" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۲

با عرض سلام خدمت دوستان بابت اشتباه پارت قبلی عذر میخواییم پارت قبل و پارت جدید رو در این پارت از اول قرار دادیم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

بی معطلی وارد شدم و درحالیکه سعی میکردم خوب به نظر برسم و آتویی دستش ندم صاف ایستادم و آروم لب زدم :

_سلام !

بی ادب حتی به خودش زحمت نداد سرش رو بلند کنه و جواب سلامم رو بده درهمون حالیکه سرگرم پرونده جلوش بود و یه طورایی داشت مطالعه اش میکرد سری تکون داد و جدی گفت :

_بشین !!

با حرص لب پایینم رو با دندون کشیدم و با قدمای بلند به طرفش راه افتادم و روی تک مبل کنار میزش نشستم ، با سری پایین افتاده برگه ای از کنارش برداشت و به سمتم گرفت

_شرایط قرارداد رو بخون !

بی حرف از دستش گرفتم و درحالیکه پامو روی اون یکی پام مینداختم جدی شروع کردم به خوندن …

شرایطش خوب که نه عالی بود !!
با خوندن هر خطش کم کم لبخند روی لبهام بزرگ و بزرگتر میشد و اینقدر با دقت داشتم مطالعه اش میکردم که به کل حواسم از اطراف پرت شده بود

با ذوق برگه رو پایین گرفتم و درحالیکه به سمت جورج برمیگشتم دهن باز کردم و بی معطلی گفتم :

_من خیلی موافقم و می……

ولی با دیدن جورجی که دستاش زیر چونه اش زده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد باقی حرف تو دهنم ماسید و همونطوری بی حرکت موندم

تو گلو خندید و درحالیکه به صندلیش تکیه میزد جدی گفت :

_خوب داشتی میگفتی ؟!

دستپاچه صاف نشستم و گیج لب زدم :

_هاااا ؟!

اشاره ای به برگه قرارداد توی دستم کرد و جدی گفت :

_گفتی خیلی موافقی و ….. ؟!

دستپاچه خندیدم و به اجبار لب زدم :

_همین دیگه !

گوشه ابروش رو خاروند که نگاهم به ابروهای پرپشت و مردونه اش افتاد و بی اختیار نگاهم روی چشمای درشت و سبزرنگش سُر خورد و توی دلم گفتم :

_اوووف پسر چقدر خوشکلی تو !!

_چیزی گفتی ؟!

واااای لعنتی حرفم رو بلند به فارسی گفته بودم و باز خراب کاری کردم با این حرفش فهمیدم که درسته و باز سوتی دادم

دستپاچه دستامو روی لبهام فشار دادم و عین خنگا نگاش کردم و سرم رو به نشونه نه به اطراف تکون دادم

با دیدن حرکات منگولانم چند ثانیه بی حرف خیرم شد و یکدفعه مثل بمبی که منفجر شده باشه قهقه اش بالا گرفت

دستام رو پایین آوردم و خجالت زده توی خودم جمع شدم ، الان پیش خودش میگه دختره یه تختش کمه و ادا و اطوارای عجیب و غریب از خودش درمیاره

هنوزم ناراحت توی خودم جمع شده بودم که یکدفعه با یادآوری اینکه اون که اصلا فارسی بلد نیست و نفهمیده چی گفتم اعتماد به نفسم رو به دست آوردم و درحالیکه صاف به صندلیم تکیه میدادم لبخندی زدم

با دیدن لبخند مسخره ام بالاخره دست از خندیدن کشید و همونطوری که دستی به لباش میکشید و سعی میکرد جدی باشه گفت :

_الان داشتی از من تعریف میکردی یا فوحش و بدوبیراه نثارم میکردی ؟!

_نه چرا باید فوحش بدم ؟!

ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت :

_پس داشتی ازم تعریف میکردی ؟!

مونده بودم چی جوابش رو بدم که ابرویی بالا انداخت و دست به سینه منتظرم موند ، که دستی به موهام کشیدم و با لُکنت لب زدم :

_خو…خوب یه طورایی هم آره هم نه !!

چشماش رو ریز کرد و جدی پرسید :

_یعنی چی ؟!

لبامو بهم فشردم و نگاه ازش دزدیدم ، ای خدا حالا باید چی جوابش رو بدم ؟!

هنوز مردد مونده بودم و نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که با شیطنت خندید و گفت :

_اوکی ….. بیخیال !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، آخیش راحت شدم….. آدمم تا این حد گیر و پیگیر ؟!

برای اینکه حرف رو به جایی دیگه بکشونم دستامو توی هم چفت کردم و جدی پرسیدم :

_چیز دیگه ای هم هست که باید درباره قرارداد بدونم یا بخواید بهش اضافه اش کنید ؟!

دستش رو برای گرفتن قرارداد به سمتم گرفت و گفت :

_نه فکر نکنم !!

برگه رو به دستش دادم که جدی نگاهی بهش انداخت و زیرلب آروم زمزمه کرد :

_همه چی خوبه و درست تنظیم شده مشکلی نداره !!

خودکاری از روی میزش برداشت و درحالیکه قرارداد رو باز به طرفم میگرفت گفت :

_اگه توام مشکلی نداری میتونی امضاش کنی !!

از دستش گرفتم و خودکار رو توی دستام فشردم و خم شدم تا امضاش کنم ولی با یادآوری بلاهایی که نیما سرم آورده بود و بعد از بستن قرارداد مواردی بهش اضافه کرده بود دستم بی حرکت موند

که با صدای جورج که صدام میزد به خودم اومدم و با اخمای درهم به طرفش چرخیدم :

_چیزی شده ؟!

مردد خودکار روی میز گذاشتم و سوالی پرسیدم :

_میدونم نباید این رو بپرسم ولی مطمعنید که بندهای قرارداد همیناس و قرار نیست بهشون اضافه بشه ؟!

با این حرفم جفت ابروهاش بالا پرید و با تعجب گفت :

_بله ….چطور ؟!

با دیدن حالت نگاهش لعنتی زیرلب خطاب به نیما زمزمه کردم ، اون بود که با کارهاش باعث شده بود به زمین و زمان بدبین شم و فکر کنم همه مثل اونن !!

سرم رو به اطراف تکون دادم تا فکرای بیخودی رو کنار بزنم و بدون معطلی خودکار رو برداشتم و امضام رو پای قرارداد نشوندم که گفت :

_خوبه میتونی از فردا بیای سرکارت !!

سری تکون دادم و در جوابش اوکی زیرلب زمزمه کردم که تلفن رو برداشت و خطاب به منشی گفت :

_خانوم رضایی رو به اتاقش راهنمایی کنید تا با محیط و محل کارشون آشنا بشن

با ذوق و شوق خیره دهنش شدم ، یعنی باید باور کنم به این راحتی استخدام و صاحب کار جدید شدم ؟!

با لبهایی خندون هنوز خیره جورج بودم که گوشی رو سر جاش گذاشت و دهن باز کرد که چیزی بهم بگه ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که بی حرف فقط مات صورتم شد

زیر نگاه ها خیره اش معذب توی جام تکونی خوردم که بعد از تقه ای که به در اتاق خورد منشی وارد شد و خطاب به من گفت :

_بفرمایید خانوم !!

_بله

بلند شدم تا همراهش برم که جورج منشی رو صدا زد و با کلافگی که از سروصورتش میبارید گفت :

_بعد از اینکه کارت تموم شد پروندهای مربوط به پروژه جدیدی که بستیم رو برام بیار

_چشم قربان !!

اول خواستم بی حرف بیرون برم ولی دیدم خیلی زشته بدون تشکر ازش برم پس به طرفش چرخیدم که نگاهش رو به چشمام دوخت

_خیلی ممنون …مطمعن باشید تموم تلاشم رو میکنم تا ناامیدتون نکنم قربان !!

بی حرف در جوابم فقط و فقط سری تکون داد که مات و مبهوت موندم ، یکدفعه چی شده بود ؟! نه به اون گرمی و دوستانه برخورد کردنش نه به الان و این حجم از سرد بودنش !!

توی فکر فرو رفته بودم که با صدای منشی به خودم اومدم

_نمیخوایید بیاید خانوم رضایی !!!

گیج دستی به پیشونیم کشیدم

_بله بریم

با عجله همراه باهاش بیرون رفتم که جلوتر از من راه افتاد و در اتاقی رو که ته سالن بود رو باز کرد

_این اتاق شماست !!

گیج به خودم اومدم و سعی کردم فکرم رو که درگیر رفتار عجیب جورج بود رو آزاد کنم پس لبخندی زدم و با کنجکاوی داخل شدم و نگاهم رو دور تا دور اتاق کارم چرخوندم

که با دیدن تنها میز وسط اتاق با تعجب به طرف منشی چرخیدم و سوالی پرسیدم :

_هم اتاقی ندارم ؟!

سری تکون داد

_نه رییس اینجا رو فقط به شما اختصاص دادن !!

چی ؟! یعنی واقعا این اتاق برای خودم تنهاست ؟!
وقتی تو شرکت نیما بودم با چند نفر دیگه هم اتاقی بودم ولی الان اینجا برای خودم بود

وقتی دید هنوز دارم با تعجب نگاش میکنم گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت :

_اگه دیگه سوالی ندارید بریم باقی شرکت رو بهتون نشون بدم

سری تکون دادم و باهاش همراه شدم و بعد از اینکه تقریبا تموم شرکت رو بهم نشون داد با خوشحالی که نمیتونستم پنهونش کنم بعد از خدافظی کوتاهی از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم و بعد از خرید جعبه شیرینی با سرعت به طرف خونه روندم

با رسیدنم با ذوق جعبه شیرینی رو توی دستم گرفتم و درحالیکه وارد خونه میشدم بلند مامان رو صدا زدم :

_مامان بیا که برات خبرای خوبی دارم ….کجایی مامان ؟؟!

منتظر بودم که مامان به استقبالم بیاد ولی با باز شدن در ورودی و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود لبخند از روی لبهام پر کشید و پاهام از حرکت ایستاد

ماکان بود که طبق معمول با اون لبخند جذابش دست به سینه تو قاب در ایستاده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد بعد از اون شب مهمونی که تقریبا در رفته بودم

و نخواسته بودم ببینمش ، حالا به جایی اینکه بهش بربخوره و این دور و برا پیداش نشه بدتر پیگیر شده بود و به اینجا اومده

همه ذوق و شوقم خوابیده بود و کلافه جعبه شیرینی رو پایین گرفتم و بی حرف خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد و گفت :

_احیانا زبونت رو موش خورده ؟!

ایستادم از نیم رخ خیره صورتش شدم و بی حوصله لب زدم :

_سلام !!

تا خواستم برم دستش رو سد راهم کرد

_نمیخوای آشتی کنی ؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم :

_مگه قهر بودیم ؟!

_از رفتارهای تو چیزی جز این دستگیرم نمیشه !!

داخل شدم که با شنیدن صدای قدماش که دنبالم میومد بلند طوری که به گوشش برسه گفتم :

_رفتارهای من ، نتیجه حرفای خودته که فهمیدم باید حدم رو با تو نگه دارم فقط همین !!

جعبه شیرینی روی میز آشپزخونه گذاشتم که یکدفعه دستمو گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند و عصبی گفت :

_اینکه به دوستت داشتنم اعتراف کردم گناه کردم ؟!

دستمو از دستش بیرون کشیدم و عصبی گفتم :

_آره چون این همه سال من احمق به چشم یه برادر نگات کردم درحالیکه تو ……

باقی حرفم رو نیمه تموم گذاشتم که دندوناشو روی هم سابید و عصبی گفت :

_من چی هاااا ؟!

تموم جراتم رو جمع کردم و بالاخره حرف دلم رو به زبون آوردم

_تو فکر و خیالاتت چیزای دیگه ای بوده خدا میدونه وقتی که من راحت میپریدم بغلت یا از سروکولت بالا میرفتم تو ؛ توی چه فکر و خیالایی ب…..

با سیلی محکمش که توی صورتم خورد سرم کج شد و ناباور دستمو روی گونه ام گذاشتم

_خفه شووووو !!!!

با خشمی که اولین بار بود ازش میدیدم انگشتش رو تهدیدوار جلوی صورتم تکونی داد و با حرص ادامه داد :

_من هیچ وقت از تو سواستفاده نکردم اگر نامرد و لاشی بودم که وقتی دیدم در برابر زیبایت نمیتونم خودم رو کنترل کنم نمیزاشتم از این کشور برم که فقط و فقط از تو دور باشم

سرم رو بالا گرفتم و با چشمایی لبالب اشک خیره اش شدم که پشیمون چند قدم ازم فاصله گرفت و درحالیکه نگاه خیره اش رو به گونه ام که جای سیلیش بود میدوخت آروم زیرلب زمزمه کرد :

_ببخشید !!

کلافه دستش توی موهاش کشید و با لحن غمزذه ای اضافه کرد :

_نباید اینجا میومدم

و جلوی چشمای مات و مبهوتم با قدمای نامتعادل بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با صدای بلند بسته شدن در تازه از شوک بیرون اومدم

اشک صورتم رو خیس کرد و برای اینکه جلوی افتادنم رو بگیرم دستمو به لبه میز گرفتم و کم کم پاهام بی حس شد و روی زمین آوار شدم

من چیکار کرده بودم ؟!
چطور با دوست دوران بچگیم و کسی که اینقدر بهش اعتماد داشتم و حتی بیشتر از امیرعلی دوستش داشتم اون حرفا رو زدم و غرورش رو به بازی گرفتم ؟!

نمی‌دونم چقدر اونجا نشسته بودم و به حال زار خودم اشک میریختم که با یادآوری اهالی خونه و ترس اینکه من رو با این اوضاع ببین به سختی بلند شدم

تلوتلوخوران وسایلم رو برداشتم از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم و بی حس و حال روی تختم افتادم و نگاه یخ زده ام رو به سقف دوختم

حرفای ماکان توی گوشم تکرار میشد و باعث میشد از حرفایی که بهش زدم شرمنده باشم و با درد چشمام رو ببندم

خدایا حالا باید چیکار کنم ؟!
چطور باید باهاش رفتار کنم ؟!

اگه غریبه ای بود میدونستم هیچ وقت دیگه چشمم بهش نمیفته و بیخیالش میشدم ولی قضیه ماکان فرق میکرد نمیتونستم بی اهمیت از کنارش بگذرم

چون از یه طرف فامیلم بود و چه بخوام یا نخوام باهاش رو در رو میشدم و از طرف دیگه هم نمیتونستم بیخیال همبازی و دوست بچیگم بشم

اینقدر روی تخت از این پهلو به اون پهلو شدم و به مشکلاتم فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و داشت خوابم میگرفت که در اتاق با ضرب باز شد

مامان توی قاب در قرار گرفت با ذوق گفت :

_استخدام شدی ؟؟!

برای اینکه صورت رنگ پریده و چشمای وَرم کرده ام رو نبینه به پهلو چرخیدم و درحالیکه ملافه روی خودم میکشیدم بی حال زیرلب نالیدم :

_اهووووووم

صدای قدماش که نزدیکم میشد تو فضا پیچید ، کنارم روی تخت نشست

_با بابات که از بیرون اومدیم تا جعبه شیرینی رو دیدم دیگه مطمعن شدم که قبول شدی !!

چیزی نگفتم که دستی روی موهام کشید و با خوشحالی ادامه داد :

_حالا چرا خوابیدی ؟! پاشو از کار جدیدت بگو ببینم

سرمو بیشتر توی بالشت فرو کردم و با صورتی گرفته نالیدم :

_بیخیال….آخه چه جذابیتی برای شما داره ؟!

یکدفعه با یه حرکت ملافه رو از روی سرم کشید و غُرغُرکنان گفت :

_عه …..پاشو بببنم آخه مگه الان وقت خوابه ؟!

روی صورتم خم شد که به شوخی اذیتم کنه ولی تا چشمامو باز کردم نگاهش توی صورتم چرخید و درحالیکه روی چشمای سرخ شده از گریه ام زُم میشد با نگرانی پرسید :

_گریه کردی ؟!

میدونستم هر دروغی بهش بگم باور نمیکنه پس روی تخت نشستم و درحالیکه به تاجش تکیه میزدم بی حوصله نالیدم :

_یه کم سرم درد میکرد فقط همین !

دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت :

_مطمعن باشم ؟!

نمیخواستم فکرش رو درگیر چیزای بیخود کنم پس بوسه ای کف دستش زدم نشوندم و با آرامش ظاهری لب زدم :

_آره قربونت شم !!

دهن باز کرد و خواست چیزی بگه ولی با صدای امیرعلی که مدام مامان رو صدا میزد لباشو بهم فشرد و درحالیکه از کنارم بلند میشد گفت :

_فکر نکن بیخیالت شدم ….حالام بیا پایین غذا بخور

با اخمای درهم از اتاق بیرون رفت و درو نیمه باز گذاشت

به سختی از زیر سوال و جواب های مامان در رفتم و به هر طریقی بود خودم رو سرگرم تلوزیون نشون دادم بلکه بیخیال من بشه !!

بعد از خوردن شام که زیر نگاه های مشکوک مامان گذشت با عجله وارد اتاقم شدم و بی معطلی خودمو روی تخت پرت کردم

چون میدونستم مامان دیر یا زود باز سراغم میاد چشمامو بستم و به زور خودم رو به خواب زدم که طولی نکشید پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم و بدون اینکه چشمامو باز کنم دستمو روی پاتختی به دنبالش چرخوندم و خاموشش کردم

سرمو روی بالشت تکونی دادم و ملافه روی خودم کشیدم و باز خواستم بخوابم که یکدفعه با یادآوری شرکت و اینکه قراره امروز سر کار برم با یه حرکت ملافه کنار زدم و صاف نشستم

باید تا دیر نشده آماده شم ، چون نمیخواستم روز اول کاری بد به نظر بیام باعجله تاب سفیدی که دور یقه اش سنگ دوزی کمی داشتم تنم کردم و شلوار کتون مشکی که قد نود بود رو پام کردم

رو به روی آیینه ایستادم و شروع به درست کردن موهام کردم و بعد از اینکه کارم باهاشون تموم شد آزادانه دورم رهاشون کردم و آرایش ملیحی روی صورتم نشوندم

نگاهم که به ساعت خورد با عجله کت چرم مشکی کوتاهم رو از کمد بیرون کشیدم و روی تابم پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم و کفش های پاشنه هفت سانتم ، از پله ها پایین رفتم

بدون خوردن صبحانه از خونه بیرون زدم و بعد از اینکه سوار ماشین شدم پامو روی گاز فشردم و با سرعت به طرف شرکت روندم

بعد از پارک کردن ماشین با استرس دستی به موهام کشیدم و درحالیکه کیفمو روی دوشم تنظیم میکردم با قدمای بلند وارد شرکت شدم

منشی با دیدنم سری تکون داد که لبخندی زدم و بعد از سلام و صبح بخیری که زیرلب خطاب بهش گفتم وارد اتاقم شدم و پشت میز کارم نشستم

هنوزم باورم نمیشد استخدام شدم با حال خوب دستمو روی کیبرد لب تاپ کشیدم و روشنش کردم که صفحه اش بالا اومد

صندلی رو چرخوندم و لب تاپ رو جلوم کشیدم تا باهاش کار کنم که تقه ای به در اتاق خورد و طولی نکشید منشی وارد اتاق شد

_بله ؟!

چند پرونده جلوم گذاشت

_رییس گفتن اینا رو مطالعه کنید و یه جمع بندی از هر کدوم رو ببرید خدمتشون !!

چی ؟!
جمع بندی از هر کدوم جداگانه ؟!
اونم پرونده هایی به این قطوری و بزرگی ؟!

خودم رو جلو کشیدم و سوالی پرسیدم :

_این جمع بندی رو کی باید ببرم براشون؟!

بی اهمیت نگاهی به پوشه توی دستش انداخت و گفت :

_تا پایان وقت کاری امروز !!

و جلوی چشمای مات و مبهوتم سرش رو بلند کرد و ادامه داد :

_و هر سوالی داشتید میتونید از من بپرسید ….فعلا

دستی به دامنش کشید و با قدمای کوتاه و شمرده از اتاق بیرون رفت ، با صدای بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و گیج نگاهمو روی پرونده ها چرخوندم

این پیش خودش چی فکر کرده که همچین چیزی رو از من خواسته ؟!

عصبی بلند شدم و درحالیکه پرونده ها رو زیربغلم میزدم خواستم سراغش برم ولی با یادآوری اینکه اون رییسمه و ممکنه روز اول از این گستاخی من بدش بیاد و اخراجم کنه پاهام از حرکت ایستاد

پرونده ها روی میز انداختم و غُرغُرکنان زیرلب نالیدم :

_نباید به این زودی کم بیارم….آره باید تموم تلاشم رو بکنم !!

از اولین پرونده شروع کردم به خوندن و جاهایی که به نظرم مهم میومدن رو یادداشت میکردم و تموم دقتم رو به کار میبردم تا مبادا اشتباهی بکنم

نمیدونم چقدر درگیر کار بودم که حتی یادم رفته بود ناهار بخورم با تموم شدن اولین پرونده به سختی صاف نشستم و درحالیکه دستی به کمر دردناکم میکشیدم زیرلب نالیدم :

_آااااااخ خدایا کمرم !

از بس پشت میز نشسته بودم که تموم تنم درد میکرد و گرفته بود با خستگی نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم که با دیدن عقربه های ساعت که عدد دو رو نشون میداد چشمام گرد شد

واااای خدایا یعنی من از صبح پای این پرونده بودم و بیشتر زمانم رو از دست دادم ؟!

لعنتی زیر لب زمزمه کردم و با عجله پرونده بعدی رو باز کردم و بدون اینکه وقت رو تلف کنم شروع کردم به خوندنش ؛ درگیر کار بودم و به کل زمان و مکان از دستم در رفته بود که تقه ای به در خورد و منشی داخل شد

نگاهش رو توی اتاق چرخوند و با تعجب گفت :

_لامپ رو روشن نمیکنید ؟!

تازه متوجه هوا که رو به تاریکی میرفت شدم ، بی حوصله صاف نشستم و خسته گفتم :

_هاااا ؟! درگیر بودم حواسم نبوده

لامپ روشن کرد و به سمتم اومد

_اوکی …کارت تموم شد ؟!

لبهام آویزون شد و درحالیکه نگاهمو روی پرونده های جلوم میچرخوندم با ناراحتی لب زدم :

_نه فقط تونستم دوتاش رو تا الان تموم کنم !!

کنارم ایستاد و درحالیکه خم میشد و با چشمای ریز شده نوشته هام رو بررسی کرد گفت :

_اوووه چه بد ….چون رییس گفتن بهتون خبر بدم جمع بندی هات رو ببری اتاقشون!!

دندونام روی هم سابیدم و با دیدن نگاه خیره اش ملتمس نالیدم :

_نمیشه یه طوری سرگرمشون کنی تا من ببینم چیکار میتونم بکنم ؟!

دست به سینه ابرویی بالا انداخت و با اشاره به پرونده های باقی مونده جدی گفت :

_با این همه ، فکر نکنم کار زیادی از دستت بربیاد !!

غمزده نگاش کردم ، یه جورایی حق داشت تموم طول روز رو صرف کرده بودم انوقت فقط تونستم دوتا ازشون رو انجام بدم

از یه طرف خسته بودم و از طرف دیگه با حجم کاری زیادی که روز اول روی سرم ریخته بود شاکی و عصبی بودم پس با فکری که به ذهنم رسید بلند شدم

با یه حرکت پرونده ها رو زیر بغلم زدم و بدون توجه به منشی که هاج واج خیره حرکاتم بود از اتاقم بیرون زدم و با قدمای بلند به سمت اتاق رییس راه افتادم

با رسیدن در اتاقش نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه آرامش نسبی به دست آوردم تقه ای به در زدم که با شنیدن بفرماییدش بی معطلی وارد شدم

مشغول کار بود که با دیدنم بهم اشاره کرد جلو برم و جدی خطاب بهم گفت :

_تمومشون کردی؟! بیار ببینم

پرونده ها رو بین دستای عرق کرده ام محکمتر گرفتم و با قدمای کوتاه به سمتش راه افتادم و با دستای لرزون اونا رو جلوش روی میز گذاشتم

سرش رو که بلند کرد اولین پوشه رو برداشت و بعد از اینکه نگاهی بهش انداخت کم کم اخماش توی هم فرو رفت و روی میز انداختش و بعدی رو برداشت و نمیدونم یکدفعه چی شد که سرش رو بلند کرد و با اخمای درهم بلند گفت :

_اینا چیه ؟!

منظورش از این حرف چی بود ؟! جدی گفتم :

_خوب جمع بندی که ازم خواسته ب….

پوشه توی دستش روی میز پرت کرد و توی حرفم پرید و با چیزی که عصبی گفت خشکم زد و بی حرکت موندم

_اینا جمع بندیه یا دفتر مشق بچه کلاس اولی ؟!

معلوم بود از جایی دیگه عصبیه چون شدت خشمش نمیتونست فقط بخاطر کار من باشه ، دستی به صورت سرخ شده اش کشید و ادامه داد :

_اینا رو بردار ببر و تا زمانی که جمع بندی درست و درمون ننوشتی نیا !!

بالاخره از شوک دادش بیرون اومدم و ناباور گفتم :

_ولی من تموم وقتم رو پای اینا گذاشتم و بنظرم که خیلی خوبن و موردی ن….

دستش رو محکم روی میز کوبید که با ترس توی جام پریدم و عصبی فریاد زد :

_اونی که تشخیص میده منم نه شما خانووووم !!

دستش رو به سمت در گرفت و ادامه داد :

_حالام بیرون !!

و بی توجه به من مات و مبهوت شده سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشماش رو بست از درون میلرزیدم و حس یه آدم بی مصرف رو داشتم ، کسی که جورج اینطور راحت شخصیتش رو زیر پاش لِه کرد و از روش رد شد

دستام رو با خشم مشت کردم اینجا دیگه جای من نبود با این فکر عقب گرد کردم تا از اتاق بیرون برم که صدام زد و گفت :

_پرونده ها رو یادت رفت ببری !!

پاهام از حرکت ایستاد و عصبی به طرفش برگشتم تا جواب دندون شکنی بهش بدم ولی با فکر به خانوادم و اینکه بعد از استفعا از اینجا چه فکری در موردم میکنن و حتما عین این آقا انگ بی عرضه بودن بهم میزنن پشیمون شده ساکت ایستادم

و با خشمی که درونم شعله میکشید لبم رو با دندون کشیدم و بی توجه به طعم تلخ خون که توی دهنم پیچیده بود با عجله خودمو به میزش رسوندم و با یه حرکت پرونده ها رو زیربغلم زدم

هنوز روی میزش خَم شده بودم که چشماش رو باز کرد که با دیدن اون رگه های خونی توی جنگل چشماش بی اختیار خیره اش شدم

با اینکه به نظر ترسناک میومد ولی نمیدونم چه حسی توی چشماش موج میزد که وادارم میکرد بدون پلک زدن خیره اش بشم

دقیق نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم که نگاهش از چشمام روی لبهام سُر خورد و برای ثانیه ای حس کردم رنگ نگاهش عوض شد

یکی از پرونده ها رو جلوی صورتم گرفت و با صدای آروم تری گفت :

_یادت باشه فقط دو روز وقت داری !!

بی حرف پرونده رو از دستش کشیدم و با قدمای بلند و عصبی از اتاقش بیرون زدم و راه اتاقم رو در پیش گرفتم

با ورودم به اتاق وسایل توی دستم روی میز پرت کردم و با حرص زیرلب غریدم :

_مردک روان پریش !!

هنوزم داشتم حرص میخوردم و گیج دور خودم میچرخیدم که صدای زنگ گوشیم تو فضا پیچید و باعث شد که به طرفش برم

با دیدن پیش شماره تماس گیرنده که برای ایران بود با تعجب ابرویی بالا انداختم

یعنی کی میتونست باشه ؟!

تماس رو که وصل کردم با پیچیدن صدای نورا توی گوشم بی اختیار اخمام از هم باز شد و با شوق تقریبا جیغ کشیدم :

_به به زن داداش گلم چه عجب یاد من کردی؟!

با ناز خندید و گفت :

_من که همیشه به یادتم اون که بی معرفته و یادی از من نمیکنه تویی !!

روی مبل نشستم پاهامو روی هم انداختم و خسته لب زدم :

_جون داداش بیکار نبودم این مدت سرم خیلی شلوغ بوده !!

با شیطنت گفت :

_آره آدم برای خوردن و خوابیدن وقت کم میاره

و با شنیدن ریز ریز خندیدناش اخمامو توی هم کشیدم و با غیض گفتم :

_نه خیرم اینطور نیست !!

بادی به غبغب انداختم و ادامه دادم :

_تازشم تو بهترین شرکتا کار کردم داداش بهت نگفته ؟! اولیش فکر کنم اسمش رو شنیدی اسمش ن…..

یکدفعه با یادآوری نیما باقی حرفم رو خوردم ؛ اوووه لعنتی چطور یادم رفته اون شرکت داداشش نیماس ؟! دوست نداشتم از ماجرا بویی ببره و الکی نگرانشون کنم پس بهتر بود سکوت کنم

با دیدن سکوتم خندید و گفت :

_چی شد ؟! نکنه داشتی بلوف میزدی

دستپاچه زیرلب زمزمه کردم :

_ها نه اس….اسم اینی که الان توش مشغولم شرکت هاوارد !!

_یعنی باورکنم توی شیطون اهل کار شدی ؟!

بلند شدم درحالیکه گوشی توی دستم میفشردم لبامو جلو دادم و با ناز لب زدم :

_آره الانم شرکتم باید ببینی رییسم چقدر ازم راضیه !!

زیرلب خطاب به خودم آروم طوری که صدام تو گوشی نره ادامه دادم :

_آره جون عمم !!

_اوووه تبریک میگم خانوم !!

پرده رو کنار زدم و همونطوری که نگاهم رو به بیرون میدوختم با غرور لب زدم :

_ممنون …. یه طورایی دست راست رییسم و بدون من اصلا نمیتونه کاری کنه

_چرا ؟! پس بقیه چی ؟!

دستی به موهام کشیدم و با ناز ادامه دادم :

_میدونی رییسم یه کم دست و پا چلفتیه و منو بخاطر پشتکار زیادم از بین کارمندا انتخاب کرده و یه جورایی کارمند ویژه ام تا همه کاراشو انجام بدم

صدام رو پایین آوردم و با شیطنت ادامه دادم :

_بین خودمون بمونه ها ولی فکر کنم عاشقم شده ولی ن….

پرده رو کشیدم و به عقب چرخیدم که ادامه بدم ولی با دیدن جورجی که توی قاب در ایستاده بود حرف توی دهنم ماسید و ماتم برد

نورا صدام زد و با کنجکاوی مدام میپرسید :

_واقعا ؟! حالا قیافه اش چطوره ؟! جذاب هست یا نه ؟!

لبهام رو برای گفتن حرفی تکونی دادم ‌ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از بین لبهام خارج نمیشد

_الوووو آیناز چی شد ؟!

جورج تکیه اش رو از در برداشت و به سمتم اومد که با ترس یک قدم به عقب برداشتم

واااای خدایا نکنه حرفام رو شنیده باشه ؟!

ولی با یادآوری اینکه اون فارسی بلد نیست و متوجه حرفام نشده به خودم اومدم و درحالیکه دستی به پیشونی عرق کرده ام میکشیدم خطاب به نورا لب زدم :

_نو….نورا بعدا بهت زنگ میزنم باشه ؟!

_باشه عزیزم فقط خواستم بگم به احتمال زیاد شاید بیام پیشتون یه آب و هوای عوض کنیم …فعلا مزاحمت نمیشم خدافظ

خدافظی زیرلب زمزمه کردم و با بدنی که میلرزید سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به چشمای به خون نشسته جورج دوختم

دست به سینه رو به روم ایستاد و با پوزخندی گوشه لبش چیزی گفت که چشمام گرد شد و ناباور خیره دهنش شدم

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.commasih.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید مسیح و آرش ای پی لینک دانلود:https://xip.li/AFLUzy

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا