" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

سرم کج شد و با تعجب دستم رو جای سیلی که بهم زده بود گذاشتم که یقه ام رو گرفت و درحالیکه به طرف خودش میکشیدم عصبی گفت :

_کارم تمومه ؟! اصلا تو با چه جراتی برای من تعیین تکلیف میکنی و میخوای منو مثل موم تو دستات بگیری هاااا؟؟!

اینقدر عصبی بود و تند تند نفس میکشید که باورم نمیشد این همون آیناز ساکت و آروم باشه که الان اینطوری مثل ببر زخمی به من حمله کرده

وقتی دید سکوت کردم یقه ام رو ول کرد و با نفرت توی صورتم غرید :

_هیچ وقت نمیزارم به خواستت برسی این رو بخاطرت بسپار !!

جلوی چشمای منی که هنوز از رفتار جدیدی که ازش دیده بودم گیج و منگ میزدم خم شد و وسایلش رو توی جعبه ریخت و خواست از اتاق بیرون بره که یکدفعه ایستاد و بدون اینکه به طرفم برگرده گفت :

_در ضمن اینجا میمونم و این چند وقت رو تحمل میکنم تا پروژه تموم شه نه بخاطر ترس از تو ….پس بهتره دور و بر من نپلکی و بخوای بازی جدید دربیاری چون اون وقت بدجوری کلاهمون میره توی هم !!

صدای تق تق کفشاش توی اتاق طنین انداز شد و بعد از چند ثانیه با صدای محکم بسته شدن در اتاق تازه به خودم اومدم و عصبی چنگی توی موهام زدم و با تموم قدرت لگد محکمی به صندلی کنارم کوبیدم که چپه شد

ولی هنوزم از حرصم کم نشده بود و هر وقت حرفاش یادم میفتاد دوست داشتم تموم چیزایی که دور و برم بود رو بزنم با خاک یکسان کنم

از حرفاش معلوم بود شمشیر رو از رو بسته و دیگه سخت میشد بهش نزدیک شد کلافه لبامو بهم فشردم ، موندن توی فضای بسته شرکت داشت بیشتر اعصابم رو به بازی میگرفت

پس کتم رو چنگ زدم و عصبی از اتاق بیرون زدم که منشی با دیدنم بلند شد و دستپاچه گفت :

_یک ساعت دیگه با مهندس جلسه دارید قربان

دستمو به نشونه سکوت روی هوا تکونی دادم و بی حوصله گفتم :

_بزارش برای یه وقت دیگه الام باید برم

_ولی قربان ن….

بی اهمیت به حرفاش وارد آسانسور شدم و محکم دکمه اش رو فشردم که درهاش بسته شد و با نقش بستن تصویرم روی درهای شیشه ای آسانسور و خشمی که از چشمام بیرون میزد دستام مشت شد و کلافه زیرلب زمزمه کردم :

_نمیدونی هر چی وحشی تر باشی من برای بازی کردن باهات حریص تر میشم دختر ؟!

با خارج شدن از شرکت عصبی خواستم به سمت خونه برم ولی با یادآوری مامان عصبی مشت محکمی روی فرمون کوبیدم و بلند فرباد زدم :

_اههههههه لعنتی !!

تنها جایی که میتونستم این حجم خشمی که توی وجودم بود رو خالی کنم رفتن به بار و خوردن مشروب بود پس بی فکر ماشین رو به سمت بار روندم

و با رسیدن به اونجا طبق معمول به جایگاه اختصاصی رفتم و درحالیکه از اونجا نگاهم رو بین زن و دخترای نیمه برهنه میچرخوندم به مسول بار اشاره کردم برام مشروب بریزه

اینقدر خوردم و خوردم که دیگه تموم چیزایی که توی سرم چرخ میخورد رو به باد فراموشی سپردم و حس میکردم توی هوام و مثل یه پر سبک شدم

سرم رو گیج از لبه میز بلند کردم و خواستم مشروب رو سر بکشم ولی با دیدن لیوان خالی عصبی روی میز کوبیدمش و بلند فریاد زدم :

_این ….چرااااااا خالیههههههه ؟! پرش کن

نگاه همه به سمتم چرخید که یکدفعه نفهمیدم چی شد و تقریبا بیهوش شدم نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که کسی زیربغلم رو گرفت و صدای کلافه مهدی به گوشم رسید

_اووووف پسر….چرا اینقدر خوردی ؟!

هوووومی زیرلب زمزمه کردم که کمکم کرد بلند شم و به سختی سوار ماشینم کرد و به طرف خونه روند ، توی ماشین سرم سنگین شد و به آنچنان خواب عمیقی فرو رفتم که متوجه هیچ چیز دیگه ای نشدم

نمیدونم کجا بودم و چند ساعت از بیهوشیم گذشته بود که با شنیدن صدای آشنایی که خیلی وقت بود به گوشم نرسیده بود توی خواب و بیداری قلتی زدم و به فکر اینکه دارم خواب میبینم بالشت زیرسرم تنظیم کردم

ولی بار دیگه صدای هیجان زده اش درحالیکه مامان رو صدا میکرد باعث شد گیج و خواب آلود روی تخت بشینم و با بهت زیر لب زمزمه کنم :

_نورا ….؟!

این …این واقعا صدای نوراس یا دارم خواب میبینم و‌ توهم زدم ؟! خواستم بلند شم که سرم گیج رفت و با درد بدی که یکدفعه توی سرم پیچید باز روی تخت افتادم و با اخمای درهم دستم رو به سرم تکیه دادم

اینم از عوارض خوردن زیاد مشروب بود !!

به سختی از روی تخت بلند شدم و تلوتلوخوران خودم رو به در اتاق رسوندم و بیرون رفتم ولی همین که پامو توی سالن گذاشتم با دیدن کسی که کنار مامان نشسته بود

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید و ناباور دست لرزونم رو به دیوار گرفتم که نیفتم ، با هم مشغول بگو بخند بودن که نورا انگار سنگینی نگاهم رو حس کرده باشه سرش رو‌ برگردوند و با دیدن من کم کم لبخند روی لبهاش ماسید

مامان رد نگاهش رو دنبال کرد و با دیدن منی که خشک شده سرجام ایستاده بودم دستپاچه بلند شد و گفت :

_بالاخره بیدار شدی ؟! از دیشب که مهدی آوردت خونه خوابیدی و میدونی الان که بیدار شدی ساعت چنده و نزدیک غروبه ؟؟

اون حرف میزد و من انگار گوشام کر شده باشن فقط و فقط خیره نورایی بودم که با چشمای به اشک نشسته نگاهم میکرد و لبای لرزونش برای گفتن حرفی مدام باز و بسته میشد

پلکی زدم و با صدایی که از زور خشم دورگه شده بود دستم رو‌ سمتش نشونه گرفتم و بلند گفتم :

_ای….این اینجا چیکار میکنه ؟!!!

مامان با عجله به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_ببین پسرم تازه از راه رسید….

دستم رو به نشونه سکوت بالا گرفتم و با اخمای درهم فریاد زدم :

_گفتم توی خونه من چیکار میکنه ؟؟

مامان با عجله به طرفم اومد و درحالیکه بازوم رو توی دستاش میگرفت با دلجویی گفت :

_تازه از خواب بیدار شدی بریم یه چیزی بخور بعدا من برات توضیح میدم !!

مغزم داشت منفجر میشد و به معنای واقعی قاطی کرده بودم و هر ثانیه که نورا جلوی چشمام بود حس میکردم که چطوری نفسم تنگ و تنگ تر میشه !!

بازوم رو از دستش جدا کردم و درحالیکه با حس خفگی دستم رو به گلوم میفشردم عصبی فریاد زدم :

_چی چی رو توضیح بدی آخه مادر من ؟!!

بالاخره به حرف اومد و گفت :

_سر مامان داد نزن !!

با شنیدن صدای نحسش سرمو کج کردم و عصبی به سمتش رفتم که با ترس عقب عقب رفت تا به دیوار چسبید رو به روش ایستادم و با پوزخندی گوشه لبم عصبی غریدم :

_ مدافع حقوق بشر شدی شما ؟!

نگاهش رو ازم دزدید و بدون اینکه جوابم رو بده لرزون خطاب به مامان گفت :

_من میرم اتاقم !!

از کنارم گذشت که از اینکه یه طوری رفتار میکرد انگار هیچ چیزی نشده و خودش رو به کوچه علی چپ میزد خشمم اوج گرفت و خشمگین لگد محکمی به میز کنارم زدم که با صدای بلندی چپه شد

که صدای خورد شدن شیشه روش با صدای جیغ مامان توی فضای خونه پیچید ، عصبی بدون توجه به خورده شیشه های زیر پام بازوی نورایی که سرجاش خشکش زده بود رو گرفتم و عصبی فریاد زدم:

_هه اتاقت ؟! وسایلت رو جمع کن و زود از خونه من گمش…

باقی حرفم با شنیدن صدای گریه بچه ای که پام رو محکم گرفته بود و با بغض و کینه نگام میکرد توی دهنم ماسید و خشکم زد

بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد :

_هیچی نیست پسرم گریه نکن !!

ولی پسربچه بدون اینکه پامو ول کنه با لحن بچگونه ای بغض آلود لب زد :

_مامانمو اذیت نکن !!

با شنیدن صداش بالاخره به خودم اومدم …هه پس اون بچه ی حرومزاده اش اینه !!
همونی که نتیجه صیغه چند ماهه اش با اون امیرعلی پست فطرت بود

با یادآوری گذشته دندونامو روی هم فشردم و بدون هیچ گونه رحم و مروتی توی صورت نورا فریاد زدم :

_میبینم خجالت نکشیدی و توله ات رو با خودت آوردی !!!

چشماش روی هم فشرد و با صدای لرزونی لب زد :

_تو رو خدا آروم داداش… بچه میترسه !!

عصبی به عقب هُلش دادم که از شدت ضربه چند قدم عقب رفت و با برخورد پشتش با دیوار آخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد

پسر بچه ای که هنوز حتی اسمشم رو هم نمیدونستم با دیدن این حرکتم زد زیر گریه و درحالیکه با مشت بهم ضربه میزد با لبهای آویزون فریاد کشید :

_ بد چرا مامانمو میزنی !!!

عصبی تکونی به پام دادم تا کنار بره ولی با لج بازی بیشتر به پام ضربه میزد و سعی میکرد از تموم قدرتش برای دفاع از مادرش استفاده کنه

برای ثانیه دلم براش لرزید ولی با یادآوری اینکه اون کسی نیست جز بچه حرومزاده امیرعلی و نورا خشم تموم وجودم رو در برگرفت

و بدون اینکه بدونم دارم چیکار میکنم عصبی یقه اش رو از پشت سر گرفتم و درحالیکه از خودم جداش میکردم با یه حرکت روی هوا معلق گرفتمش و با حرص سرش فریاد کشیدم :

_ساکت شووو !!

با شنیدن صدای فریادم دست و پاش که روی هوا در حال تکون دادن بود بی حرکت شدن و با چشمای گشاد شده از ترس خیره دهنم شد

چند ثانیه بی روح خیرم شد ولی کم کم لباش از زور بغض لرزید و با صدای بلندی زد زیر گریه !!

صدای گریه اش روی اعصابم بود و حس میکردم دارم دیوونه میشم ، نورا دستپاچه به طرفم قدم تند کرد و درحالیکه سعی داشت پیرهن پسربچه رو از بین انگشتای قدرتمندم بیرون بکشه عصبی گفت :

_طرف حساب تو منم …حرصت رو سر بچه خالی میکنی ؟!

بچه اش رو تقریبا توی بغلش پرت کردم و بدون اینجا جوابی بهش بدم عصبی خواستم ازش فاصله بگیرم و به اتاقم برگردم که شنیدم زیرلب زمزمه کرد :

_هه حاشا به غیرتت که با بچه طرف میشی !!

دیگه نفهمیدم چی شد و به قدری خون جلوی چشمام رو گرفت که انگار جنون به سرم زده باشه با یه حرکت دستمو دور گلوی نورا حلقه کردم و با تموم قدرت توی صورتش غریدم :

_هه غیرت ؟! آره راست میگی اگه یه ذره غیرت توی وجودم بود که جلوی تو رو میگرفتم با شناسنامه سفید این توله رو پس نمینداختی

صورتش قرمز شد و با ناباوری نگاهم کرد که انگار واقعا دیوونه شده باشم فشار بیشتری به دستم آوردم و با حرص اضافه کردم :

_پس زود از جلوی چشمام گمشو همو…..

یکدفعه باقی حرفم با حرکت مامان و چیزی که گفت نصفه موند

دستم رو گرفت و درحالیکه اشکاش سرازیر شده بودن فریاد کشید :

_دیونه شدی ؟؟ ولش کن خواهرتو

بدون اینکه توجه ای بهش بکنم دندونام روی هم سابیدم و عصبی گفتم :

_نووووچ نمیشه باید زبونش رو براش کوتاه کنم !!

لبای نورا از فشار دستام نیمه باز مونده بودن و با چشمای به اشک نشسته خیره ام بود کم کم دستاش سست و بی حس شدن و پسرش از بین دستاش پایین افتاد

پسرش با مشت به پام ضربه میزد و ازم میخواست مادرش رو ول کنم ولی من چشمام فقط و فقط نورا رو میدید

درست عین روانی ها از اینکه داشت اینطوری جلوی چشمام جون میداد لذت میبردم و یه طورایی گوشام جیغ ها و فریاد های مامان و پسر نورا رو نمیشنید

که مامان با نگرانی به دستم چنگ انداخت و ملتمس نالید :

_ نی…نیما پسرم ولش کن کشتیش !!

با دستای لرزونش سعی کرد به عقب هُلم بده وقتی دید بی فایده اس با مشت به بازوم میکوبید و سعی داشت از نورا جدام کنه

ولی از بین اون ها تنها کسی که تموم مدت بدون هیچ واکنشی ایستاده بود تا من حرصم رو خالی کنم نورا بود بس !!

میدیدم که چطور چشماش گشاد شدن و صورتش به کبودی میزنه ولی هیچ تلاشی برای اینکه ولش کنم نمیکرد

به زور لبهاش رو تکونی داد و با صدای خفه ای لب زد :

_دا …داش

با شنیدن صداش انگار تازه هوش و حواسم سرجاش اومده باشه ولش کردم و با بهت و ناباوری چند قدم عقب رفتم و درحالیکه دستام رو جلوی صورتم میگرفتم زیرلب نالیدم :

_من….من داشتم چیکار میکردم خدایا !!

نورا روی زمین نشست و بی حال درحالیکه سرش رو به دیوار تکیه میداد به شدت شروع کرد به سرفه کردن و مدام دستش رو‌ به گلوی متورم و سرخ شده اش میکشید

پسرش که از زور گریه به هق هق افتاده بود خودش رو توی بغل مادرش انداخت و مامان با عجله به سمت آشپزخونه رفت ولی من بی روح فقط نگاهم روی کسی بود که یک روز تمام زندگیم بود

باورم نمیشد به هیولایی تبدیل شدم که قصد جون خواهر خودم رو داشتم حس عذاب وجدان گریبان گیرم شده بود که یکدفعه با بوسه بی جونی که نورا روی سر پسرش زد

باز همه گذشته جلوی چشمام جون گرفت و عصبی با دستای مشت شده زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!

خشمگین به طرفش رفتم و خواستم براش خط و نشون بکشم که مامان پیراهنم رو از پشت محکم کشید و با حرص گفت :

_بکش عقب نیما …. دستت بهش بخوره شیرم رو حلالت نمیکنم !!

با این حرفش کلافه دستی پشت گردنم کشیدم که خم شد و لیوان آب رو جلوی لبهای نورا گرفت و با بغض لب زد :

_بمیرم برات مادر همش تقصیر منه !!

نورا یه کمی از آب رو خورد و بی جون سرش رو به سر پسرش تکیه زد که عصبی به طرف اتاقم راه افتادم و بلند خطاب بهشون گفتم :

_میرم دوش میگیرم برگشتم اینجا توی خونه ام نبینمتون !!

دستگیره در رو گرفتم ولی هنوز داخل اتاق نشده بودم که با حرفی که نورا زد پاهام از حرکت ایستاد و خشن به سمتش برگشتم

نه این دختر آدم بشو نبود !!

_ ما قرار نیست جایی بریم !!

یعنی چی قرار نیست جایی برن ؟! از اینکه اینطوری داشت روی اعصابم یورتمه میرفت و بدون اینکه کوتاه بیاد حرف میزد عصبی با قدمای بلند به سمتش رفتم و خطاب بهش فریاد زدم :

_یعنی چی این حرفت هااااا ؟!

ولی قبل از اینکه بهش نزدیک بشم مامان سینه به سینه ام ایستاد و هشدار آمیز گفت :

_ بهش نزدیک شدی نشدی هااا نیما ؟؟!!

دندونام روی هم سابیدم و بلند فریاد کشیدم :

_میخوای زیر دست و پام لِه نشه از اینجا ببرش !!

دستمو روی هوا تکونی دادم و خشن اضافه کردم :

_زووود !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم وارد اتاقم شدم و در رو بهم کوبیدم لعنتی !!!

کلافه چرخی دور خودم زدم و با یادآوری اتفاقایی که چند دقیقه پیش افتاده بود با حرص زیر وسایل روی میز زدم که پخش زمین شدن و هر تکه ای ازشون یه گوشه ای افتاد

خدایا ….حالا با این مصیبت تازه باید چیکار میکردم ؟!

چنگی توی موهای آشفته ام زدم و‌ انگار خیلی به روح و روانم فشار اومده باشه هر دو دستم رو دو طرف سرم قرار دادم و شروع کردم به سرم فشار آوردن

آره اینا میخواستن من رو دیوونه کنن !!

یکدفعه نگاهم از توی آیینه به خودم افتاد و با دیدن سر وضعی که داشتم پووف کلافه ای کشیدم و درحالیکه حوله رو از تو کمد چنگ میزدم به طرف حمام راه افتادم

از دیشب که مست و پاتیل اومده بودم خونه و اینم از الانم که سروضعم اینه و تا از خواب بیدار شدم با نورا و پسرش روبه رو شدم و بدتر از همه بوی گند الکلم بود که تقریبا تموم خونه رو برداشته بود

با لباسای تنم زیر دوش آب سرد ایستادم تا کم کم از فشار زیادی که روم بود کاسته بشه چون حس میکردم سرم هرآن در حال ترکیدنه و از شدت خشم الان که هرچی سر راهم هست رو بزنم بشکنم

از شدت سرمای آب کم کم اون حس خشم درونم کمتر شد و انگار تازه به خودم اومده باشم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و درحالیکه دستامو به دیوار شیشه ای حمام تکیه میدادم چشمام رو بستم

بعد از اینکه حالم یه خورده رو به راه شد از حمام بیرون زدم و سشوار رو به برق زدم مشغول خشک کردن موهام بودم که تقه ای به در اتاق خورد و امیلی با سینی غذا وارد شد و گفت :

_خانوم گفتن غذا رو براتون بیارم اتاقتون !!

بی حرف سری به نشونه تایید براش تکون دادم که سینی غذا روی‌ میز گذاشت خواست بیرون بره که با یادآوری چیزی سشوار خاموش کردم و صداش زدم که به طرفم برگشت و منتظر نگام کرد

_اون زن با بچش رفته یا هنوزم هستن ؟!

با تعجب نگام کرد و گفت :

_اگه منظورتون با نورا خانمه که دارن وسایلشون جمع میکنن و منتظر شوهرشونن تا بیاد دنبالشون

سرم رو کج کردم و با بُهت لب زدم :

_شوهرش ؟!

چی ؟! این چی میگه ؟! یعنی امیرعلی هم اینجاس ؟! دیگه نفهمیدم چی شد و با دو از اتاق بیرون زدم

http://dl.neginmusic.com/2020/05/Amir%20Sinaki%20-%20Jonoon%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا