" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۲ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

جلوی خونشون روی ترمز زدم و منتظر ایستادم تا پیاده شه ولی هر چی میگذشت هیچ عکس العملی نشون نمی داد عصبی به عقب چرخیدم و خواستم چیزی بهش بگم ولی یکدفعه با دیدن چشمای بسته و سینش که آروم بالا و پایین می شد نفسم رو با فشار بیرون فرستادم کلافه زیر لب زمزمه کردم:

_ ای خدا من با این دختر بچه چجوری سَر کنم ؟؟

از ماشین پیاده شدم عصبی در سمتش رو باز کردم و بلند اسمش رو صدا زدم :

_خانوم رضایی نمیخوای پیاده شی ؟؟؟

هیچ تکونی نخورد که روی صورتش خَم شدم و بلندتر گفتم :

_بلند شو دیگه !!

با شنیدن صدای دادم توی جاش تکونی خورد و چشماشو باز کرد که با دیدن من که با اخمای درهم بالای سرش ایستاده بودم دستپاچه صاف نشست و گفت :

_بله ؟!

ای خدا تازه میگه بله ؟؟؟ کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم و گفتم :

_پیاده شو !!

نگاهش رو به بیرون دوخت که با دیدن خونشون چشماش گرد شد و با تعجب گفت :

_عه….کی رسیدیم خونه ؟!

از ماشین فاصله گرفتم و دست به سینه کناری منتظر ایستادم که با دیدن نگاه شاکیم با عجله از ماشین پیاده شد و رو به روم ایستاد

_ببخشید امشب خیلی بهتون زحمت دادم !!

به اجبار با لبخند مصلحتی سری براش تکون دادم و منتظر ایستادم هرچی زودتر خداحافظی کنه و بره تا منم برم به بدبختیام برسم

دیدم بی فایده اس ، پس خودم دست به کار شدم و همونطوری که در ماشین رو میبستم دور زدم تا پشت رول بشینم و برم که صدام زد و گفت :

_فقط یه سوال !؟

بی حوصله لبامو بهم فشردم به طرفش برگشتم

_بله ؟؟؟

نیم نگاهی به خونه انداخت و سوالی پرسید :

_خونه ما رو از کجا بلد بودی ؟؟

اوووه یاد این موضوع نبودم برای اینکه به چیزی شک نکنه ابرویی بالا انداختم و بی تفاوت گفتم :

_توی پرونده ات دیدم و توی خاطرم موند

آهانی زیرلب زمزمه کرد که اشاره ای به خونشون کردم و ادامه دادم :

_خوب حالا که جواب تموم سوالاتتو گرفتی میشه تشریف ببری خونه ات ؟؟!

توی سکوت سری تکون داد که با عجله سوار ماشین شدم و با سرعت از اون دختر و آدماش دور شدم

” آیناز “

نمیدونم چند دقیقه توی خیابون ایستادم و از پشت سر خیره ماشین داداش نورام (نیما ) که لحظه به لحظه داشت ازم دور و دور تر میشد بودم که با شنیدن صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم و دستپاچه از توی کیفم بیرونش کشیدم

با دیدن شماره مامان بی معطلی آیکون سبز رنگ رو لمس کردم و خطاب بهش گفتم:

_ رسیدم مامان … در خونه ام

پووف کلافه ای که کشید توی گوشم پیچید و حرصی گفت :

_ اوکی زود بیا داخل که خیلی باهات کار دارم !!

با پیچیدن بوق اشغال توی گوشم لبمو با حرص زیر دندون کشیدم و بی رمق به طرف خونه راه افتادم این حرف مامان که خیلی باهات کار دارم معنی خوبی نمیداد و خیلی حرفها توش بود ، مطمئن بودم که قرار حسابی بازخواستم کنه

ولی من تموم فکرو ذکرم رو اون نگهبانای بدبخت مشغول کرده بودند که به خاطر من ممکن بوده فردا از کار بیکار بشن لعنتی زیر لب خطاب به خودم زمزمه کردم و با کلید در خونه رو باز کردم و پا داخل گذاشتم

با گذشتن از طول حیات در سالن یهویی باز شد و مامان با اخمای درهم توی قاب در قرار گرفت دست به سینه چند قدم بهم نزدیک شد و عصبی گفت:

_ تا این وقت شب توی اون شرکت کوفتی چ…..

ادامه حرفاش با دیدن من اونم توی فاصله نزدیک توی دهنش ماسید با وحشت به طرف قدم تند کرد و با نگرانی گفت :

_ این چه سروضعیه دخترم؟؟؟ حالت خوبه ؟!

خجالت زده نیم نگاهی به لباس های تنم که هنوز آثار کثیف کاریم روشون بود انداختم و بی حال گفتم:

_ هیچی نیست نگران نشو مامان !!

بازوم گرفت و درحالیکه توی راه رفتن کمکم میورد با اضطراب گفت :

_مگه میشه نگرانت نباشم ؟؟ آخه این چه رنگ و روییه ؟؟ اتفاقی افتاده ؟؟

آب دهنم رو به زور قورت دادم و لرزون گفتم :

_توی شرکت حالم بهم خورد و بالا آوردم مجبور شدم با تاکسی بیام خونه ….فقط همین !

با حالت خاصی نگام کرد و عصبی گفت :

_از بس هَلِه هُوله میخوری دیگه عزیز من !!

از اینکه بهش دروغ گفتم شرمنده بودم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست واقعیت رو بدونن در مقابل دل نگرانی هاش فقط سکوت کردم و با کمکش از پله ها بالا رفتم و خطاب به مامانی که منو به سمت اتاقم میبرد گفتم:

_میخوام برم حمام نرگس جون !!

چشم غره ای بهم رفت و جدی گفت :

_با این حالت ؟؟ عمرا

ایستادم و با نگرانی دستی به موهام کشیدم و گفتم :

_ولی مامان حالم داره از خودم بهم میخوره نگاهی به سروضعم بنداز دارم توی کثافت دست و پا میزنم

به اجبار باشه ای گفت و کمکم کرد تا توی حمام بردم بعد از بیرون آوردن لباسام درحالیکه تنها با لباس زیر رو به روی مامان ایستاده بودم خطاب بهش گفتم :

_ممنون ….میشه بری بیرون مامان ؟!

درست عین بچه ها کوچیک دستم رو گرفت و همونطوری که به طرف در میبردم نگران گفت:

_اصلا فکرشم نکن تنهات بزارم حالت خوب نیست !!

کلافه چشمامو توی حدقه چرخوندم و گفتم :

_بخدا حالم خوبه مامان !!

دستاشو بالا برد و نگران گفت :

_ای خدا از دست تو ….باشه فقط در رو باز بزار

اوکی زیرلب زمزمه کردم که بالاخره بیرون رفت خسته توی وان دراز کشیدم درحالیکه شیرآب رو باز میکردم تا کم کم آب بالا بیاد سرمو به لبه وان تکیه دادم و فکرم درگیر اون نیمای مغرور و از خود راضی شد که چطور باید فردا از فکر اخراج اون نگهبانای بدبخت منصرفش کنم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۲ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا