" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۹ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

هنوزم توی خواب بودم و گیج میزنم به همین خاطر با صدای گرفته زیرلب زمزمه کردم :

_هوووووم !!!

و درحالیکه هنوز گوشی دَم گوشم بود سرمو زیر بالشت فرو بردم و خمیازه بلند بالایی کشیدم که صدام زد و با تعجب گفت :

_خانوم حواستون با منه ؟!

چشمامو روی هم فشردم و کلافه نالیدم :

_نه ….شما ؟!

عصبی تکرار کرد :

_گفتم که از شرکت هاوارد زنگ میزنم

با این حرفش انگار تازه از گیجی در اومده باشم چشمام گرد شد و چی زیرلب زمزمه کردم

ای خدا ….بازم با خنگ بازی هام گند زده بودم دستپاچه بالشتم رو کناری انداختم و درحالیکه صاف روی تخت مینشستم خجالت زده نالیدم :

_بله بله ….ببخشید

نفسش رو با حرص توی گوشی خالی کرد و گفت :

_برای بستن قرارداد فردا تشریف بیارید شرکت !!

چی ؟! قرارداد ؟!
حس کردم گوشام دارن اشتباه میشنون و گیج میزنم

ناباور دستی پشت گردنم کشیدم و با بُهت لب زدم :

_قرارداد ؟!

_بله شما استخدام شدید و برای کارهای اداری و تنظیم قرارداد حتما باید تشریف بیارید شرکت

وااای خدایا واقعا من استخدام شدم؟!

با ذوق خندیدم و دستپاچه گفتم :

_باشه باشه میام

_ پس ساعت ده حتما تشریف بیارید

با ذوق روی تخت تکونی به خودم دادم و درحالیکه سعی میکردم از خوشحالی زیاد دیوونه بازی درنیارم دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد گذاشتم

و با لبخندی که داشت هی روی لبهام بزرگ و بزرگتر میشد با شوق لب زدم :

_اوکی سر ساعت اونجام !!

_خوبه….روز خوش

روز خوشی زیرلب زمزمه کردم و تماس رو قطع کردم و ناباور گوشی رو جلوی صورتم گرفتم و انگار تازه متوجه شده باشم چی شده

جیغ بلندی از خوشحالی زدم و درحالیکه گوشی روی تخت پرت میکردم با دو از اتاق بیرون زدم و بلند داد زدم :

_مامان مامان کوشی ؟!

مامان با ترس کنترل تلوزیون روی میز انداخت و با چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت :

_چیه چی شده ؟!

با عجله از پله ها پایین اومدم و جیغ زدم :

_استخدام شدم !!

مامان با نفس نفس دستش روی سینه اش گذاشت و درحالیکه چشماش رو میبست با صدای لرزونی گفت :

_خدا بگم چیکارت نکنه تو که منو نصف جون کردی ؟!

خودمو روی مبل کنارش انداختم و درحالیکه از خوشحالی و ذوق نمیدونستم باید چیکار کنم تکونی به خودم دادم و با جیغ گفتم :

_واااای خدا هنوزم باورم نمیشه !!

چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت :

_نمیتونستی یه کم آروم تر بگی ؟!

دستامو بهم کوبیدم و بلند گفتم :

_نه آخه خیلی خوشحالم !!

پوووف کلافه ای کشید بلند شد و خواست بره که دستش رو گرفتم و با لبهای آویزون نالیدم :

_اینه خوشحالیت برای دخترت ؟!

دستشو از دستم بیرون کشید و با حالی گرفته گفت :

_اگه دخترم یاد بگیره درست عین بچه آدم رفتار کنه منم درست براش خوشحالی میکنم

معلوم بود بدجور ترسیده ؛ با دیدن حالت صورتش و حرص خوردنش بی اختیار پقی زدم زیر خنده و درحالیکه دستمو روی دلم فشار میدادم بریده بریده لب زدم :

_خی…لی خوبی مامان !!

خم شد و با حرص نیشگونی از پهلوم گرفت که از درد صورتم توی هم فرو رفت و با درد نالیدم :

_ااااای ااااای مامان

با غیض گفت :

_مامان و یامان !!

عصبی ازم فاصله گرفت و پشت بهم به سمت آشپزخونه رفت و بلند خطاب بهم گفت :

_کم بخند بلند شو بیا کمکم !!

بعد از اینکه خوب خندیدم بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم به طرف آشپزخونه رفتم و اینطوری شد که روزم رو با شادی و خنده های از ته دلم شروع کردم

حس میکردم بعد از اون همه بد بیاری بالاخره شانس بهم رو کرده و میتونم همه اتفاق های بد گذشته رو فراموش کنم ولی نمیدونستم که قراره چه بلاهایی سرم بیاد و چی در انتظارمه !!

فردای روز بعد که از خواب بیدار شدم با عجله دوش مختصری گرفتم و بعد از تیپ شیکی که زدم آرایش مختصری روی صورتم نشوندم و با خوشحالی از خونه بیرون زدم و سرساعت مشخص خودم رو به شرکت رسوندم

http://novelland.ir/neginmusic.com/alisedighinewsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید علی صدیقی: https://xip.li/rAu1rh

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۹ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا