" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

با ذوق و شوق خیره دهنش شدم ، یعنی باید باور کنم به این راحتی استخدام و صاحب کار جدید شدم ؟!

با لبهایی خندون هنوز خیره جورج بودم که گوشی رو سر جاش گذاشت و دهن باز کرد که چیزی بهم بگه ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که بی حرف فقط مات صورتم شد

زیر نگاه ها خیره اش معذب توی جام تکونی خوردم که بعد از تقه ای که به در اتاق خورد منشی وارد شد و خطاب به من گفت :

_بفرمایید خانوم !!

_بله

بلند شدم تا همراهش برم که جورج منشی رو صدا زد و با کلافگی که از سروصورتش میبارید گفت :

_بعد از اینکه کارت تموم شد پروندهای مربوط به پروژه جدیدی که بستیم رو برام بیار

_چشم قربان !!

اول خواستم بی حرف بیرون برم ولی دیدم خیلی زشته بدون تشکر ازش برم پس به طرفش چرخیدم که نگاهش رو به چشمام دوخت

_خیلی ممنون …مطمعن باشید تموم تلاشم رو میکنم تا ناامیدتون نکنم قربان !!

بی حرف در جوابم فقط و فقط سری تکون داد که مات و مبهوت موندم ، یکدفعه چی شده بود ؟! نه به اون گرمی و دوستانه برخورد کردنش نه به الان و این حجم از سرد بودنش !!

توی فکر فرو رفته بودم که با صدای منشی به خودم اومدم

_نمیخوایید بیاید خانوم رضایی !!!

گیج دستی به پیشونیم کشیدم

_بله بریم

با عجله همراه باهاش بیرون رفتم که جلوتر از من راه افتاد و در اتاقی رو که ته سالن بود رو باز کرد

_این اتاق شماست !!

گیج به خودم اومدم و سعی کردم فکرم رو که درگیر رفتار عجیب جورج بود رو آزاد کنم پس لبخندی زدم و با کنجکاوی داخل شدم و نگاهم رو دور تا دور اتاق کارم چرخوندم

که با دیدن تنها میز وسط اتاق با تعجب به طرف منشی چرخیدم و سوالی پرسیدم :

_هم اتاقی ندارم ؟!

سری تکون داد

_نه رییس اینجا رو فقط به شما اختصاص دادن !!

چی ؟! یعنی واقعا این اتاق برای خودم تنهاست ؟!
وقتی تو شرکت نیما بودم با چند نفر دیگه هم اتاقی بودم ولی الان اینجا برای خودم بود

وقتی دید هنوز دارم با تعجب نگاش میکنم گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و گفت :

_اگه دیگه سوالی ندارید بریم باقی شرکت رو بهتون نشون بدم

سری تکون دادم و باهاش همراه شدم و بعد از اینکه تقریبا تموم شرکت رو بهم نشون داد با خوشحالی که نمیتونستم پنهونش کنم بعد از خدافظی کوتاهی از شرکت بیرون زدم و سوار ماشین شدم و بعد از خرید جعبه شیرینی با سرعت به طرف خونه روندم

با رسیدنم با ذوق جعبه شیرینی رو توی دستم گرفتم و درحالیکه وارد خونه میشدم بلند مامان رو صدا زدم :

_مامان بیا که برات خبرای خوبی دارم ….کجایی مامان ؟؟!

منتظر بودم که مامان به استقبالم بیاد ولی با باز شدن در ورودی و دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود لبخند از روی لبهام پر کشید و پاهام از حرکت ایستاد

ماکان بود که طبق معمول با اون لبخند جذابش دست به سینه تو قاب در ایستاده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد بعد از اون شب مهمونی که تقریبا در رفته بودم

و نخواسته بودم ببینمش ، حالا به جایی اینکه بهش بربخوره و این دور و برا پیداش نشه بدتر پیگیر شده بود و به اینجا اومده

همه ذوق و شوقم خوابیده بود و کلافه جعبه شیرینی رو پایین گرفتم و بی حرف خواستم از کنارش بگذرم که صدام زد و گفت :

_احیانا زبونت رو موش خورده ؟!

ایستادم از نیم رخ خیره صورتش شدم و بی حوصله لب زدم :

_سلام !!

تا خواستم برم دستش رو سد راهم کرد

_نمیخوای آشتی کنی ؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم :

_مگه قهر بودیم ؟!

_از رفتارهای تو چیزی جز این دستگیرم نمیشه !!

داخل شدم که با شنیدن صدای قدماش که دنبالم میومد بلند طوری که به گوشش برسه گفتم :

_رفتارهای من ، نتیجه حرفای خودته که فهمیدم باید حدم رو با تو نگه دارم فقط همین !!

جعبه شیرینی روی میز آشپزخونه گذاشتم که یکدفعه دستمو گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند و عصبی گفت :

_اینکه به دوستت داشتنم اعتراف کردم گناه کردم ؟!

دستمو از دستش بیرون کشیدم و عصبی گفتم :

_آره چون این همه سال من احمق به چشم یه برادر نگات کردم درحالیکه تو ……

باقی حرفم رو نیمه تموم گذاشتم که دندوناشو روی هم سابید و عصبی گفت :

_من چی هاااا ؟!

تموم جراتم رو جمع کردم و بالاخره حرف دلم رو به زبون آوردم

_تو فکر و خیالاتت چیزای دیگه ای بوده خدا میدونه وقتی که من راحت میپریدم بغلت یا از سروکولت بالا میرفتم تو ؛ توی چه فکر و خیالایی ب…..

با سیلی محکمش که توی صورتم خورد سرم کج شد و ناباور دستمو روی گونه ام گذاشتم

_خفه شووووو !!!!

با خشمی که اولین بار بود ازش میدیدم انگشتش رو تهدیدوار جلوی صورتم تکونی داد و با حرص ادامه داد :

_من هیچ وقت از تو سواستفاده نکردم اگر نامرد و لاشی بودم که وقتی دیدم در برابر زیبایت نمیتونم خودم رو کنترل کنم نمیزاشتم از این کشور برم که فقط و فقط از تو دور باشم

سرم رو بالا گرفتم و با چشمایی لبالب اشک خیره اش شدم که پشیمون چند قدم ازم فاصله گرفت و درحالیکه نگاه خیره اش رو به گونه ام که جای سیلیش بود میدوخت آروم زیرلب زمزمه کرد :

_ببخشید !!

کلافه دستش توی موهاش کشید و با لحن غمزذه ای اضافه کرد :

_نباید اینجا میومدم

و جلوی چشمای مات و مبهوتم با قدمای نامتعادل بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با صدای بلند بسته شدن در تازه از شوک بیرون اومدم

اشک صورتم رو خیس کرد و برای اینکه جلوی افتادنم رو بگیرم دستمو به لبه میز گرفتم و کم کم پاهام بی حس شد و روی زمین آوار شدم

من چیکار کرده بودم ؟!
چطور با دوست دوران بچگیم و کسی که اینقدر بهش اعتماد داشتم و حتی بیشتر از امیرعلی دوستش داشتم اون حرفا رو زدم و غرورش رو به بازی گرفتم ؟!

نمی‌دونم چقدر اونجا نشسته بودم و به حال زار خودم اشک میریختم که با یادآوری اهالی خونه و ترس اینکه من رو با این اوضاع ببین به سختی بلند شدم

تلوتلوخوران وسایلم رو برداشتم از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاقم رسوندم و بی حس و حال روی تختم افتادم و نگاه یخ زده ام رو به سقف دوختم

حرفای ماکان توی گوشم تکرار میشد و باعث میشد از حرفایی که بهش زدم شرمنده باشم و با درد چشمام رو ببندم

خدایا حالا باید چیکار کنم ؟!
چطور باید باهاش رفتار کنم ؟!

اگه غریبه ای بود میدونستم هیچ وقت دیگه چشمم بهش نمیفته و بیخیالش میشدم ولی قضیه ماکان فرق میکرد نمیتونستم بی اهمیت از کنارش بگذرم

چون از یه طرف فامیلم بود و چه بخوام یا نخوام باهاش رو در رو میشدم و از طرف دیگه هم نمیتونستم بیخیال همبازی و دوست بچیگم بشم

اینقدر روی تخت از این پهلو به اون پهلو شدم و به مشکلاتم فکر کردم که کم کم پلکام سنگین شد و داشت خوابم میگرفت که در اتاق با ضرب باز شد

مامان توی قاب در قرار گرفت با ذوق گفت :

_استخدام شدی ؟؟!

برای اینکه صورت رنگ پریده و چشمای وَرم کرده ام رو نبینه به پهلو چرخیدم و درحالیکه ملافه روی خودم میکشیدم بی حال زیرلب نالیدم :

_اهووووووم

صدای قدماش که نزدیکم میشد تو فضا پیچید ، کنارم روی تخت نشست

_با بابات که از بیرون اومدیم تا جعبه شیرینی رو دیدم دیگه مطمعن شدم که قبول شدی !!

چیزی نگفتم که دستی روی موهام کشید و با خوشحالی ادامه داد :

_حالا چرا خوابیدی ؟! پاشو از کار جدیدت بگو ببینم

سرمو بیشتر توی بالشت فرو کردم و با صورتی گرفته نالیدم :

_بیخیال….آخه چه جذابیتی برای شما داره ؟!

یکدفعه با یه حرکت ملافه رو از روی سرم کشید و غُرغُرکنان گفت :

_عه …..پاشو بببنم آخه مگه الان وقت خوابه ؟!

روی صورتم خم شد که به شوخی اذیتم کنه ولی تا چشمامو باز کردم نگاهش توی صورتم چرخید و درحالیکه روی چشمای سرخ شده از گریه ام زُم میشد با نگرانی پرسید :

_گریه کردی ؟!

میدونستم هر دروغی بهش بگم باور نمیکنه پس روی تخت نشستم و درحالیکه به تاجش تکیه میزدم بی حوصله نالیدم :

_یه کم سرم درد میکرد فقط همین !

دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت :

_مطمعن باشم ؟!

نمیخواستم فکرش رو درگیر چیزای بیخود کنم پس بوسه ای کف دستش زدم نشوندم و با آرامش ظاهری لب زدم :

_آره قربونت شم !!

دهن باز کرد و خواست چیزی بگه ولی با صدای امیرعلی که مدام مامان رو صدا میزد لباشو بهم فشرد و درحالیکه از کنارم بلند میشد گفت :

_فکر نکن بیخیالت شدم ….حالام بیا پایین غذا بخور

با اخمای درهم از اتاق بیرون رفت و درو نیمه باز گذاشت

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

زمان انتشار پارت رمان های آنلاین هر ۴ روز یکبار تغییر یافت

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا