" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 7(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۷(فصل دوم ودیا)

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۷(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ
هر دو از کافه بیرون زدند.هیوا دست دراز کرد و کارت را لز دست پانیذ بیرون کشید
-بذار ببینم چیه این؟
روی کارت را خواند:استودیو زرین
پانیذ کارت را کشید بی توجه چپاند ته کیفش
-ولش کن ما که قرار نیست بریم،پس بهش نیازی هم نداریم
هیوا سری تکان داد.
-راستی دیگه من رو به این میتینگای مسخره نیار که همونجا میزنم شَل و پَلِت میکنم!!! اه…اه
هیوا ریز خندید
تاکسی گرفتند و سوار شدند و به سمت خانه حرکت کردند.
.
.
.
یک هفته از روزی که با هیوا میتینگ رفته بودند میگذشت‌.
مثل تمام آخر هفته‌ها قرار بود به خانه‌ی عزیزجان بروند.از زمان کودکی عاشق خانه‌ی مادربزرگش و حس ناب زندگی در خانه‌اش جریان داشت،بود.
-مامان من زودتر میرم،شما پیمان که از مغازه اومد بیایید.
-حالا چرا صبر نمیکنی با هم بریم؟
-خب الان حیاط عزیزجون حال میده نه شب.
شیما آرام پشت دست خود زد:
-یعنی چی حال میده؟این چه طرز صحبت کردنه؟زشته دختر
پانیذ کالج‌های قرمز رنگش را پوشید و کوله‌ی همرنگش را روی دوشش انداخت
-زیاد سخت نگیر شیما خانم،به خودت برس
و چشمکی حواله‌ی مادر کرد.
همین که پا از خانه بیرون گذاشت اولین قطرات باران هم شروع به باریدن کرد.
لبخند روی لب‌های دخترک نشست.با ذوق سر بلند کرد و قطره‌های دل‌انگیز باران را مهمان صورتش کرد.
فاصله‌ی کوتاه بین هر دو خانه را با گام‌های آرام طی کرد.
پشت در خانه‌ی عزیز ایستاد.میدانست تا چند دقیقه‌ی دیگر دخترها هم سر میرسند.

#ایران_تهران
#ویدیا
علیرام پا روی پا انداخت
-یعنی حتما باید من و بِنَم بیاییم؟؟
بن‌سان که بالای سرش ایستاده بود با کف دست پشت گردن علیرام زد.
علیرام دستش را جای ضربه گذاشت و به عقب برگشت
-گاومیش چرا میزنی؟؟
-اولا که چرا به گاومیش توهین میکنی؟دوما برا چی اسم من رو نصفه نیمه صدا میکنی؟؟
ویدیا به کل‌کل پسرها نگاهی انداخت
-بهتره هر چه زودتر آماده بشید
بن‌سان سرش را نزدیک گوش علیرام برد و گفت
-بدو پسرم آماده شو که آهوی گریز پا منتظرته!
-حساب تو یکی رو به وقتش میرسم.
بن‌سان با لبخند پهن و دندان نمایی چند بار ابروهایش را برای علیرام بالا پایین کرد و به سمت اتاقش رفت.
علیرام بی‌حوصله بلند شد
-مامان
ویدیا به سمت پسرش آمد
-تو چرا همیشه اخمات تو همه آخه؟
-مامان میشه من نیام؟
-خالت(خاله‌ات) صد بار تاکید کرد که شما دو تا هم باشید.اون دفعه کلی بهونه آوردم برای نبودنتون این‌بار چکار کنم؟؟
ساشا وارد سالن شد
-عروسکم تو که هنوز آماده نشدی
ویدیا لبخند دلنشینی به ساشا زد
-اگر پسرها اجازه بدن میرم آماده بشم
-پدرسوخته باز چشم من رو دور دیدی خانومم رو اذیت کردی؟
-فکر کنم مامان منم بشه‌‌ها
-اول عشق من بود بعد مامان تو شد.حالا هم زود برو آماده شو
علیرام‌نمیدانست بخندد یا گریه کند.به ناچار به سمت اتاقش رفت.میدانست آهو تا آخر شب آویزانش است‌.
لباس پوشید و حاضر شد.بن‌سان وارد اتاقش شد.
-تو که باز در نزدی
-بی‌خیال در زدن.اون دختره توی کافه یادته؟
-کدوم؟؟
-همون که تصمیم گرفتیم توی کلیپ همکاری کنه باهامون.
-لحظه‌ای چهره‌ی پانیذ جلوی چشم‌هایش جان گرفت.

#ایران_تهران
#اسپاکو
ویهان کنار تخت اسپاکو نشست و دست‌هایی که هنوز زندگی در آن جریان داشت را در دست‌های مردانه خود گرفت.
یک هفته از بهوش آمدنش میگذشت و تمام این یک هفته درد‌های جسمانی‌اش یک طرف و درد روحی‌اش بابت حال اسپاکو بیشتر عذابش میداد.
خم شد و بوسه‌ای پشت دست اسپاکو زد.
-نمیگی دلم برای نگاهت تنگ میشه؟؟آروم جونم کی میخوای از این خواب بیدارشی؟؟
بغض راه گلویش را چنگ زد.مگر میشد بدون دلدار نفس کشید؟
-هیچ‌جا بدون تو برام آرامش نداره.بدون تو تحمل هیچکس و هیچ‌چیزی رو ندارم.
آشو وارد اتاق شد.دلش از دیدن حال هر دو ریش شد.هیچکس به اندازه آشو از عمق عشق و علاقه ویهان به اسپاکو خبر نداشت.در تمام سال‌های گذشته شاهد علاقه‌ی پیدا و پنهان برادرش به اسپاکو بود.
دست روی شانه‌ی ویهان گذاشت.ویهان سر بلند کرد.صورت همیشه اصلاح شده‌اش حالا با انبوهی از ریش پوشیده شده بود.
-نمیخوای بری خونه؟
-همه‌ی وجود من اینجا خوابیده!
-تو هنوز خودت کاملا خوب نشدی.چرا داری لج میکنی؟اون از اصرارت برای مرخص شدن اونم با اون همه مخالفت دکتر،اینم از اصرارت برای موندن اینجا،اونم با این وضعیت داغونت!به خدا از پا در میای.عزیزم وقتی زنت بهوش بیاد یه شوهر سالم لازم داره نه یه مرد هپلی و داغون!!!ویهان یکمم به فکر ما باش،بخاطر اسپاکو اونقدر غم و غصه داریم که جایی واسه‌ی غصه‌ی خراب شدن دوباره‌ی حال تو نداریم.اینجا کلی دکتر و پرستار داره که حواسشون به اسپاکو هست.بیا بریم خونه یکم استراحت کن حداقل چند ساعت.
-نمیتونم آشو.تو نمیدونی توی این دل لعنتی چخبره!وقتی میبینم دیگه بچه‌ای نیست و عزیزترین فرد زندگیم اینجا به کمک یه عالمه دستگاه میتونه نفس بکشه و زنده باشه میخوام از غصه دق کنم.

#ایران_تهران
#ویدیا
-خب چیشده؟
-هیچی بابا اصلا نیومد.کاش یه شماره‌ای چیزی ازش میگرفتیم.
علیرام کتش را برداشت
-عیب نداره چیزی که زیاده دختر،اون نشد یکی دیگه!
با صدای ساشا بی‌خیال ادامه صحبتشان شدند و از اتاق بیرون آمدند.
-پسرا کجایین؟؟
-اومدیم بابا.
-من و مامانت تنها میریم‌.شما خودتون بیایید.
همگی به حیاط رفتند.راننده در اتومبیل را باز کرد و ویدیا و ساشا سوار شدند‌.
علیرام هم به سمت ماشینش رفت.بن‌سان روی صندلی جلو جای گرفت.همین که علیرام اتومبیلش را روشن کرد موزیک
“به سوی تو” در فضای بسته ماشین پیچید.
-داداش ما رو باش.
علیرام نیم نگاهی به بن‌سان انداخت
-چرا؟
-بابا خبر سرت داداشت خوانندس اونوقت تو آهنگ یکی دیگه تو ماشینت پلی میشه؟
-تو رو جان هر کی دوست داری من رو از گوش کردن به آهنگای جلف این دوره زمونه معاف کن.
-لیاقت نداری برادر لیاقت.
علیرام از حرص خوردن بن‌سان خنده‌اش گرفت.
سمیرا هم اصلا از آهنگ‌هایی که علیرام گوش میکرد،خوشش نمی‌آمد.آهی کشید.
‘یک دم از خیال من’
نمیروی ای غزال من’
‘دگر چه پرسی ز حال من….’
ماشین را کنار خانه‌ی خاله‌ پری نگهداشت.با هم‌ پیاده شدند.بن‌سان زنگ را زد،بلافاصله در باز شد.اول بن‌سان داخل شد سپس علیرام با قدم‌های سنگین.
با ورود به سالن آهو خوشحال به سمتشان آمد.بن‌سان طوری که فقط علیرام بشنود گفت:
-از الان بهت تسلیت میگم برادر.
علیرام سقلمه‌ای به پهلوی بن‌سان زد.صدای تیز آهو چینی به ابروی هر دو داد.

#ایران_تهران
#پانیذ
لباس‌هایش را در اتاق کوچک عزیز عوض کرد.موهای بافته‌ شده‌اش را یک طرف روی شانه‌اش انداخت.هودی سفید به همراه شلوار مشکی به تن کرده بود که ریزتر از همیشه نشانش میداد.
با صدای زنگ در از اتاق بیرون آمد.
-چه عجب…فکر کردم منقرض شدی توی اتاق!
-عزیز..
-والا دق دادی آینه رو بس که خودتو دیدی.
-عزیزجون…
-دخترم دخترای قدیم،همش توی پستو بودن و تمام کارای خونه زندگی رو میکردن.
پانیذ خند‌ه‌اش گرفته بود.عزیزخانوم‌ هنوز هم آنها را با دختران زمان قدیم مقایسه میکرد و سنگ آنان را به سینه میزد.
با دیدن دایی ایمان چشم‌هایش برقی زد.با آنا حرف داشت.سلامی به دایی و زن‌دایی و نوید داد.دست آنا را گرفت و دنبال خود کشید.
-باز شما دوتا هم‌دیگه رو ندیده شروع کردین؟
پانیذ اخمی به نوید کرد.
-دخترا چای بیارید.
هر‌دو نگاهی بهم انداختند.نوید روی شانه هر دو زد و گفت
-ضعیفه‌ها چای من کنارش حتما نبات باشه.
آنا دهن کج کرد و گفت
-رو دل نکنی داداشی.
-نگران نباش،فقط عجله کنید.
دخترها با تاکید دوباره عزیز به آشپزخانه رفتند.
پانیذ زیر لب با کمی اخم‌گفت
-عزیزم تا ما رو میبینه یاد کار میفته.
-پانیذ
-هوم؟
-بابا قبول کرد
-چی؟؟
-همین دیگه
-واقعا قبول کرد؟؟
-اوهوم،برای آخر هفته دیگه قرار شد بیان خواستگاری،وای خدا از همین الان کلی استرس دارم.
-استرس چرا آخه؟
–اگر نشه.
-نفوس بد نزن،حالا بذار بیان.
اول آنا و سپس پشت سرش پانیذ وارد سالن شدند.
ایمان کنار مادرش نشسته بود و آرام صحبت میکرد‌.

#ایران_تهران
#ویدیا
همه‌ی فامیل دور هم جمع بودند.علیرام و بن‌سان به خاله‌ها و شوهرخاله‌ها احوال‌پرسی کردند.
مانی پسر نازپری آمد سمت‌شان:
-احوال دوقلوها.
علیرام مانی را در آغوش کشید.
-به به آقا مانی چه عجب ما شما رو دیدیم.
-کی به کی میگه!مرد حسابی تو انقدر سرت رو با کار گرم کردی که ما سال تا سال نمی‌بینیمت.
بن‌سان در حالی که میخندید دست روی شانه‌ مانی گذاشت:
-اگه یه حرف حساب تو زندگیت زده باشی همینه.
هر سه مرد حرکت کردند و به گوشه‌ای از سالن رفتند.
نگاه آهو همچنان به علیرام دوخته شده بود.پرستو آرام به شانه‌ی آهو زد.
-تو هنوز تو نخ علیرامی؟؟
-مگه میشه جلوی چشمام باشه و فراموش کنم؟
پرستو سری تکان داد
-باور کن اون اصلا به تو فکر نمیکنه،فقط داری خودتو اذیت میکنی.
-نمیتونم جز علیرام به آدم دیگه‌ای فکر کنم‌.عاشق نشدی بدونی چی میگم که.
-خدا اون روز رو نیاره.
آهو لبخند عمیقی زد:
-عشق که خبر نمیکنه،یهو به خودت میای میبینی خیلی وقته که عشق مهمون دلت شده و خبر نداری‌.وقتی متوجه میشی که عشق حسابی ریشه دونده(دوانده)تو وجودت و دیگه هیچ‌جوره نمیتونی بی‌خیالش بشی.
مهمان‌ها کم کم آمدند.تولد آهو بود و مادرش برایش جشن تولد گرفته بود‌ و سنگ تمام گذاشته بود.
بعد از صرف شام خدمتکاری کیک بزرگ‌ تولد را آورد.بن‌سان با دیدن کیک گفت:
-عه…تولدشه؟
مانی خندید
-یعنی نمی‌دونستی؟
-مامان چیزی نگفت،کادو نیاوردیم که!
ویدیا به سمت پسرها آمد.
-از اونجایی که میدونستم شما دوتا اصلا یادتون نبوده که تولد آهو هست،از طرف شما دوتا هم‌کادو خریدم،ولی زحمت کادو دادن با خودتونه دیگه.
و دو جعبه مخملی را به سمت پسرها گرفت.علیرام در منگنه قرار گرفته بود‌.می‌دانست با کادو دادن باعث میشود تا آهو بیشتر خیال‌پردازی کند.

#انگلیس_لندن
#شاهو
یاس خشمگین به سمت مادرش برگشت:
-برای چی سرخود بدون اینکه به من بگید تصمیم گرفتید برگردید ایران؟؟
-این‌ تصمیم پدرته ما هم باید اطاعت کنیم.
یاس پوزخندی زد
-چی میگی تو برای خودت مامان؟من به اون کشور نمیام.کشوری که نمیدونم چطور هست.تازشم این همه اخبار داغون ازش میشنوید بازم‌میخواید برگردید اونجا؟بعدشم اینجا تازه کارم داره میگیره.
ملیکا پوزخند تلخی زد:
-کارت؟منظور از کار تیغ زدن پسرای پولداره دیگه؟
-حالا هرچی ولی من از زندگیم راضی‌ام جایی هم‌نمیام!شماها برید،اگر‌ دلتون تنگ شد میتونید بیایید بهم سر بزنید.
در کشاکش بحث ملیکا و یاس شاهو وارد خانه شد.
-چه خبره مادر و دختر صداتون بالا رفته؟
ملیکا رو کرد به شاهو و با حالتی که خشم و عصبانیت از یاس در صدایش هویدا بود گفت:
-میگه نمیام!
شاهو اخم در هم کشید و رو به دخترش گفت
-ولی ما همه با هم میریم.
یاس با این حرف پدرش به سر حد عصبانیت رسید
-چرا نمی‌فهمید نمی‌تونم بیام کشوری که اصلا تا حالا ندیدمش و هیچ شناختی ازش ندارم . اونم چی؟نه برای سر زدن یا مسافرت برای ادامه زندگی!اصلا اونجا قراره کجا و چطور زندگی کنیم؟؟؟
-مگه تو دلت پول نمی‌خواد؟دوست نداری توی یه شرکت بزرگ‌به عنوان رئیس کار کنی؟
یاس متعجب نگاهی به هر دو انداخت
-دارید بچه گول می‌زنید؟با این حرفا میخوایید خرم کنید که باهاتون بیام؟
شاهو گوشی موبایلش را درآورد و به صفحه‌ی اینستاگرام ساشا رفت
-بیا تا بهت نشون بدم
یاس چیزی که میدید را باور نمی‌کرد.یک شرکت بزرگ‌ مدلینگ !!!!
شاهو موبایل را از جلوی چشم‌های متعجب یاس عقب کشید.
-پدر بزرگم مرد ثروتمندی بود.اونقدری ازش مال و اموال مونده که تو شاهانه زندگی کنی.به شرطی که دختر خوبی باشی و هرچی من میگم رو گوش کنی.
یاس که طمع آن همه ثروت مستش کرده بود سری به نشانه تایید تکان داد.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۷(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا