" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۵۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۵۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

توی اوج مستی در جواب حرفم سری تکون داد و توی لحظه به لحظه رابطه باهام همکاری میکرد طوری که برای یه ثانیه هم نمیتونستم ازش دل بکنم و رهاش کنم

در حین بوسیدنمون پاها…ش رو‌ باز کردم تا کارو یکسره کنم ولی برای ثانیه ای که چشمام رو باز کردم با دیدن صورتش نمیدونم چم شد که به یکباره تموم حس و حالم پرید

و با وجود تحر…یک شدگی زیادم یه حس عذاب وجدان بد وجودم رو در برگرفت که باعث شد لبام بی حرکت روی لبهاش بمونن وجودم سرد شه و دستم روی رون پاهاش بی حس شه

ولی اون با عطش زیادی لبامو میبوسید وقتی هیچ عکس العملی از من ندید چشماش رو نیمه باز کرد که عصبی از روش کنار رفتم و طاق باز روی تخت افتادم

حس و حالم پریده بود و با فکر به اینکه چرا تا پای کار اومدم ولی نمیتونم کاری که دلم میخواد باهاش بکنم عصبی شده بودم ولی اون دقیق عین بچه های بهونه گیر روم اومد

و درحالیکه تن بر…هنه اش روی تنم میکشید خودش رو درست بین پا…هام قرار داد با لحن کشداری گفت :

_اووووم چرا همش ازم فرار میکنی عشقم ؟!

بدنم داشت باز با هر تکونی که میخورد تحر…یک میشد و به نفس نفس میفتادم ، بی اختیار خشن دستم پشت گردنش نشست و لباش رو شکار کردم

ولی باز بین بوسه هامون همون حس عذاب وجدان گریبان گیرم شد و باعث شد عصبی ازش فاصله بگیرم و درحالیکه با یه حرکت از روی خودم کنارش میزدم روی تخت نشستم و عصبی بلند فریاد کشیدم :

_اهههههههههه لعنتی !!!

شلوارکی پام کردم و با قدمای بلند بدون توجه به آیناز از اتاق بیرون زدم ، به هوای تازه نیاز داشتم چون حس میکردم سرم در حال انفجاره !!

توی حیاط به دیوار تکیه زدم و درحالیکه سیگاری گوشه لبم میگذاشتم به آسمون تیره و مَه گرفته خیره شدم ، چرا باید دقیقا زمانی که داشتم به هدفم نزدیک میشدم دچار این حال بد بشم و انگار بدنم قفل کرده نتونم بهش دست بزنم

پوک عمیقی به سیگار توی دستم زدم و عصبی روی زمین پرتش کردم و با حرص زیر پام لهش کردم ، حالا باید با این دختره مست چیکار میکردم ؟!

نه نمیتونم اینطوری کم بیارم و کوتاه بیام معلوم نیست کی باز همچین موقعیت خوبی برای ضربه زدن به امیرعلی پیدا کنم با این فکر عقب گرد کردم و با حرص در اتاق باز کردم

ولی با دیدن آینازی که تقریبا بیهوش خواب شده بود و تکونم نمیخورد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و نگاهم توی صورتم معصومش به گردش در اومد

خواستم به سمتش برم ولی انگار پاهام به زمین چسبیده باشن نمیتونستم قدم از قدم بردارم

کلافه به سمت حمام رفتم و با خشم زیر دوش آب سرد ایستادم بلکه التهاب تنم کم شه و آروم بگیرم چون اینطوری که معلوم بود امشب باید بیخیال این دختر میشدم

” آیناز “

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس سردرد بدی که گریبان گیرم شده بود توی خواب قلتی زدم و بالشت زیر سرم تنظیم کردم ولی درد سرم بد و بدتر میشد

طوریکه از درد زیادش قادر به باز کردن چشمام نبودم روی تخت نشستم و درحالیکه آخ بلندی از بین لبهام بیرون میومد سرم بین دستام گرفتم

_آااااخ خدایا سرم

_اینم از عوارض بعد از مستیه !!!

با شنیدن صدایی که این روزا ناقوس مرگم بود اونم توی نزدیکی خودم ، خشکم زد و بی حرکت موندم

چی ؟! این صدای نیماس یا توهم زدم ؟!

اخمامو توی هم کشیدم و‌ با فکر به اینکه خیال کردم خواستم از تخت پایین برم ولی همینکه ملافه رو از روی خودم کنار زدم با دیدن تن برهنه ام چشمام چهارتا شد

من….من چرا لختم ؟!
اصلا این تخت کیه ؟! من چرا اینجام ؟!

همین که به عقب چرخیدم با دیدن نیمایی که وضعیتی بدتر از من داشت چشمام چهارتا شد و با وحشت خودم روی تخت عقب کشیدم

این اینجا ، اونم کنار من ، و روی تخت چیکار میکرد ؟! اونم اینطوری برهنه !!

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم و لرزون لب زدم :

_ت…تو روی تخت چیکار میکنی ؟!

بیخیال دستش رو‌ ستون سرش کرد و نگاه نافذش رو به چشمام دوخت

_دیشب یادت نمیاد ؟! من و‌ تو اینجا……

باقی حرفش رو ناتموم گذاشت ولی حدس زدن بقیه جمله اش کار سختی نبود ، انگار سطل آب یخی روم ریخته باشن برای ثانیه ای نفسم رفت

خدایا من دیشب چیکار کرده بودم ؟!
فقط تا اونجایی که از حرص نیما و اینکه پیشش کم نیارم اینقدر خوردم تا مست و پاتیل شدم و رفتم وسط پیست شروع کردم به رقصیدن رو یادمه ولی هرکاری میکردم بقیه اش خاطرم نمیومد

بدنم شروع کرد به لرزیدن و وحشت زده ملافه روی سینه ام چنگ زدم و خفه نالیدم :

_دروغه !!

پوزخندی به صورت رنگ پریده و حیرون من زد و گفت :

_هه…..الان دیشب رو بهت یادآور بشم حله ؟!

و جلوی چشمای به اشک نشسته ام با یه حرکت ملافه رو از روی خودش کنار زد که با دیدن پایین تنه برهنه اش چشمام روی هم فشردم

تا نگاهم به تنش نیفته حالا با درک بلایی که سرم اومده بود قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که با تمسخر صدام زد و گفت :

_فکر کنم الان دیگه قشنگ یادت افتاده آره ؟! اگه هنوزم فکر میکنی دروغه کافیه ملافه با خون سرخ شده زیر پاتو ببینی تا بیشتر باورت شه بینمون چه اتفاقی افتاده

چشمام باز کردم و با ترس نیم نگاهی به ملافه روی تخت انداختم که با دیدن قطره های خون ، انگار دیوونه شده باشم و درحالیکه به سمتش حمله ور میشدم از ته دل جیغ کشیدم

_چه بلایی سرم آوردی کثافت !!

مشتای بی جونم روی سینه اش میکوبیدم و بدون توجه به ملافه ای که دورم باز شده بود و الان برهنه جلوی چشمش بودم با هق هق نالیدم :

_با من چیکار کردی لعنتی؟!

بی حرکت به تاج تخت تکیه داده بود و گذاشت تا تموم دق و دلیم روش خالی کردم ، دستام از شدت ضربه هایی که به سر و سینه اش کوبیده بودم میلرزیدن

که مُچ هر دو دستام رو گرفت و درحالیکه نگاهش رو توی صورت اشکیم میچرخوند با بی رحمی تمام گفت :

_خوب….اینقدر جیغ جیغ کردی چیزی هم نصیبت شد ؟!

با این حرفش باز چشمه اشکم جوشید که برای ثانیه ای حس کردم رنگ نگاهش عوض شد ولی زود به خودش اومد به عقب هُلم داد و از روی تخت بلند شد

_هر دو مست بودیم این اتفاق افتاده پس به جای آبغوره گرفتن بهتره باهاش کنار بیای….اوکی ؟!

هه کنار بیام ؟! چی چی رو کنار بیام ؟!
اون که باید از خداش باشه بالاخره من رو توی تختش کشونده ، این چیزی بود که همیشه میخواست ولی من چی ؟؟

دستام رو از دو طرف توی موهام فرو کردم و درحالیکه با حرص میکشیدمشون جنون وار فریاد زدم :

_هه کنار بیام ؟! گند زدی تو زندگیم با چی کنار بیام هااااا لعنتی

بیخیال شلواری پاش کرد و انگار نه انگار اتفاقی افتاده روبه روی آیینه ایستاد و دستی توی موهاش کشید و گفت :

_چیزیه که با میل و اراده خودت بوده پس مجبوری باهاش کنار بیای

مثل ببر زخمی که هر آن آماده حمله اس خیره اش شدم و با حرص غریدم :

_همش تقصیر توعه لعنتی که باعث شدی من برای اولین بار توی زندگیم مست کنم و این ب….

یکدفعه باقی حرفم با چیزی که به ذهنم رسید ناتموم موند و درحالیکه دستی به صورت اشکیم میکشیدم ناباور لب زدم :

_وایسا ببینم ….نکنه همه نقشه خودت بوده که مستم کنی و این بلاها رو سرم بیاری هاااا عوضی ؟!

نیما خشمگین به طرفم برگشت و با تمسخر گفت :

_اتفاقا همه چی برعکسه ….چیه باور‌ نمیکنی ؟!

دندونام روی هم سابیدم که به طرف تلوزیون رو به روی تخت رفت و درحالیکه روشنش میکرد گوشیش رو بهش وصل کرد و با خنده شیطانی اضافه کرد :

_فقط امیدوارم بعد دیدنش باز هوایی نشی چون خسته ام ….میدونی که دیشب شب پر کاری داشتیم !!

با جیغ اسمش رو صدا کردم و عصبی خواستم به سمتش حمله کنم ولی یکدفعه با روشن شدن تلوزیون و دیدن چیزی که در حال پخش بود خشکم زد و روح از تنم پرید

باورم نمیشد این دختری که الان توی فیلم داشت لبهای نیما رو از جاش میکند من بودم ، ناباور خودم روی تخت جلو کشیدم و با دقت بیشتری نگاه کردم

که با کاری که تو فیلم کردم و میخواستم نیما رو به زور وادار به رابطه کنم با حرص ملافه توی دستم مشت کردم و ناباور پلکی زدم که قطره اشکی از گوشه چشمم تا روی گونه ام راه باز کرد

باورم نمیشد این دختری که توی فلیم خودش رو به زور به نیما چسبونده بود و عشقم عشقم به نافش میبست من بوده باشم ؟!

آب دهنم رو با بغض قورت دادم و برای ثانیه‌ای هم نمیتونستم نگاه از صفحه تلوزیون بگیرم و هر لحظه ای که میگذشت حس میکردم چطور قلبم در حال مچاله شدنه

زیاد از فیلم ندیده بودم که یکدفعه نیما خم شد و تلوزیون رو خاموش کرد که با دیدن صورت از خشم سرخ شده ام با تمسخر خندید و گفت :

_حالا نمیخواد خجالت بکشی !!

دستام از زور حرص میلرزیدن و انگار لال شده باشم لبام برای گفتن هیچ حرفی تکون نمیخوردن ، که به‌ طرفم اومد و درحالیکه خم میشد دستش رو‌ نوازش وار روی بازوی برهنه ام کشید و گفت :

_حالا که فکر میکنم با دیدن فیلم دلم باز هوای شیطنتات رو کرده با یه دور دیگه چطوری هووووم ؟!

با این حرفش خشمم به قدری اوج گرفت که عصبی با کف دست آنچنان محکم به پیشونیش کوبیدم که با پشت روی زمین افتاد

عصبی بلند جیغ کشیدم :

_دستت رو بکش کثافت….چی پیش خودت فکر کردی هااااا ؟!

بدون توجه به صورت بُهت زده اش گیج چرخی دور خودم زدم و دنبال لباسام نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با دیدنشون که پایین تخت افتاده بودن با عجله چنگشون زدم

با گریه هایی که برای ثانیه ای هم قطع نمیشدن ملافه رو دور خودم محکم گرفتم ولی همین که خواستم وارد حمام بشم نیما پاشو لای در گذاشت و حرصی گفت :

_کجا ؟! من که همه چیتو دیدم دیگه از کی خودت رو پنهون میکنی هااا قدیسه خانوم ؟!

چی ؟! قدیسه ؟!
از اینکه داشت یه جورایی بهم تیکه مینداخت که فقط ادعای پاکی داشتی ولی آخرش خودت سر از تختم درآوردی بغض به گلوم چنگ انداخت و بی اختیار دستم روی دستگیره شُل شد

و ملافه از بین دستای لرزونم سُر خورد و همراه با لباسا پخش زمین شد ، نگاهش روی تنم چرخید و با رسیدن به صورت گریونم ماتش برد

سرم گیج رفت و نزدیک بود زمین بخورم که با یه حرکت توی آغوشش کشیدم ، بالاخره بغضم ترکید و میون گریه بریده بریده نالیدم :

_ول…ولم کن لعنتی

مشت محکمی به سینه اش کوبیدم و‌ با خشمی که درونم زبونه میکشید اضافه کردم :

_خوشحال باش که به آرزوت رسیدی

نمیدونم چی شد که یکدفعه عصبی پوووف کلافه ای کشید و بدون اینکه جوابی بهم بده رهام کرد و ازم فاصله گرفت ، با بیرون رفتنش از اتاق پخش زمین شدم و هق هق دردناکم سکوت فضا رو شکست

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۵۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا