" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” نیمـــــــا “

فنجون قهوه رو توی دستای سردم گرفتم و با اخمای درهم بیرون رفتم روی تک صندلی توی حیاط نشستم و به آسمون خیره شدم خیلی وقت بود که با این تنهایی کنار اومدم و توی این سال هایی که گذشته بود سعی کردم با نبودن خانوادم کنار بیام و دور از اونا باشم

چون نمیتونستم با نورا و امیرعلی که راحت به اون خونه رفت و آمد داشتن کنار بیام چون وجودشون یه جورایی برام عار و یه نشونه بی آبرویی بود و بس !!

وقتی کنار هم میدیدمشون چیزی جز نفرت و غم توی وجودم شعله نمیکشید ، چون دیدنشون حسی جز بی غیرتی خودم رو بهم یادآور نمیشد

بابا و مامانم با قبول کردن اونا توی جمع خانواده و بخشیدنشون من رو ندید گرفتن این برام خیلی سخت بود ، اینقدر سخت که تصمیم گرفتم ازشون دور باشم خیلی دور ..‌..

به قدری که چندساله ندیدمشون و فقط دورا دور ازشون خبرایی بهم میرسه در این حد که میدونم بدون من حالشون خوبه ….خیلی خوب !

با یادآوری شب عروسی امیرعلی و نورا فنجون قهوه توی دستام مشت شد و عصبی به بخارهایی که ازش بیرون میزد خیره شدم

دقیق همون شب بود که فهمیدم خانوادم پشتم رو خالی کردن و با وجود حرف من که با تهدید ازشون خواسته بودم یا من رو انتخاب کنن یا نورا ولی اونا چیکار کردن؟!

هه…با وجود اون بی آبرویی و بارداری نورا از کسی که بدون عقد و ازدواجی باهاش رابطه داشته بود باز دخترشون رو انتخاب کردن و پا داخل اون عروسی کذایی گذاشتن

اون شب از شدت عصبانیت بدون یک دقیقه فکر کردن و بدون اینکه چیزی به کسی بگم تموم وسایلم رو جمع کردم و از اون خونه بیرون زدم

الان اینجام کشور دیگه و کیلومترها دور از خانواده ای که من رو نمیخواستن …. پس به نظرم حقشون بود خبر نداشتن از من !!

با یادآوری امیرعلی و اون غرور کذاییش پوزخندی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه کردم :

_منتظرم باش امیرعلی …حالا نوبت بازی کردن منه !!

با فکرای شیطانی که توی سرم چرخ میخورد ناخودآگاه لبخندی گوشه لبم نشست و فنجون رو به لبهام نزدیک کردم و کمی ازش خوردم

توی فکر بودم که با شنیدن صدای امیلی خدمتکار خونه ام که من رو مخاطب قرار داده بود به خودم اومدم و درحالیکه به عقب میچرخیدم سوالی خیرش شدم که دستای لرزونش رو بهم گره زد و گفت:

_ببخشید قربان میتونم امروز چندساعت زودتر برم ؟!

ابرویی بالا انداختم و با تعجب سرتاپاش رو از نظر گذروندم این امروز چرا این شکلی شده؟! از سر و روش اضطراب و نگرانی میبارید

اولین باری بود که توی این مدتی که پیشم کار میکرد اینطوری میدیدمش بی اختیار نگران شدم و سوالی پرسیدم :

_حالت خوبه ؟! چیزی شده ؟!

دستی به موهای بلوندش کشید و با لبخندی که تضاد جالبی با گونه هاش که از شدت شرم به سرخی میزدن ، داشت آروم گفت :

_آره ….. یعنی نه !!

نگرانیم بیشتر شد برای این دختری که میدونستم هیچ کس رو نداره و توی تنهایی و غم خودش دست و پا میزنه شاید دلیل اینکه این همه مدت پیش من کار میکرد همین آروم و ساکت بودنش بود

همین که سرش توی لاک خودش بود و توی زندگی و کار من فضولی نمیکرد برعکس بقیه !!

بلند شدم و درحالیکه به طرفش میرفتم لب زدم:

_یعنی چی ؟!

دستپاچه نگاهش رو ازم دزدید و درحالیکه نگاهش رو به اطراف میچرخوند لرزون و با لُکنت گفت :

_ام…امشب با دوست پسرم قرار دارم برای همون باید زودتر برم !

با شنیدن این حرفش بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست پس بگو دلیل این همه اضطراب و نگرانیش از چیه !!

خوشحال از اینکه دختری به این خوشکلی که همیشه توی تنهایی و بی کسی خودش به سر میبرد بالاخره داشت از پیله تنهایی که دور خودش پیچیده بود بیرون میومد و با کسی آشنا میشد گفتم:

_باشه میتونی بری !!

دستپاچه تشکری زیرلب گفت و با عجله به طرف اتاق مخصوص خدمتکارا رفت و بعد از چند ثانیه صدای بسته شدن در ورودی نشون از بیرون رفتنش میداد

با بیرون رفتنش به طرف گوشی روی میز رفتم و درحالیکه شماره مورد نظرم رو میگرفتم منتظر موندم که انتظارم زیاد طولانی نشد و صداش توی گوشم پیچید و بی مقدمه گفتم :

_چی شد مهدی !!

سرخوش گفت :

_همونطوری که حدس زدی جوجه کوچولوت راحت افتاد توی تله !!

با این حرفش لبخندی زدم و پس بازی که منتظرش بودم داشت شروع میشد

با صدای مهدی که مداوم صدام میکرد چنگی توی موهام زدم و خطاب بهش گفتم :

_بله !!

بعد از چندثانیه سکوت با تعجب گفت :

_حواست کجاست ؟؟! گفتم که از فردا قراره بیاد شرکت

از اینکه کارهام به این زودی و طبق خواسته های من داشت پیش میرفت لبخندی گوشه لبم نشست و جدی گفتم:

_اوکی … فقط حواست به همه چی باشه

_نگران نباش !

بعد از اینکه خیالم از بابت همه چی راحت شد با خدافظی مختصری گوشی رو قطع کردم و درحالیکه گوشی روی مبل پرت میکردم به این فکر کردم که چی شد یکدفعه این جوجه توی تله افتاد

توی این چندسال روزی نبود که به انتقام فکر نکنم اونم انتقام از کسی که الان راحت داشت زندگیش رو میکرد هه …. ولی باید مثل من درد میکشید تا ذره ذره بسوزه و وجودش آتیش بگیره

از روزی که پامو توی این کشور گذاشتم همش حساب شده و از روی نقشه بود و بس !!
چون دقیق اون کشوری رو انتخاب کردم که خانواده اون لعنتی هم اینجا ساکنن

وقتی اینجا اومدم به کمک دوستم مهدی که خیلی وقت بود همراه با خانوادش اینجا زندگی میکرد تونستم سوییت کوچیکی اجاره کنم و برخلاف اصرارهاش برای رفتن به خونه ی اونا خودم مستقل شدم

چون میخواستم روی پاهای خودم بایستم و با سرمایه کمی که روزای آخر بابا ، از حساب های کارخونه و پولایی که پس گرفته بود بهم داده بود با مهدی شریک شدم و تونستیم شرکتی هرچند کوچیک ولی مال خودمون رو بعد از دوندگی های زیاد راه اندازی کنیم

ولی الان بعد چندسال همون شرکت کوچیک به قدری پیشرفت کرده که توی این کشور حرف اول رو میزنه و خونه من به جای اون سویت کوچیک که سر و جمع یه اتاق کوچیک هم نمیشد الان این ویلای بزرگه !!

ولی یه چیزی که خیلی مهم بود اینه که توی این سالها با وجود همه مشغله ذهنی هایی که داشتم نتونستم برای ثانیه ای هم بیخیال اون دختر بشم

همش زیر نظرش داشتم خنده دارش اینجاس که طوری روش دقیق بودم که میدونستم چه ساعتی کلاس داره از چی خوشش میاد و یا حتی به چی آلرژی داره

چون وقتی این دختر رو میدیدم تموم بدبختیا و دوری از خانوادم و طردد شدن ازشون یادم میومد و درست مثل تیری زهرآلود توی قلبم فرو میرفت

میدونستم که چند روزیه درسش تموم شده و در به در دنبال کاره !!!
البته با وضع مالی خوبی که اونا داشتن نیازی به کار کردن نبود ولی ظاهرا این دختر خانوم زیادی به خودش مطمعنه و میخواد روی پاهای خودش بایسته !!

و چه شانسی بهتر از این که بتونه توی شرکت به این بزرگی مشغول به کار شه ؟!!

با یادآوری روزی که برای استخدام نیروی جدید اعلامیه زده بودیم بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست !

اون روز مثل همیشه پشت میز کارم نشسته بودم که با دیدن اسمش توی لیست اونایی که برای استخدامی اومده بودن ابروهام بالا پرید ناباور چندثانیه خیره اسمش شدم

فهمیدم توهم نیست و خودشه ….این شد که همه چی رو سپردم دست مهدی و برخلاف بقیه که خودم تک به تک روزمه و سابقه کاریشون رو بررسی میکردم و برای استخدام نیروی جدید سخت گیر بودم اون رو سپردم دست مهدی !!

کسی که از همه چی باخبر بود و همیشه یه جورایی سعی داشت من رو از این کار منصرف کنه ولی وقتی این دختر خودش با پای خودش به شرکت ما اومد ، توی عمل انجام شده قرارش دادم که مجبور شد برای مصاحبه باهاش جلو بره

الانم اگه کنارم مونده و باهام همکاری میکنه بخاطر دینی هست که به گردنش دارم و مجبور شده در مقابلم سکوت کنه !

هنوزم توی فکر بودم که با شنیدن صدای مکرر اف اف خونه به خودم اومدم و نیم نگاهی به ساعت انداختم یعنی کیه !؟

آخه من توی این کشور دوست زیادی نداشتم که بخواد بهم سر بزنه با عجله به طرف اف اف رفتم و با دیدن مهدی با تعجب انگشتمو روی دکمه فشردم ،خیلی از زمانی که باهام تلفنی حرف زده بود نگذشته پس چی باعث شده تا اینجا بیاد ؟؟

به طرف در ورودی رفتم در رو باز کردم و به استقبالش ایستادم که با اخمای درهم به طرفم اومد با تعجب سرتا پاش رو از نظر گذروندم و گفتم:

_ اینجا چیکار میکنی ؟؟

با دست کنارم زد و درحالیکه بی اهمیت بهم وارد خونه میشد گفت :

_اومدم پیش رفیقم عیبی داره ؟!

در رو بستم و درحالیکه به دنبالش وارد پذیرایی میشدم گفتم:

_نه چه عیبی …. ولی امیدوارم قصد نصیحت نداشته باشی !!

بدون توجه به کنایه ام راحت روی مبلای جلوی تلوزیون لَم داد و گفت :

_راستش اومدم راجب موضوعی باهات حرف بزنم !!

ابرویی بالا انداختم و رو به روش نشستم ، وقتی مهدی اینطوری حرف میزد معلوم بود موضوع خیلی مهمیه … خدا بخیر بگذرونه

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا