" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

#دانشجوی_شیطون_بلا_فصل۲

باورم نمیشد کسی که پشت خطه نیما باشه که باز جرات کرده به خونه ما زنگ بزنه ، نمیدونم چند دقیقه بی حس و حال به گوشی که پخش زمین شده بود خیره بودم که باز صدای زنگش بلند شد

انگار میترسیدم جوابش رو بدم و باز با حرفای بیخودش روح و روانم رو بهم بریزه چون این پسر یه روانی به تمام معنا بود ، بیخیال جواب دادنش شدم و خواستم برم

که مامان باز صدام زد و بلند گفت :

_آیناز این گوشی رو بردار دیگه !!

به اجبار خم شدم و با دست و پایی لرزون گوشی رو توی دستام فشردم و با دیدن شماره اش که روی صفحه خودنمایی میکرد آب دهنم رو به زور قورت دادم

هیچ راهی جز جواب دادنش نداشتم چون این آدمی که من میشناسم اگه تا فردا محلش ندم بازم اینقدر زنگ میزنه تا کل خونه رو با خبر کنه

پس دکمه وصل تماس رو فشردم و بخاطر اینکه گوشی بیسمی بود راحت با خودم بردمش و با عجله به طرف حیاط راه افتادم چون نمیخواستم مامان بشنوه میخوام چه حرفایی بهش بزنم و بیخود نگران بشه

با رسیدن به حیاط در سالن رو آروم و بدون سروصدا بستم و گوشی رو دَم گوشم گزاشتم

_الوووو چرا حرف نمیزنی !!

دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم و به سختی لب زدم :

_چیه ؟؟ چرا زنگ میزنی ؟؟

زبونی روی لبهام کشیدم و عصبی ادامه دادم :

_چی از جونم میخوای هااا ؟!

سکوت کرد و بعد از مکثی به آرومی لب زد :

_خودت رو !!!!

با شنیدن این حرف انگار بهم شوک وارد شده باشه خشکم زد و پاهام از حرکت ایستاد ، پس هنوزم دنبال منه و میخواد من رو هر طوری شده به تختش بکشونه مردیکه هیز !!

روی تاب توی حیاط نشستم و درحالیکه زنجیر تاب رو توی دستم میفشردم عصبی خطاب بهش گفتم :

_چرا دست از سرم برنمیداری ؟؟؟

صدای پوزخند حرص درارش توی گوشی پیچید و با تمسخر گفت :

_تازه پیدات کردم

چشمامو توی حدقه چرخوندم و بی حوصله گفتم :

_دیگه به خونمون زنگ نزن اگه بخاطر وسایلمه که باید بگم نمیخوامشون !!

_حتی گوشی موبایلت رو ؟!

دندونام با حرص روی هم فشردم و با تمسخر لب زدم :

_نوووچ ارزونی خودت !!

این حرف رو به این خاطر گفتم چون میدونستم راحت سیم کارتم رو از طریق مخابرات باز پس بگیرم و اون وقت میموند گوشی موبایل و وسایل توی کیفم که زیاد مهم نبودن پس ارزشی نداشتن که بخاطرشون باز اون نیمای لعنتی رو ببینم

_اوکی ! ولی زیاد خوشحال نباش چون بخوای یا نخوای باید بیای شرکت

هه ….مگه تو خواب ببینه که من باز پامو توی اون شرکت بزارم

_به چه دلیل ؟!

_چه دلیلی مهمتر از قراردادت ؟!

چی ؟! از چه قراردادی حرف میزد ؟! نکنه اونی رو که روز اول به شرکت اومدم امضاش کردم رو میگه ؟!

ولی تا اونجایی که یادمه چیز خاصی توش نبود جز چند مورد جزیی در مورد کار و اینا که مهم نبودن ، گیج از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد سوالی پرسیدم :

_نمیفهمم چه قراردادی ؟؟

نفسش رو صدا دار بیرون فرستاد و با لذت گفت :

_قرادادی که اگه نیای شرکت بدجور پات گیره

چی ؟! این چی داره برای خودش بلغور میکنه ؟! صاف نشستم کلافه همونطوری که نگاهم رو توی باغ میچرخوندم عصبی گفتم :

_این چرت و پرتا چین که بهم میبافی ؟!

بلند خندید و گفت :

_به زودی میفهمی

دهنم رو باز کردم که چیزی بهش بگم ولی با پخش شدن صدای بوق آزاد توی گوشم بلند لعنتی گفتم و گوشی رو قطع و توی دستام فشردم از این حرفاش لرز بدی توی تنم نشسته بود معلوم بود حالا حالا قصد نداره دست از سر من برداره

هنوزم همونجا روی تاب نشسته بودم و حرص میخوردم که با صدای مامان که بلند صدام میزد به خودم اومدم و گیج به طرف خونه برگشتم

_چرا اونجا نشستی ؟!

با دیدنش که توی قاب پنجره ایستاده بود و با چشمای تیزبینش خیرم بود بیخیال بیشتر روی تاب لَم دادم

_دارم از هوای آزاد لذت میبرم مگه نمیبینی نرگس جون ؟؟

آهانی زیرلب زمزمه کرد و مشکوک پرسید :

_کی بود ؟!

میدونستم منظورش با چیه ؟! ولی خودم رو به گیجی زدم و سوالی پرسیدم :

_کی ؟!

_همونی که چندبار زنگ زد !!

لبخندی روی لبهاش نشست و با کنایه اضافه کرد :

_و توام بخاطر اینکه باهاش تنها حرف بزنی اومدی تو حیاط

صورتم آویزون شد از حرفاش کاملا معلوم بود که با وجود همه چی بازم حواسش به تک تک حرکات من بوده

ولی از شواهد امر پیدا بود فکر میکنه داشتم با شخص خاصی و مخصوصا پسری که به احتمال زیاد رِلم باشه حرف میزدم برای اینکه خیالش رو راحت کنم بیخیال لب زدم :

_از طرف شرکت بود

انگار موضوع جالبی شنیده باشه چشماش گرد شد و با تعجب گفت :

_عه …. راستی تو کی میخوای برگردی سرکارت ؟!

وای به کل فراموش کرده بودم که این چند وقته برای فرار از سوال و جواب هاشون در مورد کار و اینکه چرا تو خونه موندم به دروغ گفته بودم که کل شرکت برای چند روزی تعطیله !!

و حالا که حرف شرکت پیش کشیده شده و فهمیده تماس از طرف اوناس دیگه بیشتر از این نمیتونم بهونه ای برای خونه موندن پیدا کنم

_سرکار ؟! فعلا معلوم نیست

_یعنی چی ؟؟ مگه برای همین بهت زنگ نزدن ؟!

پوووف حالا کی حوصله سوال و جواب های مامان رو داره ؟! بی حوصله از روی تاب بلند شدم و همونطوری که به طرف خونه راه میفتادم بلند خطاب بهش گفتم :

_نه….فعلا بیخیال مامان جان !

و برای اینکه از دست سوال جواب های دیگش در برم وارد خونه شدم بعد از گذاشتن گوشی سرجاش بدون توجه به نگاه تیزبینش که عجیب زیرنظرم داشت از پله ها بالا رفتم و خودم رو توی اتاقم انداختم

روی تخت دراز کشیدم و درحالیکه به سقف زُل زده بودم عجیب توی فکر فرو رفتم یعنی چی که نرم شرکت پام گیره ؟؟

بیقرار به پهلو چرخیدم و لعنتی خطاب بهش زیرلب زمزمه کردم ، یکدفعه از کجا سرو کله این نیمای لعنتی توی زندگی من پیدا شد و اینطوری گند زد به همه چی ؟؟

سعی کردم بهش فکر نکنم حتما برای اینکه من رو بترسونه این حرف رو زده وگرنه چه دلیل دیگه ای میتونه داشته باشه ؟!

با این فکرا خودم رو آروم کردم و کم کم پلکام روی هم افتاد و نمیدونم چطوری توی همون حالت خوابم برد و بعد از مدت ها به خواب پر از آرامشی فرو رفتم

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدای مامان چشمامو باز کردم و گیج چند بار پلک زدم

_آیناز مامان بلند شو برات بسته اومده

چی ؟؟ بسته برای من ؟؟ دستی به پلکای خمار از خوابم کشیدم و درحالیکه خمیازه بلند بالای میکشیدم گیج لب زدم :

_بسته ی چی ؟!

بی تفاوت شونه ای بالا انداخت

_نمیدونم ، پستچی دم دره

از روی تخت بلند شدم و بعد از اینکه با عجله آبی به دست و صورتم زدم همونطوری که با حوله صورتم رو خشک میکردم به طرف در خروجی راه افتادم

پستچی با دیدنم یک قدم بهم نزدیک شد و سوالی پرسید :

_خانوم آیناز رضایی ؟!

حوله رو توی دستم فشروم

_بله خودم هستم !!

دفتری به سمتم گرفت و بعد از امضایی که زدم بسته کوچیکی دستم داد و با خدافظی کوتاهی بیرون رفت با دقت بسته رو زیرو رو کردم که با دیدن اسم فرستنده دندونام با حرص روی هم فشردم

معلوم نیست که چی برام فرستاده که اینقدر مهم بوده که نتونسته تا فردا صبر کنه با خشم پاکت رو توی دستم فشردم و به طرف پله ها راه افتادم که با صدای مامان به اجبار ایستادم

_پاکت چیه ؟؟

پوووف تو خونه موندم مامانم بدجور بهم گیر داده و سوال پیچم میکنه از بس این چند روزه برای هر کاری که میکنم سوال جوابم کرده که دیگه کلا کلافه شدم

_نمیدونم !!

با کنجکاوی رو به روم ایستاد و درحالیکه پاکت توی دستم رو برنداز میکرد با تعجب گفت :

_خوب بازش کن ببینیم چیه ؟؟

پاکت رو پشت سرم پنهون کردم تا مبادا اسم‌ نیما روش ببینه وگرنه با حافظه خوبی که مامان داره صد درصد تا اسمش رو میدید میشناختش کیه !!

با دیدن این حرکتم ابرویی بالا انداخت و دست به سینه خیره ام شد که بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و دستپاچه لب زدم :

_چیز مهمی نیست بعدا بازش میکنم

_ولی م….

توی حرفش پریدم و به دروغ لب زدم :

_ای وای دیدی چی شد یادم رفت کارهای شرکت رو تموم کنم !!

با عجله بدون اینکه فرصت حرف دیگه ای رو بهش بدم از پله ها بالا رفتم و با رسیدن به اتاقم با نفس نفس درو بستم و بعد از قفل کردنش بهش تکیه دادم ، لعنت بهت نیما که من رو به چه کارهایی وا داشتی

پاکت رو بدون اینکه نگاهی بهش بندازم روی تخت پرت کردم و عصبی شروع کردم توی اتاق راه رفتن و هر از گاهی از گوشه چشم نیم نگاهی بهش مینداختم

انگار میترسیدم بازش کنم و چیز بدی در انتظارم باشه چون از اون نیمایی که من دیده بودم هیچ چیزی بعید نبود لبم رو با دندون کشیدم و مصمم یک قدم به سمتش برداشتم

ولی میونه راه پاهام از حرکت ایستاد و کلافه عقب گرد کردم و به سمت بالکن راه افتادم و درحالیکه لبه میله های بالکن رو توی دستام میفشردم نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم

میدونستم بد خوابی برام دیده و از حرفایی که پشت تلفن بهم زده بود هنوزم حس بدی داشتم به حدی که شجاعتی در خودم برای باز کردن اون پاکت نامه نمیدیدم

آخ خدایا این بلایی آسمونی از کجا اومد و روی سر من آوار شد ؟!

ولی این فرار میخواست تا کی ادامه داشته باشه ؟؟ هرکاری که میخواد بزار بکنه پسره عوضی ، من میدونم چطوری از پس همچین گوزیلایی بربیام آره !!

با این فکر دستام مشت شد و همونطوری که به خودم مسلط میشدم عقب گرد کردم و با قدمای بلند به سمت تخت و اون پاکت نامه کذایی که اسم اون لعنتی روش بود راه افتادم

روی تخت نشستم و با حوصله شروع به باز کردنش کردم که جلوی چشمای ناباورم کپی از قرارداد نامه جلوی چشمام نقش بست

قراردادی که اسم و فامیلی من سر درش نوشته بود اخمامو توی هم کشیدم و با دقت مطالبش رو نگاهی انداختم که با رسیدن به چند بند آخر ماتم برد و زیر لب با بُهت زمزمه کردم :

_یعنی چی ؟!!

معلوم بود این چندتا بند بعد از امضای من بهش اضافه شدن وگرنه من به هیچ وجه همچین قراردادی که به ضررم بود رو امضا نمیکردم

با دقت شروع کردم به خوندن ، وااای خدای من بر طبق این قرارداد به هر دلیلی من جلوتر از موعد مقرر از شرکت جدا بشم باید قرامتی آنچنانی پرداخت کنم

اونم به کی ؟؟

به اون نیمای عوضی که من رو توی این تله انداخته بند بعدی رو که خوندم خون توی رگهام یخ بست یعنی چی که به علت اینکه شرکت مهم و سرشناسیه من تازه کار رو به این دلیل استخدام کردن که متعهد میشم در برابر هر خطایی که انجام بدم

باید برای مدتی برم بخش بایگانی و توی اون قسمت خلوت و تاریک شروع به کار کنم ؟! اونم چی ؟؟ تا زمانیکه شایستگی رو به رییس نشون ندادم نمیتونم برگردم و در صورت سرپیچی بازم باید قرامت بدم و از شرکت اخراج میشم

با خشم از چیزایی که خونده بودم بدون اینکه موردهای بعدی رو بخونم عصبی اون قرارداد کذایی رو توی دستام مچاله کردم و درحالیکه گوشه اتاق پرتش میکردم

بلند شدم و با نفس نفس به سمت وسایل روی میز آرایشم رفتم و با یه حرکت زیرشون زدم که با صدای بلندی پخش زمین شدن و عصبی زیر لب غریدم :

_اههههههههههه لعنت به تو !!

چنگی توی موهام زدم و بدون توجه به خورده شیشه های شکسته زیر پام دور خودم چرخیدم که تقه ای به در اتاق خورد و صدای نگران مامان باعث شد به خودم بیام

دانلود تمامی آهنگ های میثم ابراهیمی یکجا

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا