" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

پاهام روی هم انداختم و دست به سینه درحالیکه نگاه از چشمای گریزونش نمیگرفتم جدی گفتم:

_خوب… بگو گوش میدم !!

انگار نه انگار منتظر شنیدن حرفای اونم با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و درحالیکه با کنجکاوی اطرافش رو از نظر میگذروند سوالی پرسید :

_انگار امیلی خونه نیست ؟!

چشم غره ای بهش رفتم و بی حوصله گفتم:

_نه ‌.‌‌… حالا حرفت رو بزن !!

باز بدون اهمیت به من و کلافه بودنم ، اخماشو توی هم کشید و عصبی گفت:

_این وقت شب کجا رفته ؟؟ در ضمن فکر نکنم ساعت کاریش تموم شده باشه

با تعجب نگاش کردم یعنی چی این حرفش ؟! چرا باید رفت و آمد خدمتکار من براش مهم باشه و زیر نظر داشته باشتش ؟! با تیزبینی نگاش کردم و گفتم :

_اولا حدود یک ساعتی مونده تا آفتاب غروب کنه و شب شه دوما ….تو خدمتکار خونه من رو چک میکنی ؟!

کلافه پوفی کشید و مقابل چشمای حیرت زده ام عصبی شد و گفت :

_حالا هرچی…. تو به من بگو کجا رفته ؟!

با چشمایی که از تعجب زیاد از این گشادتر نمیشدن به جلو خم شدم و گفتم:

_معلوم هست تو چته مهدی ؟! این سوالا چیه میپرسی

منتظر جوابی ازش بودم ولی با دیدن چشمای به خشم نشسته و منتظرش نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه زیرلب زمزمه میکردم:

_از دست تو …..

نگاهمو بهش دوختم و همونطوری که عکس العمل های عجیبش رو زیرنظر داشتم ادامه دادم :

_گفت با دوست پسرش قرار داره ازم خواست چند ساعت بهش مرخصی ب……

باقی حرفم با صدای ناباور و حیرت زده مهدی قطع شد

_چی ؟؟ دوس…..دوست پسرش ؟!

انگار لال شده باشم چندثانیه بی حرف خیره مهدی شدم که کم کم داشت از بُهت و گیجی در میومد و به جاش رگ گردنش باد کرده بود و صورتش از شدت خشم زیاد به سرخی میزد ، شدم

یعنی چی این حالش ؟!
واااای نکنه ‌…. نکنه مهدی ، امیلی رو دوست داشته باشه ؟!

بلند شدم و درحالیکه روی مبل کنارش مینشستم آروم گفتم :

_آره…. دوست پسرش !!

با دیدن سکوت و خودخوری کردنش آروم شونه اش رو توی دستم فشردم و ادامه دادم :

_تو چته پسر !!

توی سکوت با غم چشماش روی هم فشرد و بلند شد و کلافه شروع کرد دور خودش چرخیدن و مدام جنون وار زیرلب زمزمه میکرد :

_دوست پسر !!

یکدفعه جلوی چشمام ناباورم دادی از سر خشم کشید دستش رو مشت کرد و آنچنان ضربه ی محکمی به دیوار کوبید که صورتش از درد توی هم فرو رفت

دستپاچه به طرفش رفتم رو به روش ایستادم که با دیدن باریکه خونی که از دستش جاری شده بود شونه هاش توی دستم گرفتم و درحالیکه تکونش میدادم عصبی فریاد زدم :

_این چه کاریه که کردی احمق !!

دستامو پس زد و با غم گفت :

_دیر کردم ….

به من نگاه کرد و با نَم اشک توی چشماش ادامه داد :

_من احمق خیر سرم امشب اومده بودم با تو دربارش صحبت کنم ولی میبینی چی شد ؟!

لعنتی زیر لب زمزمه کردم ، این کی عاشق امیلی شده بود که من متوجه نشدم هرچند میدیدم با وجود خونه زندگی خودش هرشب خونه من پِلاس میشه ولی یه درصدم فکر نمیکردم عاشق امیلی شده باشه

زبونی روی لبهام کشیدم و برای اینکه دلداریش بدم گفتم:

_از قرار معلوم و چیزی که من فهمیدم اولین قرارشونه پس شاید همه چی بینشون بهم خورد …بزار برگرده اون وقت همه چی مشخص میشه !!

چنگی توی موهاش زد و گفت :

_اینکه اصلا از خونه بیرون نمیرفت کی دوست پسر دار شد ؟!

با این حرفش به فکر فرو رفتم امیلی به جز خریدای خونه بیرون نمیرفت که اونم زود برمیگشت و تا اونجایی که من میدونستم دوست نزدیکی نداشت !!

روز اول که برای کار اومد با فهمیدن اینکه پرورشگاهی و جایی برای موندن نداره دلم براش سوخت و استخدامش کردم و سویت کوچیکی که توی حیاط بود رو در اختیارش قرار دادم

با صدای مهیب و بلند شکستن چیزی از فکر بیرون اومدم و سراسیمه به طرف مهدی رفتم اونطور که پیدا بود امشب دردسر جدیدی داشتم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا