" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۷ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_نگرانتم !!

این حرفش یعنی اینکه حواسش قشنگ به همه چی هست و نمیتونم چیزی رو ازش پنهون کنم ، میدونستم چیزی جلوی بابا مامان نمیگه پس لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و به سمتش برگشتم

_نباش داداش هیچیم نیست !!

نگاه نگرانش رو بین چشمام چرخوند و جدی پرسید :

_مطمعن باشم !!

سری در تایید حرفش تکون دادم و زیرلب زمزمه کردم :

_آره … بعدا همه چی رو برات توضیح میدم !!

انگار با این حرفم توجیح شده باشه سری تکون داد و بی حرف خیرم شد که مامان خندید و گفت :

_خواهر و برادر چی در گوش هم پِچ پِچ میکنید ؟؟

امیرعلی بوسه ای روی موهام زد و درحالیکه دستش رو دور کمرم حلقه میکرد و من رو به خودش میچسبوند خطاب به مامانم با لحن شوخی لب زد :

_دلم براش تنگ شده آخه مادر من ….نکنه حسودی میکنی ؟!

مامان با ناز روش رو ازمون برگردوند و خطاب به بابا گفت :

_میبینی مرد ؟! از وقتی که اومده همش سراغ این ورپریده رو میگرفت الانم که چسبیده بهش و ماچش میکنه نمیگه یه مادری هم دارم !!

با این حرفش همه زدن زیر خنده که امیرعلی گفت :

_آی قربونت یه دونه مامانم بشم !!

مامان با مهربونی خندید و گفت :

_خدانکنه !!

بابا نگاهش رو بین همه چرخوند و با خنده گفت :

_چه مادر و پسر قربون صدقه هم میرن و همو تحویل میگیرن !!

خم شد و درحالیکه فنجون قهوه اش رو از روی میز برمیداشت جدی خطاب به امیرعلی ادامه داد :

_حالا اینقدر موضوع حیاتی بوده که تا اینجا بخاطرش اومدی ؟!

با این حرفش امیرعلی نفسش رو سنگین بیرون فرستاد و با ناراحتی لب زد :

_آره وضعیتش خوب نیست باید کنارش باشم

وضعیت کی خوب نبود ؟؟ گیج به طرف امیرعلی که حالا غمگین به نظر میرسید برگشتم و سوالی لب زدم :

_درباره کی حرف میزنی داداش ؟!

دستش رو از دور کمرم برداشت و درحالیکه به پشتی مبل تکیه میزد ناراحت گفت :

_راشل !!

چی ؟! راشل ؟!
همون دختربچه ای که تو بیمارستانه امیرعلی بود ؟!
یادمه امیرعلی همیشه میترسید از دستش بده ولی با عملی که پروفسور تام روش انجام داد حالش نسبت به قبل بهتر شد و امید زنده بودنش بیشتر !!!

ولی الان چی شده که باز وضعیتش بهم ریخته؟؟ مگه نرفته بود خونش ؟! پس الان چی شده بود ؟! با نگرانی اسمش رو زیرلب زمزمه کردم و سوالی پرسیدم :

_چش شده باز ؟!

کلافه دستی به صورتش کشید و عصبی گفت :

_توی بیمارستان بستری شده و دارن روش آزمایش انجام میدن تا جواب آزمایشاش نیاد نمیشه مطمعن حرفی درباره وضعیتش زد

با اینکه حالم براش گرفته شده بود ولی به اجبار لبخندی روی لبهام نشوندم و گفتم :

_نترس انشالله که هیچ چیش نیست !!

سری تکون داد که با یادآوری نورا اخمامو توی هم کشیدم

_حالا که اومدی چرا نورا و فندوق رو نیاوردی ؟!

لبهام آویزون شد و بی حال لب زدم :

_دلم برای فندوقم تنگ شده !!

دماغم رو گرفت و کشید

_اینقدر به پسر من نگو فندوق !!

بقیه خندیدن که گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و درحالیکه قفلش رو باز میکرد خطاب بهم گفت :

_بیا عکساش رو ببین !!

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :

_خودش میخوام نه عکسش رو

_خوب دلت براش تنگ شده برو پیشش

اخمام توی هم کشیدم

_عه داداش ، فعلا که تعطیلات نشده که بیام ایران

جدی نگاهم کرد و گفت :

_یه جوری میگی انگار رییس سازمان چیزی هستی که باید تعطیلات بشه تا بری سفر

همه زدن زیر خنده که بابا نگام کرد و گفت :

_مگه نمیدونی آیناز توی یه شرکت استخدام شده ؟!

با این حرف امیرعلی با تعجب به طرفم برگشت و کنجکاو پرسید :

_واقعا ؟!

با اینکه با یادآوری اون نیمای احمق داشتم از درون میسوختم ولی به اجبار لبخندی روی لبهام نشوندم و سری به نشونه تایید حرفای بابا تکون دادم

امیرعلی بغلم کرد و درحالیکه بوسه ای روی موهام مینشوند با محبت گفت :

_باورم نمیشه کی اینقدر بزرگ شدی که بری سرکار !!

مثل گربه ملوسا خودم رو توی آغوشش جمع کردم و با لحن لوسی لب زدم :

_باورت بشه داداش من ، شما خیلی سرت گرم نورا بوده حواست از همه جا پرت شده !!

امیرعلی از خودش جدام کرد و با خنده گفت :

_این حرفت الان یعنی چی ؟! نگو که داری حسودی میکنی

انگار دلم از همه جا و همه کس گرفته باشه چشم غره ای بهش رفتم و درحالیکه دست به سینه به مبل تکیه میزدم جدی گفتم :

_من ؟؟ نه

چندثانیه بی حرف به صورت ناراحتم نگام کرد و خواست چیزی بگه که بابا صداش زد و گفت :

_امیرعلی حالا که اینجایی بیا یه نگاهی به این پرونده بنداز

باشه ای زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه به سختی نگاه ازم میگرفت بلند شد و دنبال بابا که به طرف گوشه ای از سالن که لب تاپ و چند پرونده بود رفت

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با درد لب زدم :

_معلوم هست چته ؟!

کلافه دستی به صورتم کشیدم و آروم خطاب به خودم زمزمه کردم :

_نمیدونم !!

بخاطر فشار های روحی و روانی که این چند وقت روم بود به شدت دل نازک شده بودم و اعصابم زودی بهم میریخت و از کنترل خارج میشدم

باید با خودم مسلط میشدم ولی چه جوری ؟!

نفسم رو خسته بیرون فرستادم و بلند شدم که به اتاقم پناه ببرم که مامان صدام زد و گفت :

_کجا ؟؟ میخوایم شام بخوریم

با این حرفش تازه یادم افتاد از صبح که از خونه بیرون زدم هیچ چیزی نخوردم و از شدت ضعف کم مونده که بیهوش بشم و جلوی چشمام سیاهی میرفت

تموم مدتی که پشت میز شام نشسته بودم با وجود گرسنگی زیادم ولی غذا از گلوم پایین نمیرفت و همش در حال بازی با غذام بودم ، بی حوصله لیوان آب کنارم رو برداشتم

ولی تا سرم رو بالا گرفتم تا کمی ازش بخورم با دیدن نگاه خیره امیرعلی که عجیب نگاه ازم نمیگرفت دستم لرزید و قبل از اینکه لیوان از بین انگشتای لرزونم بیفته

محکم گرفتمش و دستپاچه درحالیکه زبونی روی لبهام میکشیدم شروع کردم به غذا خوردن ، با وجود بی اشتهایی ولی تا آخر غذام بدون اینکه سرم رو بالا بگیرم خوردم

نمیدونم چرا امیرعلی اینقدر رو حرکات من زُم کرده و چشم ازم برنمیداره معلوم بود خیلی دارم پیشش سوتی میدم که بهم مشکوک شده

بعد از غذا برای اینکه از زیر نگاه های امیرعلی در برم با ببخشیدی خواب رو بهونه کردم و وارد اتاقم شدم و بدون روشن کردن چراغ خواب زیر پتو رفتم و چشمام رو بستم

ولی همش اون نیمای لعنتی جلوی چشمام میومد و حس میکردم میخواد باز خفه ام کنه و دستاش دور گردنمه پس با ترس چشمام رو باز گذاشتم و به سقف اتاق خیره شدم که با صدای باز شدن در اتاق سرم به اون سمت چرخید

که با دیدن سایه امیرعلی چشمام گرد شد و دستپاچه پتو روی خودم کشیدم و خودم رو به خواب زدم

با قدمای آروم وارد اتاق شد و حس کردم چراغ خواب روشن کرد با دلهره آب دهنم رو قورت دادم و چشمام رو بیشتر روی هم فشردم

میدونستم برای سوال و جواب به اتاقم اومده و میخواد بازخواستم کنه ولی من نمیدونستم باید چه دروغی سرهم کنم و بهش بگم تا باور کنه

اونم به کی ؟؟!
به امیرعلی که توی همه مسائل تیز بود و زود متوجه دروغ گفتنم میشد

فکر میکردم الان بیرون میره ولی برخلاف انتظارم کنارم لبه تخت نشست و جدی گفت :

_میدونم بیداری پس الکی خودت رو به خواب نزن !!

بدون اینکه تکونی بخورم زیر پتو مچاله شدم و نفسم رو حبس کردم بلکه باور کنه خوابم ولی با یه حرکت پتو از روی سرم کشید و هشدار آمیز اسمم رو صدا زد :

_آیناز !!

خودم رو به خواب زدن بی فایده بود ، پس به اجبار چشمام رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی سمتش بندازم بلند شدم و به پشتی تخت تکیه دادم

_ خوب ….. میشنوم !!

دستامو بهم گره زدم و حواس پرت لب زدم :

_چی ؟!

بازوم گرفت و با یه حرکت به طرف خودش برم گردوند ، از ترس چشمام گرد شدن که نگاه تیزبینش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_مگه قرار نبود توضیح بدی خوب بگو میشنوم !!

وای خدای من …!
حالا چی بگم ؟ چه دروغی سرهم کنم تا باور کنه

هنوزم گیج و با ترس داشتم نگاش میکردم که دستش رو جلوی چشمام تکونی داد و عصبی گفت :

_حواست کجاست …. با توام ؟!

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و لرزون لب زدم :

_ها … هیچی نبود داداش !!

چشم غره ای بهم رفت و خشن گفت :

_بچه نیستم پس من رو بازی نده !!

دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه و بدنم بی اختیار شروع کرده بود به لرزیدن

نمیخواستم حرفی از نیما بزنم چون اگه میفهمید رییس شرکت نیماست و این بلاها رو سر من آورده دیوونه میشد و دعوای بزرگی راه مینداخت و منم اصلا این رو نمیخواستم

یکدفعه با چیزی که به ذهنم رسید آب دهنم رو قورت دادم و بی معطلی لب زدم :

_هی…هیچی نبود فقط وقتی داشتم از شرکت بیرون میومدم کیفم رو دزدیدن و خوردم زمین بدنم کبود شد

نگاهم رو به چشمای مشکوکش دوختم و ادامه دادم :

_همین !!

_اون وقت خوردی زمین و گردنت کبود شده ؟!

سرم رو پایین انداختم و به دروغ لب زدم :

_نه کمرم و پشتمم کبود شده نمیشه که نشونت بدم که جای حساسیه !!

با اینکه قانع نشده بود ولی آهانی زیر لب زمزمه کرد و جدی پرسید :

_گیرم که راست میگی پس چرا نرفتی بیمارستان ؟!

لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و با اضطراب گفتم :

_بدنم فقط کوفته شده بود نخواستم الکی مامان بابا رو نگران کنم

ابرویی بالا انداخت و چند ثانیه بی حرف خیرم شد ، انگار داشت درست و غلط حرفام رو میسنجید

_چی تو کیفت بوده حالا ؟!

با یادآوری چیزایی که توی کیفم بود و خونه اون نیمای عوضی جا گذاشتم نفسم رو خسته بیرون فرستادم و نالیدم :

_خیلی چیزا و البته گوشیم !!

دستی به موهای بهم ریخته ام کشید و مهربون گفت :

_ناراحت نباش فردا میریم گزارشش رو به پلیس میدیم !!

با ترس دستش رو گرفتم و دستپاچه لب زدم :

_نمیخواد !!

ابرویی بالا انداخت و متعجب گفت :

_یعنی میخوای بگی گوشیت رو نمیخوای ؟!

امیرعلی خوب میدونست که من عاشق گوشیمم و حالا از اینکه گفته بودم نمیخوامش تعجب کرده بود

_معلوم نیست تا الان چه بلایی سرش اومده ، برم شکایت کنم هیچی گیرم نمیاد فقط وقت تلف کردنه !

با اینکه هنوزم قانع نشده بود ولی بوسه ای روی گونه ام نشوند و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت آروم خطاب بهم گفت :

_اوکی …. استراحت کن

بعد از بیرون رفتنش از اتاق نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و دستم روی قلبم که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم خطر از بیخ گوشم گذشته بود

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل این آهنگ درصورت پسند از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۷ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا