" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

خود خودش بود حتما اون پرونده رو گذاشته بود توی این گاوصندوق ، با دیدن این حرکتم مهدی به عقب چرخید که بی توجه بهش کنار گاوصندوق نشستم و قصد در باز کردنش داشتم ولی نمیشد۶

به طرفش برگشتم و عصبی غریدم :

_رمز ؟!

لباشو بهم فشرد و بی حوصله گفت :

_دست بردار نیما

بلند شدم و درحالیکه رو به روش می ایستادم خشن لب زدم :

_از چی دست بردارم هاا ؟؟ این تویی که داری بازی درمیاری

بلند شد و دستاشو توی جیب هاش فرو برد و کلافه گفت :

_باور کن اون دختر هیچ گناهی نداره !!

حوصله کل کل و دعوا با مهدی رو نداشتم و اینطوری که پیدا بود اونم قصد نداشت به این سادگی کوتاه بیاد پس با فکری که به ذهنم رسید

گوشی رو از جیبم بیرون آوردم و با عجله شماره اش رو گرفتم طولی نکشید صدای شادش توی گوشم پیچید

_چطوری پسر !!

_خوبم …. بهت نیاز دارم ویلیام

با شنیدن اسم ویلیام از دهنم ، مهدی با تعجب ابرویی بالا انداخت و گیج خیرم شد

_در خدمتم رفیق !!

نیم نگاهی به گاوصندوق انداختم و جدی گفتم :

_کارم مهمه باید زود خودت رو برسونی شرکت

_اوکی تا نیم ساعت دیگه اونجام

_حله منتظرتم !!

بی حرف گوشی رو قطع کردم و بی توجه به مهدی به طرف در اتاق رفتم و درحالیکه بازش میکردم نیم نگاهی به منشی انداختم و بلند گفتم :

_به چندتا از افراد بگو بیان اینجا

_چشم قربان !

در رو نیمه باز گذاشتم و با اخمای درهم وسط اتاق ایستادم ، مهدی لبه میز نشست و بی حوصله گفت :

_معلومه میخوای چیکار کنی ؟؟!!

لبخند تمسخر آمیزی زدم و با پوزخندی گفتم :

_الان میفهمی

_بدون من قصد ب…..

باقی حرفش با اومدن چند نفری که میخواستم قطع شد و با تعجب نگاهش رو بینشون چرخوند

دستمو به سمت گاوصندوق گرفتم و جدی خطاب بهشون لب زدم :

_اون گاوصندوق رو ببرید اتاقم

سری به نشونه تایید تکون دادن و با عجله به طرفش قدم برداشتن که مهدی حیرون و ناباور رو به روشون ایستاد و مانع شد

_وایسید آقایون !!

عصبی چشم غره ای بهم رفت

_این کارا چیه میکنی هااا ؟؟

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم

_جواب کارای خودته !

اشاره به افراد کردم و جدی خطاب بهش اضافه کردم :

_حالام برو کنار بزار کارشون رو بکنن

شاکی دست به سینه جلوی گاوصندوق ایستاد و خشن گفت :

_ولی من اجازه نمیدم به وسایل اتاقم دست بزنن !!

پوووف کلافه ای کشیدم و بی حس روی مبلا نشستم و پامو روی اون یکی پام انداختم اینطوری که پیدا بود مهدی بچه بازیش گل کرده ولی من کسی نبودم که به این راحتیا کوتاه بیام

چشمامو حرصی روی هم فشردم و درحالیکه سرمو به پشتی مبل تکیه میدادم بلند فریاد زدم :

_تا چند دقیقه دیگه این گاوصندوق توی اتاقم نباشه همتون اخراجید فهمیدید ؟!!

سکوت محضی همه جا رو فرا گرفت که طولی نکشید به تکاپو افتادن و از سرو صداشون پیدا بودن که دارن تلاش میکنن اون رو بیرون ببرن چشمامو باز کردم که مهدی حرصی کنارم نشست

که بی توجه بهش بلند شدم و پشت سر اونایی که گاوصندوق بیرون میبردن از اتاق خارج شدم و در اتاقش رو محکم بهم کوبیدم هه….حتما فکر میکرد این گاوصندوق باز نمیشه ولی اگه من نیمام هر طوری شده بازش میکنم

بعد از اینکه بچه های شرکت گاو صندوق توی اتاق روی زمین گذاشتند با خیال راحت لبخندی گوشه لبم نشست و درحالیکه پشت میزم مینشستم بلند خطاب بهشون گفتم :

_حله ….میتونید برید !!

سری به نشونه تایید حرفام تکون دادن و بیرون رفتن ، نیم نگاهی به گاوصندوق انداختم و گوشیم رو بیرون آوردم که به ویلیام زنگ بزنم

ولی با بلند شدن زنگ تلفن اتاق حواسم به اون پرت شد و دکمه وصل تماس رو زدم که صدای منشی توی اتاق پیچید

_قربان آقای ویلیام تشریف آوردن

چه زود اومده بود طبق همیشه سرموقع !!

لبخندی زدم و با عجله گفتم :

_بفرستشون داخل !!

_بله قربان

طولی نکشید ویلیام با لبخند بزرگی روی لبش داخل شد و با دستای باز شده درحالیکه قصد به آغوش کشیدنم رو داشت بلند‌ گفت :

_اوووه نیما چطوری پسر !!

بلند شدم و با دلتنگی بغلش کردم و با شوق گفتم :

_خوبم تو چطوری ؟!

ازم جدا شد و درحالیکه با مهربونی نگاش رو توی صورتم میچرخوند گفت :

_عالیم … ولی میدونم تو وقتی دلتنگ من میشی و سراغم رو میگیری که حتما کارت پیشم لنگه وگرنه …

با این حرفش قهقه ام بالا گرفت همونطوری که پشت میزم مینشستم با دست اشاره کردم بشینه و در همون حال میون خنده بریده بریده گفتم :

_خوبه خودتم میدونی کارم پیشت گیره !!

نشست و همونطوری که به پشتی مبل تکیه میداد جدی گفت :

_خوب باید چیکار کنم ؟!

به گاوصندوق گوشه اتاق اشاره کردم

_میخوام اون رو هر طوری شده برام باز کنی !!

اوکی زیر لب زمزمه کرد بلند شد و بی معطلی مشغول گاوصندوق شد ، بالاخره بعد از یک ساعت جون کندن درش رو باز کرد

_بفرما اینم از گاوصندوقت !!

بدون توجه به ویلیام با عجله وسایل داخلش رو بیرون ریختم و با دیدن پرونده ای که اسم آیناز روش حک شده بود بلندش کردم و توی دستام فشردمش

حالا ببینم میخوای چطوری از دستم در بری آیناز خانوم !!

” آیناز “

توی بالکن اتاقم نشسته بودم و درحالیکه دستمو زیر چونه ام قرار داده بودم به درختای حیاط خیره شدم ولی فکرم جایی دیگه ای سیر میکرد و عمیق توی فکر بودم

از یه طرف نیما و تماسش بابت بردن وسایلم و از طرف دیگه ماکان و حرفایی که روز آخر از دهنش شنیده بودم باعث شده بود یه طورایی توی خودم فرو بردم و ساعت ها بشینم یه گوشه و به اطرافم خیره بشم

هنوزم بعد از گذشت چند روز باورم نمیشد کسی که از بچگی برادرم خودم میدونستمش اینطوری عاشقم بوده و وحشتناک تر از اونم اینکه به چشم دیگه ای به من نگاه میکرده

درحالیکه من راحت توی بغلش لَم میدادم و به فکر اینکه برادرمه همه کاری پیشش انجام میدادم و درحالیکه اون معلوم نبوده توی فکر و ذهنش چیا میگذشته

اوووف خدای من …. !!

کلافه نگاهم رو از رو به رو گرفتم و دستی به صورتم کشیدم حالا باید با ماکانی که اینطوری بهم ابراز علاقه کرده چطور رفتار میکردم و چی میگفتم ؟!

از فکرای جور واجوری که توی سرم چرخ میخورد حس میکردم سرم در حال انفجاره و حالم رو به راه نیست بلند شدم و بیقرار از اتاق بیرون رفتم و از پله ها سرازیر شدم

از بس توی خونه مونده بودم حس میکردم کم کم دارم افسرده میشم و یه طورایی انگار میترسیدم از خونه بیرون برم و نسبت به مردای اطرافم دچار یه نوع ترس و شک شده بودم

آره ترس …. ترسی که با دیدن رفتار اون دونفر اونم دقیق پشت سر هم توی چند روز توی وجودم ریشه دونده بود

اولی که قصد سواستفاده ازم رو داشت و دیگری هم که گند زد به این همه سال اعتماد و باوری که نسبت بهش داشتم حالا باید با فکر و ذهنی که بهم ریخته بود چیکار میکردم ؟!!

بدون توجه به مامان که توی آشپزخونه بود به طرف بیرون راهم رو کج کردم چون عجیب دلم هوس هوای آزاد رو کرده بود ولی هنوز دستم روی دستیگره در ننشسته بود

که زنگ تلفن به صدا در اومد خواستم بی اهمیت بهش بیرون برم که مامان صدام زد و بلند گفت :

_آیناز مامان میبینی که دستم بنده گوشی رو جواب بده !!

پوووف کلافه ای کشیدم و خواستم بگم چرا خدمتکار نمیاد جواب بده که با یادآوری اینکه امروز رفته مرخصی لبامو بهم فشردم و با قدمای بلند به طرف تلفن قدم تند کردم

گوشی رو برداشتم ولی با شنیدن صدایی کسی که پشت خط بود تلفن از بین دستای سست و بی حسم لیز خورد و روی زمین افتاد

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۲۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا