" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۸ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

” نیما “

عصبی از پنجره بزرگ شرکت به بیرون خیره شده بودم و توی فکر اون دختره پررو و گستاخ آیناز بودم اون روز مهدی به زور جلوم رو گرفته بود تا دنبالش نرم

ولی حالا بعد از گذشت چند روز هیچ خبری ازش نبود و انگار واقعا خیال اومدن به شرکت رو نداشت هه …یعنی فکر میکرد به این راحتی ها ولش میکنم ؟!

البته مقصر خودمم بودم قرار بود که باهاش خوب رفتار کنم بلکه عاشقم شه ولی اصلا نمیتونستم خودم رو کنترل کنم و با رفتارام کاری کردم که ازم متنفر شده !!

ولی دست خودم نبود تا اون دختر رو میدیدم خشمم به اوج میرسید و کنترل رفتارام از دستم خارج میشد

پوووف کلافه ای کشیدم و بی طاقت بلند شدم و شروع کردم توی اتاق راه رفتن ، حالا باید باهاش چیکار میکردم ؟!

چطوری باید اون دختره سمج رو سمت خودم میکشوندم ؟!

با فکری که به ذهنم رسید گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و با عجله شماره وکیل شرکت رو گرفتم و ازش خواستم که در مورد پرونده آیناز اقدامات لازم رو انجام بده

هنوز گوشی توی دستم بود و داشتم به حرفای وکیل گوش میدادم که در اتاق یهویی باز شد و مهدی داخل شد ، با دیدنش گوشی توی دستم فشردم و خطاب به وکیل گفتم :

_شما اقدامات لازم رو انجام بده بعدا باهاتون تماس میگیرم

پشت میزم نشستم و زیر لب ادامه دادم :

_اوکی …. بای

گوشی رو قطع کردم و روی میز گذاشتم که مهدی مشکوک با پرونده توی دستش روی مبل نشست و پرسید :

_کی بود ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم نیم نگاهی به در اتاق انداختم و جدی لب زدم :

_این اتاق احیانا در داره درسته ؟!

بی حرف نگام کرد که کنایه وار ادامه دادم :

_پس هر وقت میخوای وارد اتاق من بشی یه در بزنی بد نیست !!

لباشو بهم فشرد و با تمسخر گفت :

_اتاق من و تو نداره که !!

چپ چپ نگاش کردم که بیخیال خندید و پرونده دستش رو باز کرد و درحالیکه به سمتم میگرفت گفت :

_این پرونده مربوط به شرکت هاوارد رو دیدی ؟!

بی حرف از دستش کشیدم و با دقت نگاهی بهش انداختم ، هنوز که هنوز بود از دستش عصبی بودم و نمیتونستم دلم رو باهاش صاف کنم

پرونده رو به سمتش گرفتم و سرد لب زدم :

_خوب ؟! حالا دیدم میتونی بری

بعد از چند ثانیه که خشکش زد ولی خودش رو نباخت و جدی گفت :

_فکر کنم دقیق حساب اون…..

توی حرفش پریدم و خشن لب زدم :

_فعلا نمیخوام چیزی بشنوم ، بیرون !!

پرونده رو توی دستاش مچاله کرد و کلافه درحالیکه بلند میشد گفت :

_اگه من بفهمم تو چته خیلی خوب میشد !!

به صندلی لَم دادم و بی اختیار لب زدم :

_من یه درد دارم اونم تو میدونی چیه !!

پوزخندی زد و گفت :

_اون دختره رو از فکرت بیرون کن !!

به طرف در رفت که صداش زدم و گفتم :

_اگه من نیمام که دیر یا زود اون دختره تو تختمه !!

پاهاش از حرکت ایستاد و با دستای مشت شده خواست چیزی بهم بگه که انگار پشیمون شده به قدماش سرعت بخشید و عصبی از اتاق بیرون رفت و درو محکم بهم کوبید

نیشخندی گوشه لبم نشست و لعنتی زیرلب زمزمه کردم که زنگ گوشی اتاق به صدا دراومد بی معطلی گوشی رو برداشتم و با فهمیدن کسی که خواهان ملاقات با من بود با تعجب لب زدم :

_بفرستش تو !!

_چشم قربان !!

تقه ای به در اتاق خورد و با باز شدن در و دیدن جورج بلند شدم و کنجکاو به استقبالش رفتم

_سلام چیزی شده ؟!

چپ چپ نگاهم کرد و با خنده گفت :

_نو فقط اومدم یه سر به شریک جدیدم بزنم

به اجبار لبخندی زدم و دعوت به نشستنش کردم جورج یا همون رییس شرکت هاوارد شریک جدید ما توی یه پرونده مهم بود که سود زیادی برای هر دو طرف داشت و چند روز پیش باهم قرارداد بسته بودیم ولی الان برای چی اینجا اومده بود دلیلش رو نمیدونستم

پشت میزم نشستم و سوالی پرسیدم :

_چی میخوری ؟؟

به پشتی مبل تکیه داد و بی تفاوت گفت :

_قهوه تلخ !!

اوکی زیرلب زمزمه کردم و با برداشتن گوشی از منشی خواستم دو فنجون قهوه به اتاقم بیاره

میدونستم جورج بی دلیل به دیدن من نیومده چون با مشغله کاری هایی که اون داشت بعید بود بتونه به راحتی شرکتش رو رها کنه و برای دید و بازدید الکی به دیدن من بیاد

منشی خم شد و فنجون قهوه رو جلوش روی میز گذاشت و درحالیکه به سمت من برمیگشت سوالی پرسید :

_امری ندارید قربان ؟!

سری تکون دادم :

_نه میتونی بری

با خروج منشی از اتاق جورج قهوه اش رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد بی مقدمه گفت :

_نظرت چیه که یک نماینده از طرف ما اینجا باشه چون بهتره و به روند کارها بیشتر کمک میشه نه ؟!

دستم دور فنجون محکم شد و همونطوری که به گرمای بیرون اومده ازش خیره شده بودم با تمسخر گفتم :

_این یعنی شما به ما و شرکتمون اعتماد ندارید درسته ؟!

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

دانشجو شیطون بلا_عشق ممنوعه استاد, [۰۹.۰۳.۲۰ ۰۰:۰۷]
🍂🍃🍂
🍃🍂
🍂
#Part122

#دانشجوی_شیطون_بلا_فصل_۲

ابرویی بالا انداخت و بی تفاوت گفت :

_ نه اصلا …. فقط برای سرعت گرفتن بهتر کارها یکی از طرف شرکت ما اینجا باشه بهتره!!

هه پس کارش این بود که این وقت روز و سر زده اینجا اومده ، پس میخواد به تموم کارهای شرکت من نظارت داشته باشه و یه طورایی زیر نظرمون بگیره

درسته این کار برام خیلی مهم و سودآور بود ولی اصلا نمیتونستم دخالت کسی رو توی مسائل شرکتم تحمل کنم

لبخند حرص دراری زدم و با کنایه گفتم :

_اگه بخاطر کارها میگید که من یکی رو میفرستم اونجا پیش شما تا نظارت داشته باشه چطوره ؟!

معلوم بود عصبی شده چون فنجون توی دستش روی میز گذاشت و درحالیکه پاشو روی اون یکی پاش مینداخت جدی گفت :

_دارید پیشنهاد خودم رو به خودم برمیگردونید ؟!

سری تکون دادم

_این چیزا مهم نیست مهم شراکتمون و سودآوری هر دو طرفه درست میگم ؟؟

لباشو بهم فشرد و توی سکوت چند ثانیه خیرم شد یکدفعه تو گلو خندید و گفت :

_از چیزی که فکر میکردم باهوش تری !!

بی حرف نگاش کردم که دستاش رو بهم گره زد و درحالیکه گلوش رو با سرفه ای صاف میکرد جدی گفت :

_یه فکری دارم که هم به نفع شماست هم من !!

_خوب میشنوم ؟!

_یه نماینده از شرکتم رو میفرستم اینجا و شما هم هرکی رو میخواید بفرستید شرکت من !!

ابرویی بالا انداختم و به فکر فرو رفتم ، بد فکری هم نبود میتونستم اینطوری به همه کارهای شرکت هاوارد نظارت داشته باشم و نتونن دست از پا خطا کنن

_اوکی قبوله !!

فکر میکردم حرفاش تموم شدن ولی لبخندی زد و با چیزی که گفت دستم مشت شد و پوزخندی گوشه لبم نشست باید فکر میکردم این آدم به این راحتی ها دُم به تله نمیده

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۸ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا