" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۴ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

ای خدا ….این کی رسیده که وقت کرده اون نگهبانای بخت برگشته رو توی اتاق بکشونه و بازخواستشون کنه !!

در مورد نگاش کردم و گفتم:

_لطفاً بزارید برم داخل !!

کلافه نگاه سردش رو به چشمام دوخت و گفت:

_ قبلا هم گفتم آقا گفتن نزارید کسی مزاحمم بشه!!

نه …. این به هیچ طریقی کوتاه نمیومد و اگه تا صبح هم همینجا بمونم نمیزاره داخل شم خدایا چیکار کنم ؟؟

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید اوکی زیرلب خطاب به منشی زمزمه کردم خواستم با این کار خیالش از بابت من راحت شه با فاصله گرفتن از اتاق چند ثانیه خیره حرکاتم شد و زیر نظرم گرفت وقتی دید قصد ورود به اتاقم رو دارم با خیال راحت رفت و پشت میزش نشست

از فرصت پیش آمده استفاده کردم و تقریباً با دو به طرف اتاق رئیس قدم تند کردم و قبل از اینکه اون منشی افاده ایش فرصت عکس العملی داشته باشه در اتاقشو با ضرب باز کردم و وارد شدم

نیما که پشت میزش نشسته بود و جدی داشت با سر نگهبانا حرف می زد با دیدنم مات صورتم شد و چند ثانیه خیره نگاهم کرد که منشی با نفس نفس پشت سرم وارد اتاق شد و با چشم غره ای به من خطاب به نیما گفت:

_ ببخشید قربان نمیدونم چطوری وارد شد من بهشون گفتم شما جلسه د……

نیما توی حرفش پرید و با داد گفت :

_ بیرون !!

منشی چند قدم به جلو برداشت و درمونده لب زد :

_ولی قربان باور کنید داشتم جلوش……

نیما ولی با خشمی باورنکردنی با کف دست محکم روی میز کوبید و عصبی فریاد زد :

_ نشنیدی ؟؟ گفتم هردوتون بیرون !!

با شنیدن صدای دادش به خودم لرزیدم و چشمامو بستم که منشی باعجله چشم قربانی خطاب به نیما گفت و از اتاق بیرون زد ولی من هنوز مصمم همونجا ایستاده بودم

با خشم بهم اشاره کرد تا بیرون برم ولی با دیدن اون سر نگهبان که ناراحت سر به زیر انداخته بود دستام مشت شد و سعی کردم قوی باشم و هر طوری شده گندی رو که زدم جمع کنم

پس یک قدم به جلو برداشتم و جدی گفتم:

_ ولی من میخوام باهاتون حرف بزنم قربان !!

کلافه دستی پشت گردنش کشید و با چشم‌های به خون نشسته نگاه ازم گرفت یکدفعه بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد خطاب به اون مرد گفت :

_میتونی خودت و افرادت هرچی زودتر برای تسویه برید حسابداری !!

سرنگهبان با عجله از روی مبل بلند شد و با نگرانی گفت :

_خواهش می کنم قربان من ک….

نیما دستش رو به نشونه سکوت جلوش گرفت و گفت :

_ قبلاً توضیحاتت رو شنیدم و به نظرم قانع کننده نبودند پس بهتره باز شروعش نکنی !!

سر نگهبان با دلگیری نگاهی به من انداخت و خطاب به نیما گفت :

_اوکی قربان !!

و بدون حرف اضافه دیگه‌ای با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت بعد از رفتنش نیما به سمتم قدم برداشت که بدون اینکه ترسی به دل راه بدم با نگرانی لب زدم :

_ تورو به هرچی میپرستی قسمت میدم اخراجشون نکن مقصر اون اتفاقا منم نه اونا !!

روبروم ایستاد و درحالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو می‌برد با پوزخندی گفت :

_ صلاحیت اونا رو من تشخیص میدم نه تو !!

در و باز کرد و با چشم و ابرو به بیرون اشاره کرد و ادامه داد :

_حالام بیرون !!

منتظر بود که بیرون برم ولی من با خشم به طرف در رفتم و جلوی چشم های متعجبش بستمش و همونطوری که بهش تکیه میدادم با خشم غریدم :

_ ولی من تا تکلیف آونا مشخص نشه هیچ جایی نمیرم !!

دست به سینه با حالت خنثی نگاهم کرد که لبم را به زبون خیس کردم و مردد اصافه کردم :

_اصلا …. اصلا ….من رو به جاشون اخراج کن !!

بازم همونجوری موندم و که عصبی سرتا پاشو از نظر گذروندم و کلافه گفتم :

_ناسلامتی فامیل هس….

یک دفعه انگار به سرش زده باشه وحشی شد و فریاد کشید :

_خفه شو !!

به طرفم اومد و با کاری که کردی جیغم تو گلو خفه شد

یقه ام رو گرفت و درمقابل چشمای ناباورم تکونی بهم داد و عصبی فریاد زد :

_من هیچ نسبتی با تو ندارم فهمیدی ؟؟؟

از ترس انگار قدرت تکلمم رو از دست داده باشم نمیتونستم هیچ عکس العملی در برابرش نشون بدم که تکون دیگه ای بهم داد و از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_بفهم اون داداش عوضی تو هیچ نسبتی با من نداره !!

با آوردن اسم امیرعلی به خودم اومدم و درحالیکه دستاش رو از دور یقه ام باز میکردم لبای لرزونم رو تکونی دادم و عصبی گفتم:

_ع….عوضی خودتی !!

چشماش شد دو کاسه خون و با نفس نفس های بریده گفت :

_چی گفتی ؟؟

به عقب هُلش دادم و با دست و پایی که میلرزید لب زدم :

_همون که شنیدی !!

یک قدم به سمتم برداشت که عقب عقب رفتم و درحالیکه دستامو توی هوا تکون میدادم عصبی گفتم :

_تو….تو حق نداری به داداشم توهین کنی !!

با برخورد پشتم به دیوار از حرکت ایستادم که دستاش دو طرفم به دیوار تکیه داد و درحالیکه سرشو روی صورتم خَم میکرد زمزمه وار گفت :

_من هر طوری که بخوام حرف میزنم و اون داداش کثافتت رو به فوحش میبندم میخوای چیکار کنی !؟

نگاهم لرزونم رو به چشماش دوختم و با شجاعتی که نمیدونم از کجا به دست آورده بودم گفتم :

_اون وقت با من طرفی !!

هیستریک وار خندید و بلند گفت :

_هِه ….خانوم رو باش

با یکی از دستاش ضربه محکمی کنار سرم کوبید و بلند فریاد زد :

_این رو بدون اون داداشت تا آخر عمرش باید از من بترسه !!

از شدت ترس چشمامو روی هم فشردم و توی خودم جمع شدم که سرش رو کنار گوشم آورد و درحالیکه نفس های داغش به لاله گوشم میخورد عصبی ادامه داد :

_توام بهتره جلوی زبونت رو بگیری و اسم اون امیرعلی رو جلوی من نیاری وگرنه ….

چشمام رو باز کردم و سوالی پرسیدم :

_وگرنه چی ؟؟

با لحن ترسناکی گفت :

_وگرنه اصلا به نفعت نیست !!

این با چه جراتی داشت من رو تهدید میکرد ؟؟ توی چشمام زُل میزد و توقع داشت ساکت بمونم ؟؟ با دستای مشت شده توی چشماش خیره شدم و گستاخ لب زدم :

_الان داری من رو تهدید میکنی ؟؟

ازم فاصله گرفت و با پوزخند اعصاب خورد کنی گوشه لبش گفت :

_هرجوری میخوای فکر کن !!

دستش رو به سمت در گرفت و ادامه داد :

_حالام برو بیرون یالله !!!

پشت میزش نشست و بی تفاوت پاهاش روی هم انداخت که به سمتش قدم تند کردم و عصبی گفتم :

_خیلی مشتاق توی این اتاق موندن و تحمل کردن تو نیستم کافیه مطمعنم کنی اونا رو به خاطر من اخراج نمیکنی همین الان از این اتاق بیرون میرم و دیگه هیچ وقتم منو نمیبینی !

انگار از کلکل با من کلافه شده باشه نگاهش رو ازم گرفت و جوابی بهم نداد از بی توجهیش عصبی دستمو روی میزش کوبیدم و با خشمی که لحظه به لحظه داشت توی وجودم بالاتر میرفت غریدم :

_با شما بودم جناب !!

دندوناش روی هم سابید و دستش رو به سمت در گرفت و با اشاره ای ازم میخواست از اتاق بیرون برم از اینکه با وجود این همه حرف بازم سر حرف خودش بود و هرچی زودتر میخواست از شرم خلاص بشه حس میکردم در حال انفجارم !!

غرورم جریحه دار شده بود و با حس بدی که وجودم رو در برگرفته بود عقب گرد کردم و چند قدم به سمت در خروجی برداشتم

ولی یکدفعه با نقش بستن نگاه غمگین لحظه آخر اون سر نگهبان جلوی چشمام ، بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_به خاطر اونا تحمل کن آیناز !!

با تصمیم آنی به طرفش برگشتم که چپ چپ نگاهم کرد و کلافه گفت :

_دیگه چیهههههه ؟؟

موهای چسبیده به پیشونیم رو کنار زدم و بی فکر لب زدم :

_حاضرم هر کاری که میخوای برات انجام بدم فقط اونا رو بیرون نکن !!

چندثانیه بی حرف خیره چشمام شد و انگار بدجوری به فکر فرو رفته باشه زیرلب زمزمه کرد :

_هر کاری ؟؟؟

با این حرفش امیدی توی دلم روشن شد و درحالیکه سری در تایید حرفاش تکون میدادم به طرفش رفتم که با حرفی که زد مات موندم و ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_نه !!

با پوزخندی گوشه لبش به صندلی تکیه داد و جدی گفت:

_ آره !!

دستپاچه و کمی عصبی دستامو توی هم گره زدم و سوالی پرسیدم :

_یعنی چی که میگی میخوای من باهات باشم؟؟

بلند شد و درحالیکه به سمتم میومد مرموز نگاهشو روی هیکلم چرخوند و گفت:

_ یعنی اینکه ازت خوشم اومده !!

این حرفش برام سخت بود؟؟ یعنی چی که نیما از من خوشش اومده؟؟ اونم چی؟؟ توی یه روز ؟؟ مگه همچین چیزی امکان داره ؟؟ اخمامو توی هم کشیدم و بی معطلی گفتم :

_ ولی نمیشه !!

در فاصله کمی ازم ایستاد و منتظر خیره دهنم شد که دستی توی موهام کشیدم و به دروغ با لُکنت لب زدم :

_آخه….آخه چطور بگم من دوست پسر دارم !!

ابروهاش با تعجب بالا پرید و بعد از مکثی در کمال بی رحمی گفت :

_این دیگه مشکل خودته !!

همونجوری سرجام مونده بودم و یه طورایی خشکم زده بود که بی تفاوت به طرف میز کارش رفت و بعد از جمع کردن وسایلش کیفش رو بلند کرد و به طرف در رفت که سد راهش شدم و با حرص گفتم :

_ یعنی چی این حرف ؟؟ نکنه میخوای به خاطر این پیشنهاد مسخره اونارو بیرون کنی ؟؟

نگاهش رو توی چشمای منتظرم چرخوند و مغرور گفت :

_بنظرت اینکه من ازت خوشم اومده مسخره اس ؟؟

واقعیتش این بود که من از این مرد میترسیدم و یه طورایی ازش واهمه داشتم و یه صدایی همش توی سرم اِکو میشد که ازش دوری کن این مرد خطرناکه و با این پیشنهاد یهویی و مسخره اش دامن زده بود به تمام ذهنیات بدم نسبت بهش !!

تردید رو کنار گذاشتم و جدی گفتم :

_مسخره و البته باور نکردنی !!

چشماش ریز شد و با لحن ترسناکی گفت :

_این فقط یه پیشنهاد و یه شانس برات بود که از دستش دادی !!

با دستش کنارم زد و با قدمای بلند از دفترش بیرون زد با رفتنش به خودم اومدم و دنبالش راه افتادم

منشی با دیدنم چشم غره ای بهم رفت که بی اهمیت بهش به طرف نیمایی که به طرف آسانسور میرفت قدم تند کردم که وارد شد قبل از اینکه در آسانسور قفل شه با نفس نفس وارد شدم و نگاهم رو به چشمای قرمز شده از خشمش دوختم

قبل از اینکه بازخواستم کنه زبونی روی لبهام کشیدم و با اضطراب پرسیدم :

_یعنی چی که گفتی از دستش دادی ؟؟

پوزخند صداداری بهم زد و گفت :

_از دستش دادی چون من همونطوری که به سرعت از یکی از خوشم میاد و وارد تختم میکنمش به همون سرعتم کنارش میزنم

چی ؟؟ یعنی چی تخت ؟؟!
با بُهت از شنیدن چیزایی که گفته بوو خشکم زد که آسانسور شروع کرد به حرکت کردن برای اینکه نیفتم بدن لرزونم رو به دیواره آسانسور تکیه دادم و با ترس پرسیدم :

_تخت ؟؟

نگاهش رو سرتاپای هیکلم چرخوند و با تمسخر گفت :

_نکنه فکر کردی گفتم ازت خوشم اومده و باهام باش عاشقت شدم ؟؟

بهم نزدیک شد که دستای لرزونم رو به دیواره آسانسور تکیه دادم که بهم چسبید و درحالیکه دستش رو نوازش وار روی بدنم حرکت میداد سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و با لحن خماری کنار گوشم زمزمه کرد :

_نه جانم …..فقط از اندامت خوشم اومده اونم فقط برای یه شب !!

با لمس دستاش توی خَلسه عجیبی فرو رفته بودم و بی اختیار موهای تنم سیخ شده بود و بی حرکت مونده بودم که یکدفعه با حس حرکت لبهاش روی گردنم چشمام گشاد شد

با وحشت از لمس تنم توسط اولین پسری که داشت وارد حریم خصوصیم میشد خواستم به عقب هُلش بدم که پوست گردنم بین لباش گرفت و درحالیکه مِک عمیقی بهش میزد دستش روی بالا تنه ام نشست

بند بند وجودم شروع کرد به لرزیدن و انگار فلج شده باشم قدرت هیچ عکس العملی نداشتم که بعد از اینکه بالا تنه ام رو بین دستاش فشرد ازم فاصله گرفت و چشمای نیمه خمارش رو توی صورتم چرخوند روی لبهای نیمه بازم مکثی کرد و زمزمه وار گفت :

_هووووم انگار بد چیزی نیستی پس تا شب بهت فرصت میدم به پیشنهادم فکر کنی!!

خشم تموم وجودم رو فرا گرفت لعنتی پیش خودش چی فکر کرده ؟؟ مگه من دختره هرزه و زیرخواب این و اونم که اونم اینطور میخواد ازم سواستفاده کنه ؟؟

عصبی دستمو بالا بردم تا با تموم قدرت روی صورتش بکوبم که میونه راه دستمو گرفت و درحالیکه فشارش میداد از پشت دندونای چفت شده اش غرید :

_داری چه غلطی میکنی ؟؟

لبهای لرزونم رو تکونی دادم و با خشم از توهینی که بهم شده بود فریاد زدم :

_توووف به روت بیاد مردک مریض !!

دندوناش روی هم سابید و فشار دستشو دور مُچ دستم بیشتر کرد و دهن باز کرد که چیزی بگه ولی با یهویی باز شدن در آسانسور و وارد شدن یکی از کارمندا آروم کنار گوشم با خشم زمزمه کرد :

_این دفعه رو شانس آوردی !!

ولم کرد و با عجله وارد پارکینگ شد و به طرف ماشینش رفت و من رو مات و مبهوت سرجای خودم باقی گذاشت

در آسانسور بسته شد و بالا رفت ولی من اینقدر گیج و منگ بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم و همش حرفای اون نیمای لعنتی توی سرم تکرار میشد

این که گفته بود یه شب باهام باش ، یعنی اینقدر من رو در دسترس و خراب دیده که به خودش جرات همچین پیشنهادی داده ؟؟

با حرص لبهام روی هم فشردم و با باز شدن در آسانسور به خودم اومدم و با قدمای آروم بیرون رفتم اینقدر گیج بودم که اصلا متوجه اطرافم نبودم و حالم خوش نبود

خواستم به طرف اتاقم برم ولی با دیدن اون جیک عوضی که با نیش باز به طرف اتاق میرفت و تکرار حرف های نیما توی سرم تصمیم گرفتم که برای همیشه برم چون دیگه جای من توی شرکت نبود !!

با این تصمیم در مقابل چشمای متعجب منشی عقب گرد کردم و با عجله از پله ها پایین رفتم تا هر چی زودتر از این مکان های نفرین شده فرار کنم

آره جای من اینجا نیست جایی که رئیسش به کارمندهای خودش چشم داره و مثل ابزار جنس…ی بهشون نگاه میکنه

با دست های مشت شده و عصبی از شرکت خارج شدم که یک دفعه مردی جلوی راهمو گرفت و با خشم گفت :

_ کار خودتو کردی و راحت داری در میری؟؟

سرتا پاشو با دقت از نظر گذروندم نمیشناختمش این دیگه کی بود ؟؟ با تعجب لب زدم :

_بله ؟؟

پوزخند حرص دراری زد و با خشم گفت :

_بایدم بدبختایی که از کار بیکار کردی رو به یاد نیاری !!

اوووه خدای من ….اینم یکی دیگه از نگهبانایی بود که بخاطر من از کار بیکار شدن ، چشمامو با درد بستم و با شرمندگی سرم رو پایین انداختم حالا باید چی بهش میگفتم خدایا ؟؟

با دیدن سکوتم دستشو به کمرش زد و شاکی خطاب بهم گفت :

_چیه ؟؟ لال شدی ؟؟

سرم رو با شرمندگی بالا گرفتم و درحالیکه دستپاچه دستامو روی هوا تکون میدادم گفتم :

_من….من واقعا شرمندم نمیدونم چی باید بگم؟!

سر تا پامو از نظر گذروند و با پوزخندی گفت:

_به تیپ و قیافت میاد بچه پولدار باشی

کیفمو توی دستم فشردم که یک قدم بهم نزدیک شد و با حرص ادامه داد:

_ببین دختر شرمندگی تویی که تو پول بابات غرقی و نمیدونی فقر و بدبختی و نگاه منتظر زن و بچه ات یعنی چی برام هیچ ارزشی نداره !!

از خجالت و شرم دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه واقعا من با این خانواده ها چکار کرده بودم حالا میخواستم چه خاکی تو سرم بریزم وقتی که چندین نفر بیکار کردم ؟؟ مسئولش هم فقط و فقط سر به هوایی و روحیه بچگانه ام که میخواستم پیش رییسم خودی نشون بدم بود

حس میکردم چطوری قطره های عرق از روی کمرم پایین میان و لحظه به لحظه تو حس بدی غرق میشم دستی به صورت عرق کرده از شرمم کشیدم و با بغضی که گریبان گیرم شده بود لرزون نالیدم :

_واقعا نمیدونم چی‌‌‌…..

درحالیکه دستش جلوی صورتم به نشونه سکوت میگرفت توی حرفم پرید و عصبی غرید :

_به جای شرمندگی و معذرت خواهی بیخود کاری کن تا برگردیم سرکارمون !!

با این حرفش خشک شدم و بی حرکت خیره دهنش شدم یعنی چه که من کاری کنم برگردن سر کارشون؟؟ اونم با وجود نیمایی که پیشنهاد مسخره قصد داشت من رو به تختش بکشونه

دستامو بهم چلوندم و درحالیکه نگاه گریزونم رو به اطراف میچرخوندم صادقانه لب زدم :

_باور کنید کاری از دست من ب….

توی حرفم پرید

_هه….کاری از دستت برنمیاد ؟؟

با انگشت اشاره به پشت سرش جایی که بچه ای مریض روی ویلچر که یه ماسک روی دهنش قرار داشت رو بهم نشون میاد عصبی ادامه داد :

_اون بچه رو میبینی ؟؟ بچه منه…که الان باید ببرمش بیمارستان برای چکاب و عوض کردن داروهاش و هر دفعه خرج بیمارستان و دوا درمونش سر به فلک میکشه و من مجبورم دو شیفته کار کنم تا بتونم خرجش رو دربیارم

نَم اشک توی چشماش نشست و با بغض ادامه داد:

_ولی بخاطر توی عوضی الان شرمنده بچه ام شدم

یکدفعه با چیزی که به ذهنم رسید بدون اینکه فکر کنم کارم درسته یا نه؟؟ دستم به سمت کیفم رفت و درحالیکه کیف پولم رو بیرون میکشیدم تموم مبلغی که داخلش بود رو بیرون کشیدم با دستای لرزون پولا رو به سمتش گرفتم و آروم لب زدم :

_اینا رو فعلا بگیرید میدونم کمه تا برم بانک بازم پ….

یکدفعه با دستش محکم زیر دستم زد که پولا از بین دستای سست و لرزونم بیرون ریختن و تا به خودم بیام جلوی چشمام توی هوا پخش شدن

هنوزم نگاهم توی هوا به دنبال پولا در گردش بود که با صدای عصبی اون مرد به خودم لرزیدم و یک قدم به عقب برداشتم

_ما گدا نیستیم خانوم محترم فهمیدی ؟؟؟

پرهای بینیش با حرص شروع کردن به تکون خوردن و با خشم ادامه داد :

_حالم از شما بچه پولدارهایی که فکر میکنید هرگندی که بالا آوردید میتونید با پول باباتون درست کنید بهم میخوره

خجالت زده دستی به صورتم کشیدم و درصدد کار اشتباهی که کردم با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد خفه لب زدم :

_م….من فقط خواستم بهتون کمک کرده باشم وگرنه قصد توهین نداشتم !!

پوزخند صدا داری زد و گفت :

_هه …. میخوای کمک کنی ؟؟

نیم نگاهی به اون بچه روی ویلچر انداختم و با حس عذاب وجدانی که گریبان گیرم شده بود مصمم لب زدم :

_آره …. هر کمکی که بخوایید !!

توی چشمام که نَم اشک توش جمع شد خیره شد و جدی گفت :

_اوکی …. پس هرطوری که شده ما رو سرکارمون برگردون

کلافه دستی به موهام کشیدم و بی حوصله لب زدم :

_ولی ‌آخه …‌

توی حرفم پرید و عصبی گفت :

_آخه و اما نداره ما فقط همین رو ازت میخوام

سرش رو پایین گرفت و همونطوری که نگاهش روی پولای کف زمین میچرخوند با پوزخند تلخی اضافه کرد :

_نه ….پولا و صدقاتت رو !!

من هیچ کاری از دستم برنمیومد و با این حرفا فقط داشتم اذیت میشدم و حالم بد میشد چون با شنیدن تک تک این حرفا این جمله توی ذهنم تکرار میشد که من باعث بدبختی این همه آدم شدم اونم فقط سر بچه بازی و نادونی !!

پوووف کلافه ای کشیدم و نگاه سرد و یخ زده ام رو به زمین دوختم چون هیچی برای گفتن نداشتم جز شرمندگی !!

به طرف بچه اش رفت و همونطوری که دسته های ویلچرش رو میگرفت ازم کنارم میگذشت بلند خطاب بهم گفت :

_امیدوارم به زودی خبرای خوبی ازت بشنویم چون منتظریم !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه از کنارم گذشت و دور و دورتر میشد خدایا الان باید چیکار میکردم ؟؟

سرگردن چرخی دور خودم زدم و ناامید اسم خدا رو زیرلب زمزمه کردم ، بی حس و حال خم شدم و بعد از اینکه پولا رو از روی زمین برداشتم خواستم به طرف سر خیابون برم و تاکسی بگیرم

ولی با چیزی که به فکرم رسید عقب گرد کردم و با عجله وارد شرکت شدم و درحالیکه بالای سر منشی می ایستادم بی مقدمه لب زدم :

_شماره رییس رو میخوام !!

سرش رو از پرونده جلوش بالا گرفت و با دیدن من چشم غره ای بهم رفت و یه کلام گفت :

_ندارم !

میدونستم داره دروغ میگه …مگه میشه شماره رییس شرکت رو نداشته باشی اونم کی ؟؟؟ منشی شرکت ؟!

لب پایینم رو زیر دندون فشردم و کلافه غریدم :

_ببین هیچ حوصله کلکل و بحث باهات رو ندارم پس زود شماره رو رَد کن بیاد !!

نمیدونم چی توی صورتم دید که بی حرف شماره روی کاغذ نوشت و به طرفم گرفت با حرص از دستش کشیدم و با یادآوری ماشینم که هنوز توی پارکینگ بود

درحالیکه به طرف پارکینگ راه میفتادم کاغذ رو توی دستم فشردم و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_این چه بلایی بود که سرم اومد خدا !!

بعد از نشستن پشت ماشین پامو با تموم قدرت روی گاز فشردم و از پارکینگ شرکت بیرون زدم باید تا دیر نشده با اون نیمای احمق صحبت کنم

#توجه
عشقا لینک کانال رو هر روز باطل میکنم پس هرکی لفت زد دیگه برای لینک پی وی من نیاد که نمیدم قابل توجه اونایی که الکی لفت میدن

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۴ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا