" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

در اتاق مهمونی که حدس میزدم نورا اونجاست با یه حرکت باز کردم که سرش رو‌ بلند کرد با تعجب نگام کرد وارد شدم و عصبی خطاب بهش گفتم :

_ چرا ؟؟؟!

وسایل توی دستش رو توی چمدون انداخت بلند شد به طرفم اومد و سوالی پرسید :

_چی چرا ؟!

دستامو به کمرم تکیه زدم و با حرص غریدم :

_چرا با وجود اون شوهر عوضیت که اینجاست باز قدم نحست رو توی خونه من گذاشتی ؟؟

با لُکنت آروم زیرلب زمزمه کرد:

_ما….مامان گفت بیام و…

باقی حرفش با صدای فریاد پسرش که به سختی خودش رو از روی تخت پایین مینداخت و به طرفم میومد نصفه موند

با لحن مثلا قلدرانه ای صداش رو کلفت و خشن گفت :

_چی از جون مامانم میخوای هااااا ؟!

نورا دستپاچه به سمتش رفت و درحالیکه سعی میکرد بغلش کنه گفت :

_سام آروم باش پسرم چیزی نیست

هه پس اسمش سام بود ، چنان با اخم و نگاه تیزی نگاهم میکرد که انگار مرد بزرگیه و اگه نورا جلوش رو نگیره میخواد من رو تیکه پاره کنه

پوزخندی گوشه لبم نشست و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_این خوی وحشی گریش به اون بابای اَلدنگش رفته !!

فکر نمیکردم حرفم شنیده باشه ولی در مقابل چشمای گشاد شده ام توی بغل نورا شرو‌ع کرد به دست و پا زدن و عصبی بلند داد کشید :

_بزارم زمین مامان تا حسابشو برسم

از این حرفش چشمام گشاد شد که نورا صورتش رو با یه دستش گرفت و‌درحالیکه صورتش به طرف خودش برمیگردوند و خیره چشماش میشد هشدار آمیز گفت :

_هیس…..درست صحبت کن اون داییته !!

لباش رو بهم فشرد و بغض کرده سرش رو توی گودی گردن نورا فرو برد و با صدای خفه ای لب زد :

_دوستش ندارم نمیخوام داییم باشه !!

نیشخندی زدم و کنایه آمیز لب زدم :

_چه وجه تشابهی…در ضمن توام هیچ نسبتی با من نداری و من داییت نیستم !!

نورا تند و تیز نگاهم کرد و گفت :

_به باباش نرفته متاسفانه به داییش رفته و کپی پیس خودته مگه نمیبنیش چه آتیشی میسوزونه ؟!

بی روح نگاهش کردم و بدون توجه به حرفش گفتم :

_زود جولو پلاست رو جمع کن برو پیش شوهرت البته اگه بیرون ننداخته باشدت !!

عقب گرد کردم تا از اتاقش بیرون برم که صدای بغض دارش به گوشم رسید

_برای این اومدم اینجا چون بعد این همه سال دلم برای یه دونه برادرم تنگ شده بود و میخواستم هر طوری شده باهات آشتی کنم و دلت رو به دست بیارم حتی با به جون خریدن هر جور توهین و تحقیری ولی میبینم که دلت سنگ تر از این حرفاس !!!

هه…سنگ ؟!
به طرفش برگشتم و خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که امیلی وارد اتاق شد و با حرفی که زد خشمگین دستامو مشت کردم

_خانوم شوهرتون گفتن بهتون بگم حاضر شید بیاید پایین که منتظرتونن !!

سام با خوشحالی از بغل نورا پایین پرید و درحالیکه به سمت در خروجی میرفت بلند گفت :

_آااااخ جون بابا

نورا به عقب چرخید و همونطوری که با عجله سعی در جمع کردن وسایلش داشت خطاب به امیلی گفت :

_بیا کمکم این چمدونا رو ببریم پایین

امیلی چشمی زیرلب زمزمه کرد و با عجله به طرفش رفت و خواست چمدونش رو برداره که یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید با یه حرکت دسته چمدون رو از دستش بیرون کشیدم

و بدون توجه به چشمای گشاد شده امیلی و نورا با قدمای بلند از خونه بیرون زدم نورا که تقریبا شصتش خبردار شده بود چه قصدی دارم هول و دستپاچه دنبالم راه افتاد

_بده خودم میبرم !!

وقتی دید اهمیتی به حرفش نمیدم نفس نفس زنون سد راهم شد و درحالیکه سعی داشت چمدون رو از دستم بیرون بکشه گفت :

_نیمااااا گفتم بده من این لعنتی رو !!

عصبی به عقب هُلش دادم و با یه حرکت در حیاط رو باز کردم و تا نورا به خودش بیاد و بخواد حرکتی بکنه چمدونش رو دقیق جلوی پای امیرعلی که در خونه درحالیکه پسرش توی بغلش بود و منتظر نورا ایستاده بود پرت کردم

نورا وحشت زده توی خیابون اومد و حیرون نگاهش رو بین من و امیرعلی که خنثی نگاهم میکرد چرخوند و با عجله به سمت چمدون شکسته رفت و خواست برش داره

که امیرعلی بلند صداش زد و گفت :

_اینجا چه خبره نورا ؟!

نورا که معلوم بود دستپاچه شده سرجاش ایستاد موهاش رو پشت گوشش زد و با لُکنت آروم زمزمه کرد :

_هی….هیچی بری…..

دست به سینه به دیوار تکیه زدم و درحالیکه توی حرفش میپریدم خطاب به امیرعلی که با اخمای درهم خیرم بود گفتم :

_زنت رو بردار ببر و دیگه ام هیچ وقتم این دور و برا پیداتون نشه وگرنه ….

باقی حرفم رو نصفه نیمه رها کردم و بعد از نگاه خیره ای که به سام مینداختم با اخمای درهم خواستم داخل شم که کسی بازوم رو گرفت و با یه حرکت به عقب برگردوندم

امیرعلی بود که درست عین ببر زخمی نگاهش رو به چشمام دوخته بود عصبی تکونی به دستم دادم که فشاری به بازوم آورد و حرصی گفت :

_چرا حرفت رو نصفه نیمه میزاری ادامه بده وگرنه چی هااا ؟؟

نورا هینی از ترس کشید و با عجله به طرفمون اومد و درحالیکه پیراهن امیرعلی رو از پشت میکشید نگران گفت :

_ولش کن امیرعلی بیا بریم اشتباه از من بوده نباید اینجا میومدم

امیرعلی حرصی دندوناش روی هم فشرد و گفت :

_نه بزار ببینم حرف حسابش چیه !؟

از حواس پرتیش سواستفاده کردم و آنچنان تخت سینه اش کوبیدم که ازم جدا شد و چند قدم به عقب برداشت

دستمو جلوی صورتش تکونی دادم و هشدار آمیز گفتم :

_وگرنه اون روی منو میبینید و دیگه با این داد و هوارها آروم نمیشم فهمیدید ؟!

ُهُلی به در دادم عصبی خواستم داخل خونه بشم که شونه ام رو گرفت بی حوصله به عقب برگشتم که جوابش رو بدم ولی با ضربه محکمی که توی صورتم خورد دادی از درد کشیدم و روی زمین افتادم

عجب آهنگیه خدا وکیلی؟ لینک دانلود کامل :https://xip.li/s7YJDg

http://dl.neginmusic.com/2020/04/Iman%20Sepanta%20-%20Sarian%20%20(128).mp3

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا