" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۰ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

با وردم به شرکت با استرس دستی به لباسم کشیدم و درحالیکه نیم نگاهی از داخل شیشه مات در ورودی به خودم مینداختم سرم رو نزدیک تر بردم و با دقت سعی کردم آرایشم رو نگاهی بندازم

وااای یادم رفته بود رژلب بزنم صورتم دقیق عین میت سفید و بی روح شده بود ؛ دوست نداشتم روز اولی بد به نظر بیام پس با عجله زیپ کیفم رو باز کردم و رژ لبی بیرون کشیدم

و بی توجه به اینکه کجام و دارم چیکار میکنم رژو روی لبهام مالیدم و در حالیکه لبهامو بهم فشار میدادم از شیشه فاصله گرفتم و با ذوق خطاب به خودم لب زدم :

_اووووم حالا عالی شد

یکدفعه کسی از پشت سرم گفت :

_به نظر منم عالیه ولی فکر نمکنید شرکت جای این کارا نیست ؟!

با ترس از جام پریدم و دستپاچه به عقب چرخیدم که با دیدن جورج هاوارد و اینکه الان میدونستم توی این شرکت چه جایگاهی داره و رییسه با ترس آب دهنم رو قورت دادم و خجالت زده گفتم :

__نه ….هااا یعنی بله حق با شماست !!

معلوم بود از خنگ بازی های من خندش گرفته ولی زود خنده اش رو خورد و درحالیکه دستی پشت لبش میکشید جدی گفت :

_بله همیشه حق با منه !!

و جلوی چشمای متعجبم با غرور دستی به کت تنش کشید و همراه با مردایی که پشت سرش بودن و از هیکل و ریخت و قیافشون معلوم بادیگارداشن از کنارم گذشت و وارد آسانسور شد

چند دقیقه طول کشید که به خودم اومدم و فهمیدم چه خبره و چی شده !!!

موهامو مرتب کردم و درحالیکه به طرف آسانسور قدم برمیداشتم با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_اوووه این دیگه کیه !! کوه غرور

انگشتمو روی دکمه آسانسور فشردم و درحالیمه صاف می ایستادم سعی کردم اداش رو دربیارم پس ابرویی بالا انداختم و درحالیکه چشمامو ریز میکردم با غرور لب زدم :

_بله همیشه حق با منه

اه پسره مغرور از خودراضی !!
با حرص وارد آسانسور شدم که بعد از چندثانیه بالا رفت و در با صدا باز شد سعی کردم به خودم مسلط باشم پس لبخند مصلحت آمیزی زدم و با عجله به طرف میز منشی راه افتادم

_میتونم برم داخل ؟!

منشی با دیدنم سری تکون داد و گفت :

_بله ولی دیر کردید خانوم ، رییس خیلی وقته منتظرتونه !!

با این حرفش لبهامو بهم فشردم و حرصی پرسیدم :

_چی ؟! خیلی وقته ؟!

اشاره ای به ساعت فانتزی روی دیوار کرد و گفت :

_بله دقیق بخوام بهتون بگم ۵ دقیقه و ۳۸ ثانیه دیر کردید

چشمام گرد تر از این نمیشد دهنم رو برای گفتن حرفی باز و بسته کردم ولی جز آوایی نامفهوم چیزی از دهنم خارج نمیشد ، با دیدن حالم سرش رو با لب تاپش گرم کرد و ادامه داد :

_البته این حرف من نیست ….حرف رییسه که خیلی سر تایم و زمان دقیق هستند حالام تشریف ببرید داخل منتظرتونن !!

شوک زده باشه ای زیرلب زمزمه کردم و با قدمای کوتاه به طرف اتاقش راه افتادم ؛ حالا داشتم میفهمیدم که چرا رییس شرکتی به این بزرگی باید خودش تک تک با کارمندای جدید مصاحبه و استخدامشون کنه چون به شدت حساس و سخت گیر بود

ولی پس چطور همچین آدمی من رو با این سابقه کاری قبول کرده و اجازه داده توی شرکتش کار کنم ؟!

با چیزایی که تازه دیده بودم یه طور ترس برم داشته بود پس برای به دست آوردم اعتماد به نفسم برای چندثانیه چشمامو بستم و زیرلب خطاب به خودم آروم زمزمه کردم :

_آروم باش ….هیچی نیست !!

چشمامو باز کردم و مصمم تقه ای به در اتاقش زدم

بی معطلی وارد شدم و درحالیکه سعی میکردم خوب به نظر برسم و آتویی دستش ندم صاف ایستادم و آروم لب زدم :

_سلام !

بی ادب حتی به خودش زحمت نداد سرش رو بلند کنه و جواب سلامم رو بده درهمون حالیکه سرگرم پرونده جلوش بود و یه طورایی داشت مطالعه اش میکرد سری تکون داد و جدی گفت :

_بشین !!

با حرص لب پایینم رو با دندون کشیدم و با قدمای بلند به طرفش راه افتادم و روی تک مبل کنار میزش نشستم ، با سری پایین افتاده برگه ای از کنارش برداشت و به سمتم گرفت

_شرایط قرارداد رو بخون !

بی حرف از دستش گرفتم و درحالیکه پامو روی اون یکی پام مینداختم جدی شروع کردم به خوندن …

شرایطش خوب که نه عالی بود !!
با خوندن هر خطش کم کم لبخند روی لبهام بزرگ و بزرگتر میشد و اینقدر با دقت داشتم مطالعه اش میکردم که به کل حواسم از اطراف پرت شده بود

با ذوق برگه رو پایین گرفتم و درحالیکه به سمت جورج برمیگشتم دهن باز کردم و بی معطلی گفتم :

_من خیلی موافقم و می……

ولی با دیدن جورجی که دستاش زیر چونه اش زده بود و با حالت خاصی نگاهم میکرد باقی حرف تو دهنم ماسید و همونطوری بی حرکت موندم

تو گلو خندید و درحالیکه به صندلیش تکیه میزد جدی گفت :

_خوب داشتی میگفتی ؟!

دستپاچه صاف نشستم و گیج لب زدم :

_هاااا ؟!

اشاره ای به برگه قرارداد توی دستم کرد و جدی گفت :

_گفتی خیلی موافقی و ….. ؟!

دستپاچه خندیدم و به اجبار لب زدم :

_همین دیگه !

گوشه ابروش رو خاروند که نگاهم به ابروهای پرپشت و مردونه اش افتاد و بی اختیار نگاهم روی چشمای درشت و سبزرنگش سُر خورد و توی دلم گفتم :

_اوووف پسر چقدر خوشکلی تو !!

_چیزی گفتی ؟!

واااای لعنتی حرفم رو بلند به فارسی گفته بودم و باز خراب کاری کردم با این حرفش فهمیدم که درسته و باز سوتی دادم

دستپاچه دستامو روی لبهام فشار دادم و عین خنگا نگاش کردم و سرم رو به نشونه نه به اطراف تکون دادم

با دیدن حرکات منگولانم چند ثانیه بی حرف خیرم شد و یکدفعه مثل بمبی که منفجر شده باشه قهقه اش بالا گرفت

دستام رو پایین آوردم و خجالت زده توی خودم جمع شدم ، الان پیش خودش میگه دختره یه تختش کمه و ادا و اطوارای عجیب و غریب از خودش درمیاره

هنوزم ناراحت توی خودم جمع شده بودم که یکدفعه با یادآوری اینکه اون که اصلا فارسی بلد نیست و نفهمیده چی گفتم اعتماد به نفسم رو به دست آوردم و درحالیکه صاف به صندلیم تکیه میدادم لبخندی زدم

با دیدن لبخند مسخره ام بالاخره دست از خندیدن کشید و همونطوری که دستی به لباش میکشید و سعی میکرد جدی باشه گفت :

_الان داشتی از من تعریف میکردی یا فوحش و بدوبیراه نثارم میکردی ؟!

_نه چرا باید فوحش بدم ؟!

ابرویی بالا انداخت و با شیطنت گفت :

_پس داشتی ازم تعریف میکردی ؟!

مونده بودم چی جوابش رو بدم که ابرویی بالا انداخت و دست به سینه منتظرم موند ، که دستی به موهام کشیدم و با لُکنت لب زدم :

_خو…خوب یه طورایی هم آره هم نه !!

چشماش رو ریز کرد و جدی پرسید :

_یعنی چی ؟!

لبامو بهم فشردم و نگاه ازش دزدیدم ، ای خدا حالا باید چی جوابش رو بدم ؟!

هنوز مردد مونده بودم و نمیدونستم چه جوابی بهش بدم که با شیطنت خندید و گفت :

_اوکی ….. بیخیال !!

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم ، آخیش راحت شدم….. آدمم تا این حد گیر و پیگیر ؟!

برای اینکه حرف رو به جایی دیگه بکشونم دستامو توی هم چفت کردم و جدی پرسیدم :

_چیز دیگه ای هم هست که باید درباره قرارداد بدونم یا بخواید بهش اضافه اش کنید ؟!

دستش رو برای گرفتن قرارداد به سمتم گرفت و گفت :

_نه فکر نکنم !!

برگه رو به دستش دادم که جدی نگاهی بهش انداخت و زیرلب آروم زمزمه کرد :

_همه چی خوبه و درست تنظیم شده مشکلی نداره !!

خودکاری از روی میزش برداشت و درحالیکه قرارداد رو باز به طرفم میگرفت گفت :

_اگه توام مشکلی نداری میتونی امضاش کنی !!

از دستش گرفتم و خودکار رو توی دستام فشردم و خم شدم تا امضاش کنم ولی با یادآوری بلاهایی که نیما سرم آورده بود و بعد از بستن قرارداد مواردی بهش اضافه کرده بود دستم بی حرکت موند

که با صدای جورج که صدام میزد به خودم اومدم و با اخمای درهم به طرفش چرخیدم :

_چیزی شده ؟!

مردد خودکار روی میز گذاشتم و سوالی پرسیدم :

_میدونم نباید این رو بپرسم ولی مطمعنید که بندهای قرارداد همیناس و قرار نیست بهشون اضافه بشه ؟!

با این حرفم جفت ابروهاش بالا پرید و با تعجب گفت :

_بله ….چطور ؟!

با دیدن حالت نگاهش لعنتی زیرلب خطاب به نیما زمزمه کردم ، اون بود که با کارهاش باعث شده بود به زمین و زمان بدبین شم و فکر کنم همه مثل اونن !!

سرم رو به اطراف تکون دادم تا فکرای بیخودی رو کنار بزنم و بدون معطلی خودکار رو برداشتم و امضام رو پای قرارداد نشوندم که گفت :

_خوبه میتونی از فردا بیای سرکارت !!

سری تکون دادم و در جوابش اوکی زیرلب زمزمه کردم که تلفن رو برداشت و خطاب به منشی گفت :

_خانوم رضایی رو به اتاقش راهنمایی کنید تا با محیط و محل کارشون آشنا بشن

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Rezabaharestan.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای رامین بهارستانی به نام دل نگرون لینک دانلود: https://xip.li/eKBoaX

دانلود جدید ترین آهنگ های پاپ , غمگین , شاد و … در سایت نگین موزیک حمایت از سایت ما یادتون نره دوستان

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۴۰ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا