" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

حس میکنم نفسم بالا نمیاد و هر لحظه تصویر صورت خندونشون جلوی چشمم نقش میبست ، چطور جرات کردن همچین عکسی برام بفرستن ؟؟

هه …شاید پیش خودشون فکر کردن من از دیدن نورا و اون پسرش خوشحال میشم و قربون صدقشون میرم

دستی به گلوم کشیدم و درحالیکه سرم رو بالا میگرفتم زیرلب لرزون نالیدم :

_لعنت بهت امیرعلی !!

امیرعلی که باعث شده بود گند بخوره به خانواده من و اینطوری از هم بپاشیم ، با یادآوریش دستم مشت شد و عصبی فریاد زدم :

_همونطوری که آتیش انداختی بین من و خانوادم همونطوری آتیشت میزنم امیرعلی فقط بمون و تماشا کن

عصبی شروع کردم به راه رفتن و دور خودم چرخیدن که امیلی با نفس نفس داخل خونه شد و با دیدن چیزای شکسته روی زمین با نگرانی پرسید :

_چی شده ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش گذشتم و با قدمای بلند داخل اتاقم شدم و درو بهم کوبیدم

حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو نداشتم و باز اعصاب و روانم بهم ریخته بود ، نمیدونستم باید چیکار کنم و چطوری خودمم رو آروم کنم

که چشمم به بار کوچیک گوشه اتاقم خورد و بیقرار به سمتش قدم تند کردم و بزرگترین بطری مشروب رو بیرون کشیدم و یکدفعه سر کشیدم

حس میکردم چطور اضافه هاش از دور لبم پایین میریزه و گردن و پیراهنم رو خیس میکنه ولی اینقدر عصبی بودم که هیچی جز کم کردن خشمم برام مهم نبود

نفس که کم آوردم بطری رو از لبهام دور کردم و درحالیکه تکیه ام رو به دیوار میدادم آروم سُر خوردم و روی زمین نشستم ، دستی به لبهای خیسم کشیدم

باز بطری رو بالا گرفتم و شروع کردم به خوردن ، اینقدر خوردم و خوردم که دیگه نایی تو تنم نمونده بود و تقریبا نیمه هوشیار بودم ولی بازم نمیخواستم دست از خوردن بردارم

با تموم شدن بطری توی دستم نیم نگاهی بهش انداختم و درحالیکه کناری مینداختمش بلند شدم و با قدمای نامتعادل به سمت بار راه افتادم و خواستم بطری بعدی رو بردارم که از بین دستای لرزونم لیز خورد و روی زمین افتاد و هزار تکه شد

_اهههههههه لعنتی !!

بدون اهمیت بهش بطری دیگه ای بیرون کشیدم و خواستم درش رو باز کنم ولی دستام جونی نداشت و مدام از بین دستام سُر میخورد

به هر سختی بود بازش کردم ولی هنوز به سمت دهنم نبرده بودمش که در اتاق باز شد و مهدی با اخمای درهم داخل شد و گفت :

_معلوم هست داری چه غلطی میکنی ؟!

دستم روی هوا به نشونه برو بابا تکونی دادم و بطری رو به سمت لبهام بردم که با چند قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بطری رو از بین دستای سست و بی حسم بیرون کشید

چشمای خمار شده ام رو به زور باز نگه داشتم و با صدایی گرفته غریدم :

_بدش به من !!

بطری مشروب رو سرجاش گذاشت و درحالیکه زیر بغلم رو میگرفت به زور کشوندم و به سمت حمام بردم

تقلا کردم که از دستش خلاص بشم ولی زور من مست کجا و دستای پر جون و قدرت اون کجا ؟!

در حمام رو با یه لگد باز کرد و من رو تقریبا توی وان هُل داد و تا به خودم بجنبم و بخوام تقلایی بکنم شیر آب سرد رو باز کرد و روی سروصورتم گرفت

با برخورد آب سرد با بدنم انگار شوک بزرگی بهم وارد شده باشه چشمام تا آخرین درجه گشاد شدن و سرم رو تکونی دادم که عصبی دستش روی پیشونیم گذاشت

به عقب هُلم داد و شیر آب رو بیشتر باز کرد که به خودم لرزیدم و لرزون فریاد زدم :

_بسههههه

بی اهمیت بهم بلند امیلی رو صدا زد و گفت :

_برام حوله بیار !!

پس امیلی بهش زنگ زده و خبردارش کرده بود ، دندونام روی هم میخوردن و کنترل بدنم از دستم خارج شده بود که امیلی نفس نفس زنون وارد شد و گفت :

_حالش چطوره ؟!

مهدی بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بندازه اخماشو توی هم کشید و خشن گفت :

_خوبه ، حوله رو بزار همین جا و برو بیرون !!

امیلی دودل سرجاش تکونی خورد و گفت :

_ولی …..

مهدی یکدفعه انگار دیوونه شده باشه بلند شد و با چند قدم بلند خودش رو بهش رسوند و با یه حرکت حوله رو از دستش بیرون کشید

و بدون اینکه کوچکترین نگاهی سمتش بندازه عصبی گفت :

_گفتم بیرون !!

اشک به چشمای امیلی نشست و با لبهای که میلرزید با بغض لب زد :

_بب….ببخشید !!

با دو از حمام بیرون رفت و درو بهم کوبید ، با بیرون رفتنش مهدی چندثانیه با چشمای سرخ شده سرجاش ایستاد و کلافه دستی به صورتش کشید

به زور دستم رو به لبه های وان گرفتم و سعی کردم بلند شم ولی دستام لرزید و تِلِپ باز کف وان افتادم که آب توی صورتم پاشید و باقی مونده اش کف حمام سرازیر شد

مهدی با تعجب به طرفم چرخید که با دیدن وضعیتم چشماش گرد شد و با عجله به سمتم اومد و گفت :

_ای بابا یه جا آروم بگیر تا بیام دیگه !!

زیر بازوم رو گرفت و درحالیکه سعی میکرد منِ مست و پاتیل رو از وان بیرون بکشه بی حوصله پرسید :

_چرا اینقدر خوردی که این بلا سرت بیاد ها ؟!

به سختی بلند شدم که دستش به سمت دکمه های پیراهنم رفت و با یه حرکت از تنم بیرون کشیدش که با صدای گرفته و خماری نالیدم :

_میخ….میخواستم پرواز کنم که نزاشتی

سرش رو بالا گرفت و عصبی نگاهی بهم انداخت و با تمسخر زیرلب گفت :

_پرواز ؟! واقعا حالت خوب نیست

عین دیوونه ها شروع کردم به خندیدن که دستش به سمت شلوار پام رفت

هنوزم کامل مستی از سرم نپریده بود پس با دیدن این حرکتش عقب کشیدم و گیج لب زدم :

_هووووی دستت رو بکش !!

بی اهمیت به من و تقلاهام شلوارم رو بیرون کشید که تلوتلوخوران باز تکونی خوردم و سعی کردم نزارم که انگار دیگه کنترلش رو از دست داده باشه عصبی بلند فریاد زد:

_اههههههه یه جا وایسا دیگه !!!

دستش به سمت لباس زیر خیسم اومد که وسط راه انگار پشیمون شده باشه لباشو بهم فشرد و کلافه حوله رو دورم پیچید و زیر بغل منی که به زور سرپا ایستاده بودم رو گرفت

_راه بیفت که از دستت خیلی شاکیم !!

گیج و منگ دنبالش تقریبا کشیده شدم که وارد اتاق شدیم لبه تخت نشوندم و درحالیکه به طرف کمدم راه میفتاد با خشم زیرلب زمزمه کرد :

_مردک دیوانه ببین خودش رو به چه حال روزی انداخته !!

بی حال مدام چشمام روی هم میفتاد که آروم با همون حوله تنم روی تخت دراز کشیدم و همونطوری که زیر پتو گلوله میشدم زیر لب با خودم زمزمه وار نالیدم :

_بد تاوان میدی امیرعلی ….بد !!

مهدی با یه دست لباس توی دستش بالای سرم ایستاد

_پاشو اینا رو تنت کن بعد بخواب !!

حتی نای تکون خوردنم نداشتم پس چشمای سنگین شده ام روی هم گذاشتم و سرمو روی بالشت تکونی دادم که صدای کلافه اش به گوشم رسید که گفت :

_ای بابا از دست تو !!

بعد از چند ثانیه صدای باز شدن در کمدها به گوشم رسید و حس کردم که پتویی دیگه ای روم انداخت و شنیدم که زیرلب زمزمه کرد :

_خوبه اینطوری دیگه سرما نمیخوره !!

صدای قدماش که توی اتاق برمیداشت و صدای بسته شدن در نشون از بیرون رفتنش میداد که نمیدونم چطور به خواب عمیقی فرو رفتم و تقریبا بیهوش شدم

” آیناز “

هنوز که هنوزه بعد گذشت چند روز در اوج حماقتم منتظر بودم وسایلم رو برام بفرسته ولی زهی خیال باطل !!

هه….مگه اون گودزیلا همچین کاری میکنه ؟؟ من دیووونه بودم که الکی امید داشتم خوب شده باشه و رفتارش رو باهام درست کرده باشه

یعنی یه طورایی فکر میکردم که بخاطر رفتار گذشتش باهام عذاب وجدان گرفته و حالا میخواد جبران کنه ولی الان هیچ خبری ازش نبود !!

امروزم به بهونه اینکه حالم خوب نیست و از شرکت مرخصی گرفتم خونه مونده بودم و الانم روی تاب وسط حیاط نشسته بودم و داشتم از آرامشی که وجود داشت لذت میبردم

واقعا این چند وقتی که خبری از نیما نبود خیالم راحت شده و تقرییا توی آرامش نسبی به سر میبردم ولی البته فعلا !!

تکونی به تاب دادم و چشمام رو بستم که نمیدونم چی شد که کم کم پلکام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم ، که با صدا کردن اسمم گیج چشمامو باز کردم

با دیدن خدمتکار خونه که با بسته ای توی دستش بالای سرم ایستاده بود بود و صدام میکرد خوابالو تو جام تکونی خوردم و سعی کردم صاف بشینم

_خانوم خوابیده بودید ؟؟

توی دلم پوزخندی زدم و زیرلب با غیض به فارسی با خودم زمزمه کردم :

_نه الکی چشمام رو بسته بودم که بخندیم !!

بی حوصله موهامو از توی صورتم کنار زدم و خطاب بهش ادامه دادم :

_ چی شده ؟!

به خودش اومد و درحالیکه بسته توی دستش رو به سمتم میگرفت گفت :

_این در خونه گذاشته بودن و اسم شما روش بود منم براتون آوردمش !!

با تعجب صورتم درهم شد و سوالی پرسیدم :

_کی آورده ؟؟ ندیدیش ؟!

_نه خانوم…. از خرید که برگشتم دیدم پیش صندوق پست گذاشتن و رفتن

بسته رو از دستش گرفتم و همونطوری که با کنجکاوی بالا پایینش میکردم سری به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و گیج لب زدم :

_اوکی ….میتونی بری

_باشه خانوم کاری داشتید صدام بزنید

با دور شدنش ازم با عجله چهارزانو روی تاب نشستم و شروع کردم به باز کردن بسته بی نام و نشونی که تنها اسم من روش حک شده بود

بازش که کردم با دیدن کیفم دستم تو هوا خشک شد و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_یعنی چی ؟!

یعنی باید باور میکردم اون یارو غول بیابونی متحول شده و وسایلم رو برام فرستاده ؟!

بی معطلی کیفم رو بیرون کشیدم و زیپش رو باز کردم و با دیدن گوشی موبایلم و وسایلم داخلش مطمعن شدم حتما سرش به جایی خورده !!

هنوز داشتم گیج کیفم رو بررسی میکردم که گوشیم زنگ خورد و با دیدن شماره اون نیما که بی نام سیوش کرده بودم بی اراده دستم لرزید و صاف نشستم

نمیدونم چقدر توی دستم زنگ خورد که بالاخره به خودم اومدم و لمس اتصال رو فشردم و گوشی رو دَم گوشم گذاشتم که صدای بم و جدیش به گوشم رسید

_میدونم تا الان وسایلت دستت رسیدن ولی زنگ زدم که بگم …..

مکثی کرد و درحالیکه نفسش رو صدا دار بیرون میفرستاد جدی ادامه داد :

_من رو…..

باز سکوت کرد که سوالی پرسیدم :

_شما رو چی ؟!

انگار گفتن این کلمه براش سخت باشه به سختی لب زد :

_من رو بابت رفتارهای اشتباهم ببخشی !!

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusicmehradjambadet.mp3

دانلود آهنگ جدید مهراد جم بعدت منتشر شد لینک دانلود کامل آهنگ: https://b2n.ir/610421

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۳۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا