" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

چی ؟؟ دارم درست میشنوم ؟! اون داره از من معذرت خواهی میکنه ؟! اونم چی این کوه غرور

_باور کنم خودتی ؟!

_چی ؟!

آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و جدی پرسیدم :

_یعنی باور کنم تویی که داری از من میخوای ببخشمت ؟؟

با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد خفه لب زد :

_آره

اوووه خدای من !!!
واقعا سرش به جایی خورده

ولی من کسی نبودم که به این راحتی ها بببخشمش ، جعبه رو کنارم روی تاب گذاشتم و با پوزخندی گفتم :

_فکر میکنی بخشیدن کسی مثل تو به این آسونیه ؟!

برعکس تصورم که الان باز بحث راه میندازه که مقصر بدرفتاری هاش باهام ، خودم بودم و باعث شدم اینطوری دعوا بینمون بالا بگیره

مکثی کرد و در کمال ناباوریم گفت :

_نه …. ولی امیدوارم در آینده بتونی فراموش کنی !!

دیگه چشمام گشادتر از این نمیشد دستی به موهای روی پیشونیم کشیدم و با بهت گیج لب زدم :

_هااااا ؟!

تو گلو خندید و گفت :

_بیشتر از این مزاحم نمیشم خدافظ !!

با بُهت خدافظی زیرلب زمزمه کردم و با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم به خودم اومدم و ناباور گوشیو رو به روم گرفتم

چندثانیه بدون پلک زدن خیره اش شدم و زیرلب گیج با خودم زمزمه کردم :

_مگه میشه آدم تا این حد تغییر کنه ؟!

یعنی چه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست که اینطوری صد و هشتاد درجه تغییر کرده ؟! آخه اصلا مگه میشه اون آدمی که نزدیک بود من رو خفه کنه و تا اون حد از من متنفره اینطوری ازم بخواد ببخشمش ؟!

نمیدونم چقدر گیج و منگ اونجا نشسته بودم که با شنیدن اسمم توسط مامان به خودم اومدم

_آیناز مامان بیا کارت دارم !!

سرم به سمت ساختمون چرخید و با دیدن مامان توی پنجره که برام دست تکون میداد پاهام روی زمین گذاشتم و گیج درحالیکه از روی تاب بلند میشدم گفتم :

_الان میام !

کیفم رو همراه وسایلش جمع کردم و با قدمای آروم درحالیکه عجیب توی فکر فرو رفته بودم داخل خونه شدم

که با شنیدن صدای در ، مامان از توی آشپزخونه سرکی بیرون کشید و با شوق عجیبی گفت :

_زود برو آماده شو که امشب مهمون داریم !!!

_مهمون ؟؟ کی هست حالا ؟!

_ماکان !!

با شنیدن اسمش چشمامو با حرص روی هم فشردم و کلافه زیرلب زمزمه کردم :

_اوووف خدا برای امروز دیگه بسه !!

_چیزی شده ؟؟

وسایل توی دستم رو جا به جا کردم و بی حوصله لب زدم :

_نه …فقط یه کم خستم حوصله مهمون ندارم

_خسته ؟؟ تو که همه امروز خواب تشریف داشتی

واقعا قدرت دیدن ماکان اونم بعد شنیدن اون حرفا از دهنش رو نداشتم و حالا باید چطوری از مهمونی امشب در میرفتم رو نمیدونم

_اون چیه تو دستت ؟؟

با این حرف مامان از فکر بیرون اومدم و گیج نیم نگاهی به بسته توی دستم انداختم

اوووه مامان نباید این رو ببینه وگرنه تا خود صبح اینقدر سوال پیچم میکنه که دیوونه میشم ، دستپاچه در جعبه رو بستم و درحالیکه خودم رو به اون راه میزدم گفتم :

_هیچی …. !!

چپ چپ نگام کرد و جدی پرسید :

_مطمعنی ؟!

_آره

_بیاریش بب…..

توی حرفش پریدم و قبل از اینکه کار به جاهای باریک بکشه مصلحتی خندیدم و گفتم :

_من دیگه برم آماده شم !!

و بدون اینکه فرصت عکس العمل دیگه ای بهش بدم با عجله از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه داخل اتاقم شدم زود وسایل داخل جعبه رو خالی کردم

و جعبه خالی رو زیر تخت انداختم ، حالا که تقریبا خیالم راحت شده بود لبه تخت نشستم و هر دو گوشی رو جلوی روم توی دستام گرفتم

گوشی قبلیم با اینکه دوستش داشتم ولی دیگه نیازی بهش نداشتم پس بلند شدم تا توی کمدم بزارمش ولی یکدفعه با یادآوری چیزی پاهام از حرکت ایستاد و سرجام خشکم زد

یعنی تونسته رمز گوشیم رو باز کنه و اون عکس ها و فیلما رو ببینه ؟؟

سرم رو به اطراف تکون دادم و گیج زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_نه بابا !!

در کمد رو باز کردم و بعد از اینکه گوشی رو توی کمد انداختم خواستم درش رو ببندم ولی انگار یه چیزی مانعم میشد دودلی رو کناری گذاشتم و کلافه باز گوشی رو بیرون کشیدم

با عجله به شارژ زدمش که بعد از چند ثانیه صفحه اش روشن شد

منتظر بودم برای باز شدن قفلش مثل همیشه الگو و اثرنگشتم رو بخواد ولی در مقابل چشمای ناباورم هیچ قفلی نداشت و راحت تا انگشتم روی صفحه کشیدم باز شد و منو جلوی روم قرار گرفت

این یعنی چی ؟!
یعنی اون لعنتی حتی به گوشی و حریم شخصی منم رحم نکرده و به هر طریقی که بوده بازش کرده و سرک داخلش کشیده ؟؟

هول و دستپاچه دستم روی پوشه گالری لغزید و همش زیرلب خدا خدا میکردم که اون عکسا و فیلما رو پاک کرده باشم و اون ندیده باشه

ولی از اونجایی که خدا همیشه باهام یار نیست تک تک اون عکس هایی که من تقریبا برهنه و با لباس های نیمه سک…سی توی آتلیه دوستم گرفته بودم توی گالری بودن

زیرلب لعنتی به آماندا گفتم و چشمامو روی هم فشردم اگه به اصرار اون نبود که برای یه بارم شده بیا و عکس بگیر و هیکل و قیافت جون میده برای مدل شدن

منِ خرم وسوسه نمیشدم پاشم برم همچین عکسایی بگیرم ولی اون به چه جراتی سرک توی حریم شخصی من کشیده ؟!

با دستای مشت شده داشتم زیر لب فوحش بود که بهش میدادم یکدفعه یاد فیلمای مسخره بازی که با دوستام گرفته بودم افتادم و دیدم که اونا هم سر جاشون هستن و یادم رفته پاک کنم چون بعد از اینکه تو لب تاپ ریخته بودمشون میخواستم از گوشی پاک کنم

این یعنی اینکه همه اینا رو دیده !!!
یکدفعه خون جلوی چشمام رو گرفت و با عجله خواستم شمارش رو بگیرم ولی یادم افتاد که سیم کارت روی این گوشی قدیمیم رو داداشم سوخته

عصبی گوشی رو اونجا گذاشتم و گوشی جدیدم رو برداشتم و با دستای که از شدت عصبانیت میلرزید شمارش رو گرفتم

بعد از چند تا بوق که دیگه ناامید شده بودم جواب بده صدای خفه اش توی گوشم پیچید

_الووو !!

این که یک ساعت نشده بود که به من زنگ زده و کاملا سرحال بود پس این صدای خفه و ضعیفش الان چی میگه ؟؟! یعنی اتفاقی براش افتاده ؟؟

این فکرا رو کناری گذاشتم و بدون فکر عصبی غریدم :

_کجایی ؟؟

سکوت کرد و بعد از چند ثانیه که انگار متوجه منظورم نشده گیج سوالی پرسید :

_چی ؟!

شروع کردم به عصبی قدم زدن و با تمسخر لب زدم :

_گفتم کجا تشریف دارید جناب ؟؟

آهانی زیرلب زمزمه کرد و بی حوصله گفت :

_چیه ؟؟ به این زودی دلت برام تنگ شده ؟!

هه… دل تنگی ؟! اونم برای اون ؟؟

دستی داخل موهام کشیدم و بی حوصله گفتم:

_هرچی میخوای فکر کن فقط بگو کجایی تا دیوونه نشدم !!

با این حرفم انگار به خودش اومده باشه با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و جدی پرسید :

_چیزی شده؟!

حس میکردم نفسم به سختی بالا میاد پنجره اتاق رو باز کردم درحالیکه سرم رو بیرون میبردم و نفس عمیق میکشیدم عصبی گفتم :

_این رو دیگه باید تو بگی !!

_من ؟؟! نمیفهمم چی میگی

یعنی واقعا نمیفهمید یا خودش رو به نفهمی زده بود ؟؟

_واقعا متوجه نمیشی چی میگم ؟! از گندی که زدی چطور از اونم خبر نداری ؟؟

پوووف کلافه ای کشید و بی تفاوت گفت :

_اگه منظورت وسایلتن که برات فرستادم الانم حوصله کلکل و بحث بیخودی باهات رو ندارم بای

و بدون هیج حرف اضافه دیگه ای گوشی رو قطع کرد با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم به خودم اومدم و ناباور سرجام ایستادم

گوشی رو به روم گرفتم و با بُهت بهش خیره شدن ، یعنی الان گوشی روی من قطع کرد ؟؟ اونم بدون اینکه بدون اینکه ببینه دردم چیه و چی ازش میخوام ؟؟

حس میکردم در حال انفجارم و سرم میخواد از شدت درد بترکه ، عصبی شروع کردم توی اتاق قدم زدن و در همون حال زیر لب غُرغُرکنان نالیدم :

_باورم نمیشه گوشی روی من قطع کرد ؟؟؟ روی من ؟؟

حس میکردم راه تنفسم بسته اش دستی به یقه لباسم کشیدم و به شدت کشیدمش که چند دکمه بالاش پاره شد و کف اتاق ریخت ولی من به قدری عصبی بودم که هیچی برام مهم نبود

این به چه جراتی با من اینطوری رفتار میکنه ؟؟ اصلا به چه جراتی سرک توی زندگی شخصی من میکشه و اینطوری بیخیال و حق به جانب میمونه که انگار نه انگار کاری کرده ؟؟

با فکری که به ذهنم رسید با عجله به سمت کمد لباسی رفتم و بعد از تعویض لباسام گوشیم رو داخل کیف دستی کوچیکم انداختم و با قدمای بلند از اتاق پایین زدم و از پله ها سرازیر شدم

مامان که توی سالن نشسته بود با دیدن سروضعم با تعجب سرتاپام رو از نظر گذروند و سوالی پرسید :

_کجا ؟؟

درحالیکه موهام رو بالا میگرفتم و با کِش مویی که دور دستم پیچیده بودم دُم اسبی میبستمشون خطاب بهش گفتم :

_میرم بیرون کار دارم !!

از روی مبل بلند شد و درحالیکه اخماش توی هم میکشید عصبی گفت :

_نمیشه مهمون داریم زشته !!

_ماکان که مهمون نیست !!

دست هاش رو به سینه زد و جدی گفت :

_جایی نمیری همین که گفتم

_ولی مامان ….

به طرف آشپزخونه رفت و درهمون حال بلند گفت :

_مامان بی مامان همین که گفتم !

داخل آشپزخونه که شد دودل نیم نگاهی به اون سمت انداختم و با ندیدنش آروم به طرف در خروجی رفتم ، باید امروز حتما حساب اون نیمای لعنتی رو کف دستش میزاشتم وگرنه دلم آروم نمیگرفت

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.Aliabdolkmaleki.Eteraf.mp3

علی عبدالمالکی بعد از مدتها ترکوند

لینک دانلود کامل آهنگ اعتراف علی عبدالمالکی: https://xip.li/sTQ8pZ

توجه:دانلود آهنگ از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد یعنی اگر فایلی دانلود کنید که ۴ مگ حجمش باشه از حجم اینترنتتون ۲ مگ کم مکینه امتحان کنید

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا