" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۳ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_آیناز مامان صدای چی بود ؟!

سکوت کردم که دستگیره درو گرفت و تکونی داد ولی وقتی دید باز نمیشه نگران صدام زد و گفت :

_واه چرا درو قفل کردی ؟!

واقعا دیگه بریده بودم و ظرفیتم برای امروز بس بود مامانم از این ور داشت هی روی اعصابم راه میرفت ، چه غلطی کردم توی خونه مونده بودم

بی طاقت در رو باز کردم و با اعصابی داغون درحالیکه توی قاب در می ایستادم کلافه لب زدم :

_هیچی نیست مامان !!

از کنارم نیم نگاهی داخل اتاق انداخت و با دیدن وسایل پخش شده روی زمین دلواپس بهم نزدیک شد و جدی گفت :

_هیچی نیست ؟؟ پس اونا چین روی زمین ؟!

دیگه کِشش نداشتم و کلمه به کلمه اون قرارداد داشت جلوی چشمام نقش میبست و روی اعصابم بود چطوری تونسته بود این نامردی رو در حق من بکنه ؟!

پس توی سکوت بدون اینکه جوابی به مامان بدم به طرف کمدم رفتم و عصبی درحالیکه درش رو باز میکردم کتم رو چنگ زدم و با قدمای بلند خواستم از اتاق خارج بشم

ولی با یادآوری اون نامه کذایی و احتمال اینکه بعد رفتنم ممکنه مامان اون رو ببینه عقب گرد کردم و اون نامه رو همراه پاکتش چنگ زدم و از اتاق خارج شدم

که مامان بلند صدام زد و با تعجب گفت :

_چی شده ؟! داری کجا میری دختر ؟؟

بی حوصله دستی روی هوا براش تکون دادم و بلند گفتم :

_حالم خوب نیست تورو خدا مامان گیر نده !!

کفشای اسپرت سفیدم رو پام کردم و با عجله بدون برداشتن ماشین با پای پیاده از خونه بیرون زدم ، دلم هوای آزاد و قدم زدن میخواست

چون حس میکردم سرم در حال انفجاره و به قدری وضعم بد بود که نیاز داشتم به آرامش ولی دریغ از یه ذره بودنش !!

کتم رو تنم کردم و بی هدف توی خیابونا راه میرفتم و نگاهم رو به اطراف میچرخوندم ، نمیدونستم حالا با این بازی جدید نیما باید چیکار کنم و چطوری از دستش خلاص بشم

قرارداد کذایی رو بیشتر توی دستام فشردم و با قدمای نامتعادل به سمت خیابون اصلی راه افتادم تموم بندهای این قرارداد به ضرر من بود و هرکاری میکردم بالاخره یه جایی گیر میفتادم و هیچ راه خلاصی ازش نبود

با رسیدن به پارک روی اولین نیمکت نشستم و نگاه سرد و یخ زده ام رو به آبشار مصنوعی وسط پارک دوختم

این مرد چی از جون من میخواست که اینطوری به هر ریسمانی چنگ میزد تا من رو به اون شرکت لعنتیش برگردونه و توی این راه از هر حیله و نیرنگی استفاده میکرد

قرارداد مچاله شده توی دستام رو بالا گرفتم و نگاهمو روش چرخوندم چطوری تونسته بعد از امضای من این بند ها رو بهش اضافه کنه ؟!!

با فکری که به ذهنم رسید بی حرکت ایستادم و نه آرومی زیر لب زمزمه کردم !!

نکنه از روز اول برای من نقشه داشته که من رو توی تله بندازه که اینطوری توی این قرارداد دست برده ؟؟!

نه بابا چرا همچین کاری بخواد بکنه ؟! کنارم روی نیمکت انداختمش و درحالیکه نگاهم رو به زمین میدوختم زیر لب زمزمه وار با خودم گفتم :

_این فکرای بیخود چین که میکنی ؟!

همینطوری داشتم با خودم حرف میزدم و یه طورایی خودم رو قانع میکردم که یکدفعه با یادآوری و نقش بستن حرکات نیما زمانی که پیش داداشم و نورا بودم و اون به خونه داداشم حمله کرده بود و با زور قصد بردن نورا رو داشت

یخ زدم و دستام بی جون کنارم افتادن اون لعنتی از داداش من متنفره !!

یعنی حجم تنفرش از داداشم به قدری بود که بخواد به من آسیبی بزنه بلند شدم و عصبی درحالیکه اون قرارداد لعنتی رو توی دستام مچاله میکردم با قدمای بلند به سمت خیابون راه افتام

دستم رو برای اولین تاکسی بلند کردم که کنار پام ایستاد سوار شدم و درحالیکه آدرس شرکت رو میدادم با خشم زیرلب زمزمه کردم :

_باید به من حساب پس بدی !!

با رسیدن به در شرکت از تاکسی پیاده شدم و با خشمی که لحظه به لحظه داشت درونم بیشتر و بیشتر میشد با دستای مشت شده رو به روی ساختمون ایستادم و نگاهم رو به شرکت بزرگ و آسمون خراشش دوختم

اصلا چطوری این آدم اینقدر پول و پَله به دست آورده که همچین شرکت و دَم و دستگاهی راه انداخته ؟؟

تا اونجایی که میدونم این همه پول نداشتن ، هرچند تقریبا ما بعد از عروسی امیرعلی و نورا به خونمون برگشته بودیم و هروقت هم به ایران میرفتیم زیاد ارتباطی با خانواده نورا نداشتیم که خبری از نیما داشته باشیم

ولی بازم اینکه شرکت چندمیلیاری با این همه بروبیا و کارمند مال این نیمای عوضی باشه هیچ جوره توی کَت من نمیرفت !!

نیم نگاهی به قرارداد مچاله شده توی دستم انداختم و با اخمای درهم و مصمم به طرف در ورودی راه افتادم که یکدفعه نگهبانی شرکت که آدم جدید بود و نمیشناختمش

رو به روم ایستاد و درحالیکه سد راهم میشد جدی سوالی پرسید :

_با کی کار دارید ؟!

با دیدنش یاد اون نگهبانای بخت برگشته ای که باعث اخراجشون شده بودم افتادم و کلافه لب زدم:

_با رییس !!

ابرویی بالا انداخت و درحالیکه بیسیم کوچیک دستش رو بالا میگرفت با اخمای درهم خطاب بهم گفت :

_اون وقت شما ؟!

از سوال جواب های بیخودش کم کم داشتم عصبی میشدم و بدون اینکه جوابی بهش بدم از کنارش گذشتم و با قدمای بلند قصد ورود به شرکت رو داشتم

که سد راهم شد و خشمگین گفت :

_چیکار میکنی خانوم ؟! حق ورود به شرکت رو ندارید

دندونام رو با حرص روی هم فشردم و خواستم باز بهش بتوپم ولی یکدفعه با چیزی که بخاطرم رسید زبونی روی لبهای خشکیده ام کشیدم و کنایه وار لب زدم :

_از کی تا حالا کارمندا حق ورود به شرکت رو ندارند ؟!

با شنیدن اسم کارمند از دهنم چشماش گشاد شد و با تعجب زیر لب زمزمه کرد :

_کارمند ؟!

با خشم زیرلب غریدم :

_بله …کارمند این شرکت لعنتی ام باور نداری اسمم هنوز توی لیست شرکت هست کافیه سرچ کنی آیناز رضایی !!!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم با تنه محکمی که بهش زدم به قدمام سرعت بخشیدم و بیقرار وارد آسانسور شدم و دکمه طبقه مورد نظرم رو فشردم

چون برخلاف همیشه اصلا حوصله پله ها رو نداشتم و حس میکردم سرم داره از فکرای مختلفی که توش چرخ میخوره میترکه !!

با باز شدن و کنار رفتن درهای آسانسور آب دهنم رو قورت دادم و با عجله به طرف اتاقش راه افتادم

منشی که تمام مدت سرش پایین و مشغول کاری بود با شنیدن صدای قدمام سرش رو بالا گرفت و با دیدنم خواست به طرفم بیاد که بی معطلی در اتاق رو باز کردم و داخل شدم

با ورودم تموم افرادی که توی اتاق بودن به سمتم برگشتن معلوم بودن جلسه مهمی داشتن که نیما با ابروهای بالا رفته نگاهم کرد و خواست چیزی بگه

که منشی با نفس نفس داخل اتاق شد و عصبی درحالیکه چشم غره ای بهم میرفت خطاب به نیما با لحن شرمنده ای لب زد :

_ببخشید قربان نمیدونم چطور وارد اتاق شدن تا خواستم جلوشون بگیرم ن…..

نیما دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت و بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روی من برداره بلند خطاب به جمع گفت :

_همه بیرون !!

پِچ پِچ ها بالا گرفت و دونه دونه کارمندای شرکت از پشت میز کنفرانس بلند میشدن و درحالیکه نگاه عجیب و غریبی به من مینداختن از اتاق بیرون رفتن

با خالی شدن اتاق و صدای بسته شدن در ، نیما لبخند بدجنسی گوشه لبش نشست و گفت :

_به به مادمازل چی شد بالاخره افتخار دادی ؟!

عصبی بدون توجه به حرفای حرص درارش به طرفش رفتم و با خشم درحالیکه اون قرارداد کوفتی رو محکم به سینه اش میکوبیدم بلند فریاد زدم :

_این یعنی چی هااا ؟!

دانلود آهنگ دیس لاو جدید

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۳ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا