصل کرده باشن قدرت تکون خوردن نداشتم که با صدای مهدی به خودم اومدم که جدی گفت :

_خوب … میخوای چیکار کنی ؟؟!!

زبونی روی لبهام کشیدم و مردد لب زدم :

_نمیدونم !

پوزخندی گوشه لبش نشست و جدی گفت :

_هه…. بعد از این همه نقشه ای که براش کشیدی حالا یعنی چی که نمیدونی ؟؟

خودمم نمیدونستم چه مرگمه و الان که میتونم خودم رو بهش نشون بدم چرا این پاها باهام یاری نمیکردن و نمیتونستم قدم از قدم بردارم و مدام یه حسی بهم میگفت که الان زمانش نرسیده!!

دستی پشت گردن عرق کرده ام کشیدم و بی حرف خیره زمین شدم که بلند شد و عصبی شروع کرد به راه رفتن و گفت :

_مگه خیلی وقت نبود منتظر همچین روزی بودی هااا …. پس الان چته ؟؟

لبامو بهم فشردم و کلافه لب زدم :

_نمیدونم چم شده ولی میدونم فعلا قدرت رو به رو شدن باهاش رو ندارم

مهدی که تمام این مدت با تمسخر خیرم بود خندید و کنایه وار گفت :

_هه….حتی خودتم نمیدونی چی میخوای !!

به طرف تلفن روی میزم رفت که بلند شدم و خطاب بهش غریدم:

_کجا ؟!

_فقط یه جایی خودت رو پنهون کن وقتی وارد شد تو رو نبینه !!

بی حرف خیره اش شدم که اشاره ای بهم کرد و جدی گفت :

_یالله زود باش !

به طرف دستشویی قدم تند کردم و درو رو بستم که صدای مهدی توی اتاق پیچید که خطاب به منشی گفت :

_بفرستش داخل !

_چشم قربان

تقه ای به در خورد و بعد از چندثانیه صدای کسی که همه این سال ها از دور زیرنظر داشتمش و منتظرش بودم توی فضا پیچید و باعث شد نفس توی سینه ام حبس بشه

با صدایی که تعجب توش موج میزد گفت:

_سلام ببخشید مزاحم شدم ولی من اومدم که با رییس صحبت کنم !!

پس متوجه شده بود مهدی رییس این شرکت نیست مهدی با حرص در جوابش گفت :

_انگار یادت رفته من اینجا چیکاره ام ؟؟

با شنیدن حرف مهدی معلوم بود خشکش زده چون هیچ صدایی ازش به گوش نرسید بی اختیار به در نزدیک تر شدم که بعد از چندثانیه صدای لرزونش به گوش رسید که با لُکنت گفت :

_ببخ….ببخشید قصد جسارت نداشتم فقط خواستم که …

مهدی کلافه توی حرفش پرید و گفت :

_بیخیال خانوم…..حالا میشه حرفتون رو بزنید که برای چی اومدید ؟؟

دستامو به کمرم تکیه دادم و بیقرار همه تنم گوش شد بفهمم که چی میخواد بگه و چه چیز مهمی بوده که تا اینجا بخاطرش اومده

_راستش اومدم که ازتون درخواست کنم اگه امکانش هست اتاق من رو عوض کنید !!

چی ؟؟ اومده با من حرف بزنه و وقت با ارزشم رو بگیره فقط به این دلیل که بتونه اتاقش رو عوض کنه ؟؟؟ چند روزی نیست مشغول کار شده هیچی نشده توقعات الکیش شروع شد دختره ب….

عصبی چنگی توی موهام زدم و کشیدمشون وقتی یه بچه رو استخدام کنی همین میشه دیگه !! خودم کردم که لعنت بر خودم باد ولی من حالا حالا با این کوچولو کار دارم

با صدای جدی و پرتمسخر مهدی به خودم اومدم که گفت :

_اونوقت دلیلش ؟؟!!

_دلیل خاصی نداره فقط …

مهدی که خودش سر جریان امیلی عصبی بود و این حرفای آینازم داشت باعث میشد کم کم از کوره در بره از پشت میزش بلند شد چون صدای کشیده شده صندلی تو سکوت فضا پیچید

و بعد از چندثانیه عصبی از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_خانوم محترم اینجا کارهای مهم تری داریم و فکر کنم اون قدر کار روی سرمون ریخته باشه که وقت بحث کردن سر اتاق کارمندا رو نداشته باشیم !!

_ببخشید ولی من م…..

مهدی نزاشت بیشتر از این ادامه بده عصبی گفت :

_من به قدر کافی مشغله دارم حالا میشه تنهام بزارید ؟!

_ببخشید ولی خواستم بدونید من اینقدر بچه نیستم که بخاطر چیز بی ارزشی مزاحم شما بشم

بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در اتاق نشون از بیرون رفتنش میداد ، در دستشویی رو نیمه باز کردم و بیرون رفتم که مهدی رو در حالیکه کلافه پشت میز نشسته بود دیدم

سرش رو بالا گرفت که با دیدنم بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد عصبی چیزی گفت که کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم و روی مبل نشستم

_نیما این دختره خیلی بچه تر از اونیه که تو بخوای ازش انتقام بگیری !!

بی اهمیت پاهامو روی میز جلوم گذاشتم و چشمامو بستم درحالیکه کنارم می نشست ضربه ای آروم به بازوم زد و گفت :

_حواست با منه ؟؟ اون تحمل نمیکنه بچه اس میفهمی ؟؟

دیگه کم کم داشت کاسه صبرم رو لبریز میکرد چشمامو باز کردم و با خشم غریدم :

_چیه …تو چرا کاسه داغ تر از آش شدی ؟؟

دندوناش روی هم سابید و عصبی گفت :

_دلم براش میسوزه !

چشم غره ای بهش رفتم و با تمسخر لب زدم:

_نترس مطمعن باش به اونم خوش میگذره….

نیم نگاهی بهش انداختم و کنایه وار ادامه دادم:

_میدونی که من توی کارم واردم و نمیزارم طرف زیرم زجر بکشه

لبش رو با حرص گاز گرفت و زیرلب غرید :

_خفه شوووو !!

توی گلو خندیدم و گفتم :

_مگه غیر از اینه ؟! تو که بیشتر وقتا همخونه ام بودی باید صدای لذت دخترا از اتاقم رو شنیده باشی

پوووف کلافه ای کشید و درحالیکه بلند میشد و به طرف کتش که روی میز بود میرفت عصبی گفت :

_ای بابا من چی میگم تو چی میگی!!

بی حرف خیره اونی که مشغول تن کردن کتش بود ، شدم که جلوم ایستاد و هشدار آمیز گفت:

_این دختری که من دیدم وصله تن تو نیست از خیر این انتقام و خشم درونت بگذر وگرنه اونی که آخرش ضربه میخوره تویی!!

نمیدونم امروز چش شده بود که اینطوری داشت ساز مخالف میزد و روی اعصابم میرفت ، با خشم پاکت سیگار روی میز رو برداشتم و درحالیکه نخی از داخلش بیرون میکشیدم با حرص غریدم :

_چته متحول شدی و اینقدر از این دختر طرفداری میکنی؟؟ مگه تو اون کسی نیستی که همیشه توی این کار پشتبانم بودی

چنگی توی موهاش زد و یکدفعه فریاد کشید :

_من خر بودم خررررر !!

واقعا دیوانه شده بود با چشمای گشاد شده خیره اون که با حرص نفس نفس میزد بودم که انگشتش رو هشدار آمیز جلوم تکون داد و ادامه داد:

_آهش دامت رو میگیره نیما…. بیخیالش شو !!

و مقابل چشمای بُهت زده ام بیرون رفت و درو بهم کوبید

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا