" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” نیما “

مدت ها بود که از اون دختره آیناز خبری نداشتم و یه طورایی گذاشته بودم توی حال و هوای خودش باشه تا فکر نکنه زیاد پیگیرشم و وقتی بهش نزدیک شدم و باز دیدمش بهم اعتماد کنه

ولی وقتی برای کارهای پروژه مشترکی که با شرکت هاوارد داشتم به شرکت جورج اومدم و برای جلسه دور هم نشستیم ازشون خواستیم تا شروع کنن ولی جورج نگاهش رو بین جمعیت چرخوند و جدی گفت یکی از کارکنانش نیومده و منتظرشن !!

با این حرفش با تعجب نگاهی با مهدی رد و بدل کردیم چون جای تعجب داشت و اولین بار بود میدیدم جورج به کسی غیر از خودش اهمیت میده اونم به کی ؟! به یه کارمند جز و معمولی

بی اختیار در سالن کنفرانس رو زیر نظر داشتم تا ببینم این شخص مهمی که جورج بخاطرش ما رو معطل کرده کیه ؟!

که درسالن باز شد و با دیدن کسی که قدم داخل گذاشت یه طورایی خشکم زد و بدون پلک زدن خیره آینازی شدم که با پوشه زیربغلش وارد شده بود و اصلا حواسش به اطراف نبود

بی اختیار اخمام توی هم فرو رفت که سرش رو بلند کرد و خواست سلام کنه ولی با دیدن من دهنش نیمه باز موند و حرف توی دهش ماسید

تموم مدت جلسه میدیدم که چطور جورج زیرچشمی و نامحسوس حواسش بهش هست و این نگاهش برای منی که مرد بودم میفهمیدم چه معنی داره !!!

با فکر به اینکه جورج نسبت به دختری که عروسک ؛ بازی منه حس داره و یه جورایی بهش کراش داره اعصابم بهم ریخت به قدری که اصلا هوش و حواسم تو جلسه نبود

و بی اختیار اون حرفا رو درباره اخراجش زدم تا با اذیت کردنش از حرصم کم کنم ولی با عکس العملی که جورج نشون داد بدتر عصبی شدم چون باعث شد تا از حدس هایی که پیش خودم زده بودم مطمعن شم

و هر چی ازم میپرسیدن فقط در جواب سری تکون میدادم و ذهنم درگیر این بود که چرا این دختر باید از همه این جا سر از شرکت رقیب من دربیاره ؟!

وقتی که باعجله بلند شد و از اتاق کنفرانس بیرون رفت تازه به خودم اومدم و خواستم دنبالش برم که مهدی بازوم گرفت و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_بیخیال این دختر شو !!

دندونامو روی هم سابیدم و با اخمای درهم خطاب بهش گفتم :

_ تو بهتره تو کارای من دخالت نکنی !!

بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و عصبی ادامه دادم :

_شما برید من خودم میام !!

و بدون توجه به مهدی که عصبی سعی داشت از تصمیمم منصرفم کنه از سالن کنفرانس بیرون زدم ولی با ندیدن آیناز توی سالن با عجله به سمت منشی رفتم و سوالی پرسیدم :

_اتاق خانوم رضایی کجاست ؟!

با تعجب ابرویی بالا انداخت و با دستش به ته سالن اشاره کرد بی معطلی وارد اتاقش شدم و قصد داشتم سر از کارش دربیارم

ولی نمیدونم چی شد که الان لبام روی لبهاش بود و با شدت داشتم میبوسیدمش ، انگار اختیارم رو از دست داده باشم یک دستمو پشت گردنش گذاشتم و دست دیگم روی برجستگی های تنش در گردش بود

خودش رو تکونی داد و با تقلا سعی داشت من رو از خودش جدا کنه ولی من بیشتر بهش چسبیدم و با حرص گاز محکمی از لبش گرفتم و درحالیکه با نفس نفس ازش جدا میشدم

سرم توی گودی گردنش فرو کردم و همونطوری که لبامو روی پوست تنش میکشیدم بی اختیار خشن گفتم :

_از این شرکت بیا بیرون !!

عصبی به عقب هُلم داد و با حالت چندشی دستش روی لبهاش کشید و با حرص گفت :

_چی ؟؟! اصلا به چه جراتی منو بوسیدی هااا ؟!

با نفس نفس و درست عین ببر زخمی خیرم بود ولی من بی خیال از اطرافم نگاهم رو به لبهای قرمز و وَرم کرده اش دوخته بودم و عصبی دوباره حرفم رو تکرار کردم :

_گفتم از این شرکت لعنتی بیا بیرون !!

پوزخند گوشه لبش پررنگ تر شد و با تمسخر گفت :

_هه آقا رو باش ….

دستی به لباش کشید و با صورتی جمع شده عصبی ادامه داد :

_تو کی من باشی که بگی من چیکار کنم چیکار نکنم هااان ؟!

وسایلش که روی زمین پخش شده بودن رو برداشت و خواست بیرون بره که سد راهش شدم و گفتم :

_فکر کنم چند دقیقه پیش بهت ثابت کردم کی هستم !!

با تعجب و کنجکاوی نگام کرد که نگاهم رو به لباش دوختم با فهمیدن منظورم صورتش از خشم زیاد سرخ شد ازم فاصله گرفت و گفت :

_به نفع خودته که مزاحمم نشی !!

با این حرفش به خودم اومدم و کلافه دستی به صورتم کشیدم ، پووووف حواست کجاست نیما ؟! مگه قرار نبود از این به بعد باهاش درست رفتار کنی تا بهت اعتماد کنه

پس الان داری با این نفهم بازیت دقیقا چه غلطی میکنی ؟! باز داری گند میزنی به همه چی که !!

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد سعی کردم آروم باشم و باهاش نرم تر برخورد کنم پس گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و جدی خطاب بهش گفتم :

_مزاحم ؟! اینکه قصد دارم کمکت کنم تا بیشتر از این توی منجلاب فرو نری شدم مزاحم ؟!

تلخ خندید و با تمسخر گفت :

_میشه بگی کدوم منجلاب ؟!

چند ثانیه بی حرف خیرم شد و یکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه با انگشت بهم اشاره کرد و ادامه داد :

_آهان حواسم نبود با خودت بودی ؟!

دستام رو با حرص مشت کردم

_مهم اینه که دارم بهت میگم صلاح نیست توی این شرکت بمونی !!

با دستش به سینه ام فشاری آورد و از سر راهش کنارم داد

_صلاح من رو تو مشخص نمیکنی ….پس بیشتر از این تو کارهای من دخالت نکن !!

کلید رو توی قفل چرخوند که به طرفش برگشتم و گفتم :

_ولی باید ب….

با باز شدن در اتاق و جورجی که دقیق پشت در ، آماده در زدن ایستاده بود با حرص لبامو بهم فشردم و سکوت کردم

چند ثانیه با بُهت نگاهش رو بین من و آیناز چرخوند و کم کم اخماش توی هم فرو رفت و با لحنی عصبی پرسید :

_اینجا چه خبره ؟!

لعنتی این یکدفعه از کجا سروکله اش پیدا شد ؟! دستی به کتم کشیدم و یک قدم جلو رفتم

_چیزی نیست فقط یه اختلاط کوچولو بود همین !!

جورج مات شده لب زد :

_چی ؟! اختلاط ؟!

آیناز با حرص چشم غره ای بهم رفت و با چیزی که خطاب به جورج گفت عصبی به طرفش رفتم این دختر واقعا دیوونه شده بود

_ایشون مزاحم من شدن !!

جورج عصبی اخماشو توی هم کشید و خطاب بهم گفت :

_اینجا توی شرکت من احترامتون واجبه ولی بنظرتون این کار درسته جناب احمدی؟!

دستامو توی جیب شلوارم فرو بردم و درحالیکه مستقیم خیره چشمای آیناز میشدم خطاب به جورج گفتم :

_فکر نمیکردم صحبت با کارمند قدیمیم رو بشه اسمشو گذاشت مزاحمت !!

دستی به دماغش کشید و درحالیکه دندوناش روی هم می سابید عصبی گفت :

_ایشون فعلا کارمند من هستن و هرچیزی که توی شرکت من باعث آزارشون بشه به نظر منم چیزی جز مزاحمت نیست

دستام مشت شد و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_اوکی !!

و همونطوری که با چشمام برای آیناز خط و نشون میکشیدم بدون اینکه چیز دیگه ای بگم عصبی جلوی چشمای متعجبشون از شرکت بیرون زدم

در ماشین رو محکم بهم کوبیدم و درحالیکه نگاهم رو به ساختمون شرکت هاوارد میدوختم زیرلب زمزمه کردم :

_حالا برای من زبون درآوری ؟! عیبی نداره میدونم چطور برات کوچیکش کنم جوجه فقط منتظر باش و ببین !!

فعلا باید صبر میکردم تا کم کم اعتمادش رو جلب کنم چون اینطوری که الان این دختر در مقابلم جبهه گرفته هیچ چیزی حل نمیشد و فقط فقط به زمان نیاز داشتم

با این فکر ماشین روشن کردم و با تموم قدرت پامو روی گاز فشردم ؛ حوصله شرکت رفتن رو نداشتم و به کل اعصابم بهم ریخته بود نیاز به آرامش داشتم پس راه خونه رو در پیش گرفتم

با رسیدن به خونه خسته و کوفته در سالن رو باز کردم و با سری پایین افتاده کتم رو از تنم بیرون کشیدم و خواستم روی دسته مبل بندازمش ولی با دیدن کسی که وسط سالن با لبخندی که کل صورتش رو پوشونده بود ایستاده بود و با دلتنگی نگاهم میکرد

دستم روی هوا خشک شد و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_مامان !!

_جانم عزیزدلم

بعد چند سال بی خبری بالاخره داشتم مامانم رو از نزدیک میدیدم قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و دستام بی اختیار شروع کرده بودن به لرزیدن

بدتر از همه پاهام بودن که انگار به زمین چسبیده باشن قدرت تکون دادنشون رو نداشتم و بی حرکت ایستاده بودم که با قدمای کوتاه به سمتم اومد و لرزون صدام زد و گفت :

_دلم برات تنگ شده بود !!

رو به روم ایستاد و دستش رو برای لمس صورتم جلو آورد که نگاهم روی صورت خیس از اشکش چرخید و با یادآوری گذشته بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم

هنوزم یادم نرفته بود که چطور با بی رحمی تمام بین من و نورایی که اونطور با آبرومون بازی کرد بازم نورا رو انتخاب کردن و به من پشت کردن !!

بیقرار دستی پشت گردنم کشیدم و به سختی لب زدم :

_برای چی اومدی اینجا ؟!

از شنیدن لحن سرد و سنگینم درحالیکه هنوز از حرکت اولم دستش روی هوا خشک شده بود با غم نگام کرد و بالاخره دستش رو پایین انداخت و با چیزی که گفت خشمگین فریاد زدم :

_چی ؟؟؟!!

کسب درآمد با گوش دادن به آهنگ های ناب تا ۱۰۰ تومان برای هر آهنگ کافیه از اینجا وارد شید

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا