" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 6(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۶(فصل دوم ودیا)

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۶(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#اسپاکو
آشو با رفتن بقیه آمد به سمت ویهان:
-سرسام گرفتم بس که اینا گریه کردند.
-چرا اسپاکو نبود؟دلم گواهی بد میده.بهم بگو چیشده؟؟!
بیشتر از این نمیتوانست مسئله را از ویهان پنهان کند.برادرش را خوب میشناخت.نفس حبس شده شده در سینه‌اش را محکم و با صدا بیرون داد.
-اسپاکو توی بخش مراقبت‌های ویژس.هنوز بهوش نیومده.
احساس کرد کسی قلبش را بشدت چنگ زد.نمی‌توانست باور کند عشق زندگی‌اش کسی که بعد از خدا می‌پرستیدش،حالا بیشتر از یک ماه بود که روی تخت بیمارستان افتاده بود.
دست آشو روی شانه‌ی ویهان نشست.
-نگران نباش،همونطور که تو بهوش اومدی اونم به امیدخدا بهوش میاد.
با صدای تحلیل رفته‌ای لب زد:
-میخوام ببینمش.
-تو خودت هنوز کاملا خوب نشدی.
مچ دست آشو را چسبید
-برو ازش فیلم‌ بگیر.نمیدونم یه کاری کن.من باید اسپاکو رو ببینم.همین امروز باید ببینمش وگرنه مجبورتون میکنم خودمو ببرید پیشش!
– در اینکه تو کله شقی حرفی نیست.تو خونسردی خودتو حفظ کن من میرم ببینم چکار میتونم کنم.باشه؟؟
ویهان سری تکان داد.
آشو به ناچار از اتاق بیرون آمد و به سمت بخش مراقبت‌های ویژه رفت.
ویهان نگاه بی‌قرارش را به سقف بالای سرش دوخت.خودش را مقصر حال اسپاکو میدانست.اگر حواسش را بیشتر جمع میکرد این اتفاق شوم نمی‌افتاد‌.
در اتاق باز شد و بوی عطر زنانه‌ای تمام اتاق را برداشت.سر برگرداند و نگاهش به آرین و دست گل بزرگ در دستش افتاد.
به هیچ‌وجه حوصله‌ی دیدن آرین را نداشت.
آرین بدون اینکه بی‌توجهی ویهان را به روی خود بیاورد لبخندی روی لب‌های قرمزش نشاند و با طنازی به سمت ویهان قدم برداشت.

#ایران_تهران
#پانیذ
پانیذ آبی به دست و صورتش زد.از پنجره‌ی بزرگ کافی‌شاپ نگاهش به حیاط خلوت و بید مجنون افتاد.
به سمت میز پیش‌خوان رفت.
-میتونم کمی توی حیاط بمونم؟
مرد نگاهی به پانیذ انداخت:
-بله حتما،بفرمائید.
پانیذ سرمست از اینکه میتوانست هوای آزاد پاییزی را استشمام کند به سمت دری که مرد نشان داده بود حرکت کرد.
مانند نسیمی از کنار میزی که علیرام و بن‌سان نشسته بودند گذشت.لحظه‌ای بوی عطر یاسش مثل نسیم زودگذر در هوا پخش شد.
نگاه علیرام به همراه پانیذ به حیاط خلوت کشیده شد.
پانیذ با برخورد هوای خنک پاییزی به صورتش خودش را به نفس عمیق و دلچسبی مهمان کرد.
نیمکت چوبی زیر درخت بید قرار داشت.به سمت نیمکت رفت.فضای حیاط خلوت بشدت عاشقانه بود.
تلفن همراهش را از جیب شلوارش در آورد و شروع به عکس گرفتن کرد.
اگر کسی از دور می‌دیدش اولین چیزی که به ذهنش میرسید این بود که حتما این دختر مغزش عیب دارد!!
نگاه علیرام ببن صحبت‌های ارغوان به پانیذ افتاد.پانیذ چشم‌هایش را لوچ کرده بود و لبهایش را غنچه و داشت از خودش عکس میگرفت!
علیرام لحظه‌ای از این حرکت دخترکی که حتی نامش را نمیدانست و سرخوشانه در حال عکاسی بود لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست.
پانیذ تلفن همراهش را در جیبش گذاشت و دوباره وارد کافی‌شاپ شد.به سمت میز دوستانش به راه افتاد.هیوا با دیدنش چشم و ابرویی برایش آمد.جایش نبود اما پانیذ عجیب دلش میخواست جواب هیوا را با درآوردن زبانش بدهد.

#انگلیس_لندن
#شاهو
ملیکا با دیدن کیسه های خرید در دست دخترش ابرو در هم کشید
-اینا از کجا اومدن ؟
یاس با خونسردی کیسه های خرید را به سمت اتاقش برد:
– مامان دوباره داری گیر میدیا
– یعنی چی گیر میدی خودتم میدونی خرج زندگیمون رو به زور داریم در میاریم نباید بدونم اینا رو از کجا آوردی؟ یاس عصبی به عقب برگشت و رو به مادرش گفت:
– دوست پسرم برام خریده
ملیکا سری تکان داد،یاس عصبی تر غرید -الان این سر تکون دادن یعنی چی؟نکنه توقع داری مثل اُمُلای قدیمی بشینم تا یکی بیاد برام خواستگاری؟؟نه مادر من من نمی تونم مثل شماها باشم می خوام از زندگیم لذت ببرم هر کی پولدار تر بهتر!
-من تو رو هیچ وقت محدود نکردم اما اینکه هر روز با یکی هستی و عشق رو توی پول میبینی فقط ارزش خودتو میاره پایین.فکر نکن اگر چیزی بهت نمیگم معنیش اینه که متوجه نمیشم داری چکار میکنی!
یاس بیخیال شونه ای بالا داد که باعث شد مادرش عصبی از اتاق بیرون برود.
شاهو به صفحه اینستاگرام شرکت اجدادی اش نگاه می کرد که ملیکا وارد اتاق شد.
شاهو رو به همسرش گفت:
-بیا اینجا
ملیکا روی تخت کنار همسرش نشست -نگاه کن ببین پیج فروش محصولات شرکته الان باید مدیریت این همه مال و اموال دسته من بود نه اون ساشایی که هیچی حالیش نیست.این ماه باید برگردیم ایران با بهزاد صحبت کردم قرار تمام کارهای ورودمان به ایران رو انجام بده.
ملیکا برای تایید حرف های شوهرش سری تکان داد.

#ایران_تهران
#اسپاکو
ویهان از دیدن آرین کمی متعجب شده بود،اما سکوت کرد.آرین همانطور که لبخند روی لب‌هایش داشت به تخت نزدیک شد.
-خیلی خوشحالم که حالت خوبه.این گل‌ها رو خودم گلچین کردم برات.
-ممنون زحمت کشیدی‌.
-این که فقط یه دست گلِ!حاضرم جونمم بدم تا تو هرچه زودتر از روی این تخت بلند بشی.
-چیزی خوردی اصلا؟میخوای از یخچال برات چیزی بیارم؟
-نه ممنون،آشو زحمت همه چیزو برام کشیده.
آرین لبخندش را دوباره شارژ کرد و لبه‌ی تخت کنار ویهان نشست.
ویهان از حضور بی موقع آرین و دیر کردن آشو کلافه بود.
تنها چیزی که بند بند وجودش طلب میکرد اسپاکو بود.
آرین آرام دستش را روی دست ویهان گذاشت.ویهان از لمس دستش توسط آرین حس بدی دریافت کرد.سریع دستش را پس کشید.
آرین با دیدن عکس‌العمل ویهان فورا به حرف آمد:
-من…
ویهان نگذاشت حرفش را ادامه دهد و حرفش را قطع کرد:
-میشه لطفا بری؟حالم خوب نیست میخوام تنها باشم و استراحت کنم.
آرین از لبه تخت بلند شد و مانتویش را صاف کرد.با لبخندی که انگار اصلا حرف ویهان اذیتش نکرده‌است به ویهان چشم دوخت:
-دوباره میام دیدنت.
در همین حین در اتاق باز شد و آشو وارد شد.با دیدن آرین آن هم بعد ساعت ملاقات کمی متعجب شد:
-به به دختر خاله جان.از اینورا؟!
-اومده بودم دیدن ویهان.
-ولی آخه الان که تایم ملاقات نیست.تو چطور اومدی؟؟
-برای دیدن ویهان من حتی قله قاف رو فتح میکنم این که بیمارستانه!
آشو از بی‌پروایی حرف‌های آرین ابرویی بالا داد.
-خب من دیگه برم.
آشو برای بدرقه آرین کنار درب اتاق ایستاد:
-به خانواده سلام برسون.
آرین دستی در هوا به معنی خداحافظی تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
آشو همین که پشت سر آرین در اتاق را بست ویهان بی‌قرار رو کرد سمت آشو:
-کجا موندی تو؟
-برادر من به سختی وارد اتاقش شدم.داشتم کلی با پرستار و دکتر صحبت میکردم تا اجازه ورود بدن واسه همین طول کشید.
-چی‌شد حالا؟گرفتی؟
آشو تلفن همراهش را به سمت ویهان گرفت.

#ایران_تهران
#ویدیا
ارغوان تکیه‌اش را به صندلی داد
-ولی من هنوزم میگم این همه دختر جذاب دور و اطرافت هست چرا دنبال یه مدل ساده میگردی؟
شاهرخ تک خنده‌ای کرد:
-بابا بن‌سان همین ارغوان رو اوکی کن دیگه خودشو کشت!
ارغوان اخمی بین ابروهای هاشور شده‌اش آورد
-این حرفت یعنی چی شاهرخ؟
نگار نامزد شاهرخ دست روی شانه‌ی ارغوان گذاشت:
-عزیزم شاهرخ داره شوخی میکنه.
بن‌سان سر چرخاند و نگاهش به پانیذ که داشت میخندید افتاد.چهره‌ی ساده و شرقی پانیذ اولین چیزی بود که نظرش را جلب کرد.آرام روی میز زد:
-ببینید من دنبال همچین چهره‌ای هستم.
نگاه همه به سمتی که بن‌سان اشاره کرده بود چرخید.
ارغوان:-کدوم؟
-همون دخاری که موهای فر داره،داره میخنده.
نگاه علیرام روی پانیذ ثابت ماند.
ارغوان با حالتی مشمئز گفت:
-بن‌سان الان چیه اون دختر با اون قد و هیکل ریز جذابیت داره؟
نگار گفت:
-ولی به نظر من اگر قبول کنه خیلی خوبه.
ارغوان همچنان مرغش یک پا داشت که آن دخار بدرد نمیخورد.
علیرام دست‌هایش را قفل هم کرد:
-شاید اصلا پیشنهادتون رو قبول نکرد.
ارغوان که گویا حرف علیرام به مذاقش خوش آمد با لبخند حرف علیرام را تایید کرد.
نگار :
-میخوایین من باهاش صحبت کنم ببینم نظرش چیه؟
بن سان:
-خیلی عالی!اگر قبول کنه خیلی خوب میشه.
علیرام یاد رفتار چند دقیقه پیش دختر افتاد که چطور بی‌پروا سلفی‌ با شکلک‌های عجیب میگرفت.

#ایران_تهران
#پانیذ
هیوا سر در گوش پانیذ فرو برد:
-ذلیل شده دوباره کجا رفته بودی؟
پانیذ آرام جوابش را داد:
-بابا حوصلم سر رفت با اینا.
-هیس صداتو میشنون زشته.
-زشت قورباغس که رو لباش رژ قرمز بزنه.
دهان هیوا برای قهقه باز شد که پانیذ سریع دستش را روی دهان هیوا گذاشت.نگاه بقیه به سمتشان کشیده شد.پانیذ دستش را از روی دهان هیوا برداشت و لبخند کمرنگی زد.
زودتر از بقیه بلند شدند و خداحافظی کردند و به سمت درب خروجی راه افتادند.
نگار سریع خودش را به آنان رساند
-ببخشید خانوم‌ها
هیوا و پانیذ هر دو به سمتش برگشتند
-سلام.من نگارم
هر دو نگاهی به هم انداختند.نگار با لبخند دست به سمتشان دراز کرد.هیوا زودتر دست داد:
-منم هیوا و ایشون دوستم پانیذ.
نگار دست پانیذ را صمیمانه‌تر فشرد.
-میدونم از اینکه یهو اومدم سمتتون تعجب کردید.من به همراه دوستام اومدیم اینجا که شما رو اتفاقی دیدیم.امکانش هست فردا به استدیو ما برای صحبت تشریف بیارید؟
پانیذ که از حرف‌های نگار متوجه منظورش نشده بود گفت:
-ببخشید متوجه نشدم.
نگار کارتی سمتش گرفت:
-اگر فردا بیایید اینجا راحت‌تر صحبت میکنیم.فقط همین‌قدر بگم که ما یه گروه موسیقی هستیم که نیاز به همکار داریم.
هیوا :
-اون‌وقت چرا ما؟
نگار لبخندش را پر رنگ کرد:
-چون چهره‌ی ایشون و سادگیشون باعث شد که ما جذب شما بشیم‌.فردا ساعت ۴ منتظرتون هستیم.
با دور شدن نگار هر دو نگاهی بهم انداختند و از کافی‌شاپ خارج شدند.

#ایران_تهران
#اسپاکو
قلبش بی امان به سینه‌اش میکوبید.با دست‌هایی که به وضوح لرزان بود دست پیش برد و موبایل را از آشو گرفت.
اولین چیزی که نگاه بی‌قرارش دید صورت معصوم و بی‌رمق اسپاکو بود.نگاهش به شکم صاف اسپاکو افتاد،بغض گلویش را چنگ زد.
نیازی نبود در مورد بچه چیزی بپرسد،به خوبی فهمیده بود که جنین دوست‌داشتنی‌اش را از دست داده.
دستش را به آرامی روی صفحه موبایل کشید.عطشش برای دیدن عشقش از نزدیک بیشتر شده بود.
آشو که متوجه حال خراب ویهان شده بود گوشی را از دستش بیرون کشید.
-گفتم که همین‌طور که تو بهوش اومدی اونم بهوش میاد.من مطمئنم!!
ویهان که در صدایش لرزش خفیفی به گوش میخورد گفت
-مرگ بچه،حال الان اسپاکو،مقصر همش منم متوجهی؟
-تو هیچ تقصیری نداری الکی خودتو شکنجه نکن!
-الان تنها چیزی که میخوام اینه که اسپاکو حالش خوب بشه.
-خوب میشه!!
هر چند خود آشو هم به حرفی که میزد باور نداشت.علائم حیاتی اسپاکو نسبت به ویهان کمتر بود و هیچ‌کس جز آشو و هاویر این قضیه را نمیدانستند.
ویهان به خاطر مسکن‌های تزریقی خیلی زود خوابش برد.آشو کنار پنجره ایستاد و نگاهش را به تاریکی شب دوخت.
.
.
مادرش وارد اتاق شد.
-پاشو بیا یه چیزی بخور.
-مامان اسپاکو چرا بهوش نمیاد؟؟مگه حال و روز ماها رو نمی‌بینه؟حال و روز بابا رو نمی‌بینه که چقدر ساکت شده و توی خودشه؟؟گریه‌های یواشکی تو رو نمی‌بینه؟
شبنم بغضش را قورت داد.
-خوب میشه،میدونم که خوب میشه.
هاویر سر بر شانه‌ی مادرش گذاشت.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.commasih.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید مسیح و آرش ای پی لینک دانلود:https://xip.li/AFLUzy

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۶(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا