" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

منشی که سخت مشغول کار بود با شنیدن صدای پام سرش رو بلند کرد و با دیدنم سوالی نگام کرد که لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با اضطراب پرسیدم :

_سلام …برای استخدام اومدم !

سری تکون داد و گفت :

_بخاطر آگهی استخدام دیگه ؟؟

_بله

_اسمتون ؟؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و با استرس لب زدم :

_آیناز رضایی هستم

اسمم رو یادداشت کرد و درحالیکه باز مشغول کار با لب تاپش میشد جدی گفت :

_اوکی ….منتظر بمون تا خبرت کنم

ممنونی زیرلب گفتم و روی مبلای توی سالن کنار چند نفر دیگه به انتظار نشستم ؛ معلوم بود اونام برای مصاحبه و استخدام اومدن

کنجکاو نگاهم رو توی سالن بزرگ و شیکش چرخوندم و توی دلم از خدا خواستم که من رو قبول کنن ؛ توی شرکت بزرگ نیما که تقریبا حرف اول رو همه جا میزد نتونستم پیشرفتی داشته باشم

حداقل اینجا بتونم به جایی برسم و خودی نشون بدم ؛ نمیدونم چقدر اونجا نشسته بود و به آدمایی که داخل میشدن و بعد مدتی بیرون میومدن خیره شدم که دیگه کلافه شده بودم

بیقرار توی جام تکونی خوردم که آخرین نفرم از توی اتاق بیرون اومد ؛ منشی به طرف من برگشت و گفت :

_حالا شما برید داخل خانوم

با این حرفش باز استرسی که از صبح سعی در مهار کردنش داشتم به جونم افتاد و دستپاچه بلند شدم و به طرف اتاق راه افتادم با رسیدن پشت در نفس عمیقی کشیدم و بعد از تقه کوتاهی که به در زدم بار سری پایین افتاده داخل شدم

_سلام م…..

سرم رو که بالا آوردم با دیدن کسی که پشت میز نشسته بود و نگاهم میکرد باقی حرف توی دهنم ماسید و درحالیکه انگشت اشاره ام رو به سمتش میگرفتم با تعجب لب زدم :

_تو ؟!

عه پس بگو چرا اسم شرکت برام آشنا میزد و حس میکردم قبلا شنیدمش ؛ این همون مردی بود که باعث شده بود اومدفعه ماشینم از جاده منحرف بشه و بعدش با نگرانی کمکم کرده بود و حتی کارتش رو هم بهم داده بود

خندید و بلند شد درحالیکه با چشمایی که از شادی برق میزدند نگام میکرد دستش رو به نشونه سلام به سمتم گرفت و گفت :

_چه تصادفی …. امیدوارم که این بار دیگه حالتون خوب باشه خانوم آیناز ؟!

بخاطر اینکه هر دو باری که من رو دیده بود توی وضع خوبی نبودم و حالم بد بود این حرف رو میزد متعجب از اینکه هنوز اسمم رو یادش مونده بود ؛ به خودم اومدم و درحالیکه به طرفش میرفتم دستمو آروم توی دستش گذاشتم و گفتم :

_بله خوبم …ممنون

خوبه ای زیر لب گفت و درحالیکه پشت میزش مینشست دستش رو به سمت مبل ها گرفت و گفت :

_بفرمایید !!

سری تکون دادم و روی تک مبل کنار میزش نشستم که لبخند جذابی زد و گفت :

_اینجا چیکار میکنی نگو که برای مصاحبه اومدی !؟

موهام رو پشت گوشم زدم و جدی گفتم :

_بله برای مصاحبه اومدم ولی ….

دستاش روی میز توی هم قلاب کرد و کنجکاو لب زد :

_ولی چی ؟!

با خجالت زیر چشمی نگاش کردم

_سابقه کاری ندارم !!

با این حرفم با چشمای ریز شده خیرم شد که دستپاچه ادامه دادم :

_نه که نداشته باشم ها ولی فقط و فقط چند ماه سرکار بودم

حس کردم خنده اش گرفته ولی به زود خودش رو کنترل کرده تا نخنده ؛ چون دستی پشت لبش کشید و گفت :

_هرچند سابقه کاری خیلی مهمه ولی تنها شاخص ما برای انتخاب فقط اون نیست

در جواب حرفاش سری تکون دادم که بی اهمیت پرسید :

_حالا کجا مشغول بودی ؟؟!

میترسیدم اسم شرکت نیما رو ببرم و بخاطر معروفیت و اسم بلند و آوازه معروفتیش حالا کنجکاو بشه که چرا دیگه اونجا کار نمیکنم و بدتر گند کار در بیاد ؛ ولی لعنتی زبونم به دروغ نمیچرخید

نگاه ازش دزدیدم و درحالیکه خیره دست هام میشدم اسم شرکت نیما رو به زبون آوردم که با تعجب گفت :

_واقعا ؟؟ اونجا مشغول بودی ؟؟

نگاش کردم و درحالیکه نفسم رو به سختی بیرون میفرستادم آروم لب زدم :

_بله

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_اوکی…مدارکت رو میشه ببینم !؟

پرونده توی دستمو روی میز جلوش گذاشتم که برش داشت و با کنجکاوی نگاهی بهش انداخت و بعد از چند ثانیه مکث اسمم رو صدا زد و درحالیکه ابرویی بالا مینداخت گفت :

_آیناز رضایی هووووم مدرکت دانشگاهیت که خوبه !!

با امیدواری نگاش کردم که پرونده رو بست و روی میز گذاشتش ؛ با استرس دستی به پیراهنم کشیدم و سوالی پرسیدم :

_خوب ….پس شانسی برای استخدام دارم ؟!

به صندلیش تکیه داد و درحالیکه دستاش رو به سینه گره میزد لبخند مغرورانه ای گوشه لبش نشست و گفت :

_اگر اسمت توی لیست استخدام باشه باهات تماس گرفته میشه !!

بی مزه ای زیرلب زمزمه کردم و پوکر نگاش کردم که لبخندش عمق گرفت با حالی گرفته بلند شدم و درحالیکه پرونده ام رو از روی میز برمیداشتم بعد از خدافظی کوتاهی از اتاقش بیرون زدم

ولی تموم مدت سنگینی نگاش روی خودم حس میکردم ولی کوچکترین نگاهی هم سمتش ننداختم

از شرکت بیرون زدم و درحالیکه به ساختمون شرکت خیره میشدم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و کلافه به طرف ماشینم که اون سمت خیابون پارک کرده بودم راه افتادم

از حرفایی که بینمون زده شده بود چشمم آب نمیخورد که استخدام بشم و هرچی امید داشتم دود شده و به هوا رفته بود ؛ سوار شدم و بی حوصله پرونده توی دستم رو کنارم انداختم

سوییچ رو چرخوندم و درحالیکه پامو روی گاز فشار میدادم با سرعت ماشین به حرکت درآوردم و توی جاده افتادم

حوصله خونه رفتن رو نداشتم پس برای اینکه از این حال و هوا دربیام به خرید رفتم و اینقدر توی بازار گشتم که دیگه جونی توی پاهام نمونده بود

ولی در عوضش حال و هوام عوض شده بود و تقریبا تونسته بودم روحیه ام رو عوض کنم و سرحال بیام ؛ با حس ضعفی که یکدفعه توی بدنم پیچید تازه به خودم اومدم که به جز صبحانه هیچ چیز دیگه ای نخوردم

و الانم تقریبا هوا تاریک شده بود و وقت شام بود کیسه های خرید رو توی دستم جا به جا کردم و با عجله از مرکز خرید بیرون زدم

بعد از اینکه توی یکی از نزدیک ترین رستوران های اطراف شام خوردم و بعد از تسویه حساب از رستوران بیرون زدم و به طرف خونه روندم

با رسیدنم کیسه های خرید رو از صندوق عقب ماشین برداشتم و با لبخندی که گوشه لبم جا خوش کرده بود در سالن رو باز کردم و به طرف پله ها رفتم

ولی هنوز پامو روی پله اول نزاشته بودم که مامان صدام زد و گفت :

_چه عجب بالاخره یادت افتاد خونه و زندگی داری ؟!

به طرفش برگشتم که با دیدن اخمای درهمش فهمیدم بدجور شاکی و عصبیه ؛ دستپاچه لبخند مصلحت آمیزی روی لبهام نشوندم و مظلومانه آروم زمزمه کردم :

_خرید بودم !!

به طرفم اومد و درحالیکه رو به روم می ایستاد عصبی گفت :

_بودی که بودی ….تو مگه گوشی نداری یه خبر به ما بدی نگرانت نشیم !!

اوووه خدای من …. صبح که مصاحبه داشتم گوشیمو روی سایلنت گذاشتم و از طرف دیگه به قدری سرگرم بودم که به کل یادم رفته بود نگاهی بهش بندازم

سرم رو پایین انداختم و خجالت زده لب زدم :

_ببخشید حواسم به گوشیم که روی سایلنت گذاشته بودم ؛ نبود !!

چشم غره ای بهم رفت و درحالیکه پشت بهم به سمت آشپزخونه میرفت بلند خطاب بهم گفت :

_ اوکی ….حالا بیا شام بخور میرم برات غذا گرم کنم

_نمیخواد شام خوردم ….میرم بخوابم خستم مامان !!

و قبل از اینکه باز به حرفم بگیره و سوال پیچم کنه با عجله از پله ها بالا رفتم و خودمو توی اتاقم انداختم و بعد از تعویض لباسام خودمو روی تخت انداختم و کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم

نمیدونم چقدر توی خواب بودم که با شنیدن صدای مکرر زنگ گوشیم غلتی زدم و با چشمای نیمه باز دستمو روی پاتختی کشیدم و گوشی رو برداشتم و بدون اینکه نگاهی به تماس گیرنده بندازم تماس رو وصل کردم

گوشی رو دم گوشم گذاشتم و با چشمای بسته خواب آلود نالیدم :

_الوووو !؟

صدای زنی توی گوشم پیچید که جدی گفت :

_سلام خانوم رضایی ؟! از طرف شرکت هاوارد زنگ میزنم

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.ahmadsaeedi.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید احمد سعیدی لینک دانلود:https://xip.li/5KSLhb

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا