" /> فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۱ - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان هاسایت های دیگر

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۱

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_گفتم تو اگه هم بخوای نمیتونی از این شرکت بری !!

گیج سرمو کج کردم و سوالی پرسیدم :

_یعنی چی ؟؟

مغرور پوزخندی زد و بی اهمیت چشم به جاده دوخت و حرفی نزد متوجه حرفاش نمیشدم….یعنی چی این حرفش ؟؟ لبم رو با زبون خیس کردم و جدی پرسیدم :

_با تو بودما ؟!

نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و گفت :

_یعنی میخوای بگی قراردادی که با شرکت بستی قبل از امضا کردن نخوندی ؟؟

با این حرفاش فقط داشت من رو گیج و گیج تر میکرد

_آره خوندم…. ولی هیچ چیزی راجب به اینکه نمتونم از شرکت برم ندیدم !

مرموز آهانی زیر لب زمزمه کرد و سکوت کرد یعنی واقعا همچین چیزی که میگفت حقیقت داشت؟؟ یا فقط قصدش این بود که من رو حرص بده بیخیال این حرفا شدم و جدی گفتم :

_میشه به حرفای من گوش بدی ؟؟

ماشین رو توی خیابون فرعی برد و گفت :

_میشه بگی الان دارم چیکار میکنم ؟؟

چشمامو توی حدقه چرخوندم و کلافه لب زدم :

_منظورم درباره نگهباناس که تجدید نظر کنی

اخماشو توی هم کشید و عصبی غرید :

_بهتره شما توی این مسائل دخالت نکنی !!

دستی به موهای چسبیده به پیشونیم کشیدم و لرزون لب زدم :

_ولی …آخه اونا بخاطر من دارن کارشون رو از دست میدن

عصبی غرید :

_میخواستن به حرف یه دختر بچه گوش ندن !!

ای خدا…. باز گفت دختربچه !! من نسبت به این کلمه حساس بودم و اینم هی تکرارش میکرد دندونامو با حرص روی هم سابیدم و با خشم غریدم :

_میشه لطف کنی و بار دیگه این کلمه رو تکرار نکنی ؟!

پوزخندی زد و به تمسخر پرسید :

_کدوم کلمه ؟؟

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و کلافه نالیدم :

_دختربچه !!!

آهانی زیرلب زمزمه کرد و سکوت کرد فعلا مجبور بودم باهاش مدارا کنم و دلش رو به دست بیارم تا مبادا اون نگهبانای بدبخت رو بخاطر من توبیخ کنه و از کار بیکار شن

وگرنه هنوزم یادم نرفته چه رفتارهایی با خواهر خودش نورا داشت و چقدر به پروپای امیرعلی پیچید و اذیتشون کرد و یه طورایی ازش دل خوشی نداشتم با یادآوری گذشته دستام مشت شد و به اجبار ملتمس لب زدم :

_حالا میخوای باهاشون چیکار کنی ؟؟

یکدفعه گوشه خیابون زد روی ترمز و درحالیکه به طرفم برمیگشت عصبی گفت :

_صدبار گفتم تو کارهای من دخالت نکنید….اونا رو هم که قبلا گفتم فردا تکلیفشون مشخص میشه

نگاهم رو به خیابون خلوت دوختم و ناراحتم نالیدم :

_یعنی اخراجشون میخوای بکنی دیگه ؟؟

قفل در رو زد و با اشاره ای به بیرون گفت :

_بله ….. حالام برو پایین و بیشتر از این مزاحم وقتم نشو !!

دندونامو روی هم سابیدم و عصبی گفتم:

_ولی من تا تکلیفم رو مشخص نکنی قدم از قدم برنمیدارم

با چشمای گشاد شده نگام کرد و گفت :

_کَنِه تر از تو ندیدم دختر !!

چشم غره ای بهش رفتم

_درست صحبت کن

چشماش گلوله آتیش شد و بی حوصله گفت :

_یالله پیاده شو که دیگه کم کم داری حوصله ام رو سر میبری !!

برای اینکه مصمم بودن خودم رو نشون بدم بی توجه به حرفش کمربندم رو بستم و دست به سینه به جلو خیره شدم ، چند دقیقه خیره نگاهم کرد وقتی دیگه هیچ عکس العملی بهش نشون نمیدم قفل مرکزی رو زد و درحالیکه پاشو روی گاز میفشرد عصبی گفت :

_اوکی …. فقط بدون خودت خواستی !!

با سرعت حرکت کرد و آنچنان بین ماشین ها لایی میکشید و هر لحظه سرعتش بالاتر میرفت که از ترس به صندلی چسبیدم و چشمام روی هم فشردم هرچی منتظر بودم سرعتش رو پایین بیاره

ولی بدتر بالا و بالاترش میبرد بالاخره تحملم تموم شد و با صدای لرزون لب زدم :

_آروم تر برو

نیم نگاهی بهم انداخت و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_چیه ؟؟ ترسیدی بچه ؟؟! مگه همونی نبودی که اصرار داشتی توی این ماشین بشینی پس الان چته ؟؟

لبامو بهم فشردم تا از هجوم حجم زیادی از محتویات معدم به دهنم جلوگیری کنم حالم داشت کم کم بهم میخورد و هر لحظه ممکن بود بالا بیارم با دیدن سکوتم به طرفم چرخید نمیدونم چی توی صورتم دید که یکدفعه پاشو روی ترمز گذاشت

با سرعت کنار خیابون متوقف کرد که ماشین تکون زیادی خورد و همون لحظه نیما به طرفم چرخید و خواست چیزی بگه که جلوی چشمای ناباورش دهنم باز شد و هر چی خورده و نخورده بودم کف ماشینش بالا آوردم

چشماش از این گشادتر نمیشد و همونطوری بی حرکت مونده بود ولی من بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم همینجوری عوق میزدم دیگه آخراش بی حال به صندلی تکیه دادم و چشمام روی هم فشردم

حالم داشت از وضعیتی که توش گرفتار بودم بهم میخورد علاوه بر کف ماشینش تموم لباسا و کفشای خودمم کثیف شده بود ولی اینقدر ضعیف و بی حال بودم که قدرت تکون خوردن نداشتم

نیما که انگار تازه به خودش اومده باشه با دستایی مشت شده عصبی فریاد زد :

_اههههههههه……گند زدی به ماشینم دخترک دیوانه !!

از وضعیت خجالت باری که توش بودم و از طرفی داد و فریادهای کسی که رییس شرکتم بود و من اینطوری پیشش خرابکاری کرده بودم بی اختیار نم اشک به چشمام نشست

نیما پوووف کلافه ای کشید و درحالیکه از ماشین پیاده میشد گفت :

__اه اه حالم بهم خورد دخترم اینقدر چندش ؟؟

با شنیدن این حرف از دهنش اشک از گوشه چشمام سرازیر شد و روی گونه ام سُر خورد که در سمتم باز شد و نگاهش توی صورتم چرخید و کم کم گره بین ابروهاش باز شد

” نیمـــــــا “

با دیدن چشمای درشتش که از زور گریه قرمز شده بودن بی اختیار مات صورتش شدم و آب دهنم رو به صدادار قورت دادم که با صدای گرفته اش به خودم اومدم :

_ببخ….ببخشید نمیدونم یکدفعه چی شد

کلافه دستی به صورتم کشیدم و عصبی از وضعیت اسفباری که توش گیر کرده بودم عصبی خواستم باز بهش بپرم ولی با یادآوری نقشه هام اینکه حالا حالا مجبورم باهاش راه بیام به اجبار لبخند مصنوعی روی لبهام نشوندم و گفتم :

_عیب نداره !!

سرش رو پایین انداخت که بهش نزدیک شدم و ادامه دادم :

_میتونی پیاده شی یا کمکت کنم ؟؟

دستپاچه تو جاش تکونی خورد و با صدای ضعیفی گفت :

_نه…..نه خودم میتونم !

کناری ایستادم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و به زور سعی در آروم کردن خودم داشتم چون هر لحظه امکان داشت از عصبانیت زیاد منفجر بشم از ماشین پیاده شد و روی جدول کنار خیابون نشست

با دیدنش که اونجا نشسته بود با چند قدم بلند خودم رو به اون سمت خیابون جایی که یه مغازه قرار داشت رسوندم بعد از خریدن بطری آب معدنی و یه آب میوه که برای تنظیم فشارش گرفتم

از مغازه بیرون زدم و با عجله خودم رو بهش رسوندم ، با دستای لرزون سعی در تمیز کردن لباساش داشت که با دیدنم خجالت زده توی خودش جمع شد بالای سرش ایستادم و بطری آب رو به سمتش گرفتم

زبونی روی لبهای خشکیده و رنگ پریده اش کشید با تعلل دستش به سمت بطری اومد و گرفتش ولی بخاطر لرزش بیش از حد دستاش از بین انگشتاش لیز خورد و پایین افتاد

چشماشو با حرص روی هم فشرد که پوووف کلافه ای کشید به اجبار خَم شدم بطری رو بلند کردم درحالیکه درش رو باز میکردم رو به روش گرفتمش

نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و دستای لرزونش رو بالا آورد که آب روی دستاش گرفتم که بعد از چند مشت آب پاشیدن به صورتش صاف نشست و نفسی تازه کرد

خواستم از کنارش بگذرم که شنیدم زیرلب تشکری کرد در جوابش سری تکون دادم و با یادآوری آبمیوه به طرفش چرخیدم و همونطوری که در پاکتش رو باز میکردم به طرفش گرفتم و خطاب بهش گفتم :

_کمی از این بخور تا حالت جا بیاد !!

از دستم گرفت که به طرف ماشین رفتم و تموم دراش رو باز کردم تا بلکه اون بوی خفه کننده اش بیرون بره که چشمم برای ثانیه ای به قسمتی که اون دختره نشسته بود خورد که با دیدن گندی که بالا آورده بود لعنتی زیر لب زمزمه کردم

عصبی چنگی به موهام زدم و برای اینکه حال و هوام عوض شه رفتم و عقب ماشین تکیه دادم و با حالی خراب دست به سینه به زمین خیره شدم نمیدونم چند دقیقه گذشته بود که با دیدن کفشایی جلوم سرم رو بالا گرفتم

که با صورت آشفته آیناز رو به رو شدم با دیدن نگاه خیره ام دستی به موهاش کشید و با صدای لرزون گفت :

__معذرت میخوام بابت ماشین !!

با پوزخندی گوشه لبم سری توی سکوت براش تکون دادم که شرمنده نگاهش رو ازم دزدید یکدفعه عقب گرد کرد با قدمای کوتاه رفت و کنار جاده ایستاد توی این خیابون پرنده هم پرنمیزد اونوقت این توقع داشت این وقت شب تاکسی گیرش بیاد ؟!

بی حوصله سوار ماشین شدم و این بار تموم شیشه ها رو پایین کشیدم تا خفه نشم بعدش درحالیکه دنده عقب میگرفتم رو به روش ایستادم و بلند گفتم :

_اینجا ماشین گیرت نمیاد پس بهتره سوار شی !!!

دستش به سمت در جلو اومد که سوار شه که اشاره ای به عقب کردم و گفتم :

_بهتره عقب سوار شی چون جلو منظره خوبی نداره ….میدونی که منظورم چیه ؟!

آب دهنش رو قورت داد و بعد از مکثی سوار شد که پامو روی گاز فشردم و با سرعت از اونجا دور شدم

نوشته فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۱۱ اولین بار در مستر رمان. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا