" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 19(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۹(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ تو آشپزخونه همراه با مریم و هستی در حال آماده کردن ظرف های نهار بودند.

با صدای زنگ در پانیذ پرده ی آشپزخونه رو به آرومی کنار زد. هستی و مریم پشت سرش ایستادند.

مریم: میگم پانی، اون شب اون خوانندهه چی بهت می گفت؟ نکنه ازت خواستگاری کرد؟!

-خودتم میدونیداری چرت میگی.

مریم به شونه اش زد. نگاه پانیذ به علیرام و آهو افتاد.

هستی: فکر کنم اون دختره نامزد برادر این خواننده باشه.

با صدای خانوم جون هر سه هراسون پرده رو انداختم. عزیز جون سری تکون داد.

-خجالت نمی کشید؟ نمیگید نگاهشون به شما سه تا بیوفته چقدر زشته؟

پانیذ گوشه ی ابروشو خاروند. عزیز از آشپزخونه بیرون رفت.

-دنبال من بیاین.

هر سه نگاهی بهم انداختن و با هم از آشپزخونه خارج شدند. صدای سلام و احوالپرسی ها بلند بود.

پانیذ با دقت همه رو زیر نظر داشت. مانی دسته گل زیبائی رو به آنا داد که گل از گل آنا شکفت.

علیرام پشت سر خانواده اش وارد سالن شد. تیپ اسپورتی زده بود و اخمی کم رنگ میان هر دو ابروش جا خوش کرده بود.

با مردها دست داد و به خانوم ها که رسید دست روی سینه اش گذاشت و کمی خم شد. با حس سنگینی نگاهی سرش رو بالا آورد.

نگاهش به پانیذ افتاد. تیشرت سفید و شلوار مشکی پوشیده بود. چهره ی ساده و رژ صورتی روی لبهاش بیشتر از همیشه خودنمایی می کرد.

پانیذ هول شد؛ چیزی که هیچوقت براش اتفاق نمی افتاد!

#ایران_تهران
#ویدیا

نگاهش و از پنجره به بارش باران پائیزی دوخت. از لحظه ای که شنیده بود شاهو قراره برگرده، گذشته مثل یه تراژدی مدام جلوی چشمهاش به نمایش در می اومدن.

ساشا وارد اتاق شد. تمام حالتهای ویدیا رو می شناخت و می دونست که بابت برگشت شاهو نگرانه.

پشت سر ویدیا قرار گرفت و دستش رو دور بازوش حلقه کرد.

-دیروقته، نمیخوای بخوابی؟

ویدیا با عشق سر بر سینه ی ساشا گذاشت.

-از آینده می ترسم.

ساشا فشاری به بازوی ویدیا وارد کرد.

-نه من اون ساشای بی دست و پای قدیمم نه شاهو اون آدم سابق! دیگه اجازه نمیدم کوچک ترین چیزی باعث درد و رنج تو بشه؛ اینو بهت قول میدم.

ویدیا با صحبتهای ساشا کمی آروم شد اما باز هم ته قلبش دل نگران بود و همین باعث می شد تا به برگشت شاهو خوشبین نباشه.

ساشا برای اینکه حواس ویدیا رو پرت کنه گفت:

-این دو تا نره غول هم بزرگ شدن؛ دیگه باید به فکر زن باشیم براشون.

ویدیا از ساشا فاصله گرفت.

-دیگه مثل قدیم نیست که بخوایم براشون زن انتخاب کنیم.

ساشا مچ دست ویدیا رو گرفت و نرم سمت خودش کشید.

-اما من از اون دسته بچه های تخس قدیمم که خودم با میل خودم انتخاب کردم.

ویدیا سر بلند کرد و نگاهش رو به دو گوی نمدار دوخت. چقدر این مرد براش جذاب بود!

#ایران_تهران
#پانیذ

مامان با اخم از روی مبل بلند شد.

-دیگه اصرار نکن پانی.

نگاهی به بابا که سکوت کرده بود انداختم.

-بابا، شما یه چیزی بگو.

در سالن باز شد و پیمان اومد داخل.

-چه خبره؟

مامان: از خواهرت بپرس!

پیمان سؤالی نگاهی بهم انداخت. من و منی کردم.

-من میخوام برم با آقای زرین کار کنم.

-زرین؟!

-همین پسرخاله ی نامزد آنا.

-دقیقاً بری چیکار کنی؟!

-بابا این همه درس خوندم … من عاشق موسیقیم.

-حرفشم نزن!

پامو زمین کوبیدم.

-یعنی چی حرفشم نزنم؟ من حق انتخاب ندارم؟! بابا شما یه چیز بگو دیگه؛ بعدشم، اینا آشنا هستن.

پیمان: برو برام چائی بیار.

بغض تو گلوم نشست و اشک توی چشمهام حلقه زد. با حرص روی مبل نشستم.

-خودت برو بریز.

-باشه میرم میریزم ولی حق نداری پاتو از این در بیرون بذاری!

سریع بلند شدم.

-یعنی جای امیدی هست؟

نگاهم و مظلوم بهش دوختم. صدای مامان بلند شد.

-هیچ راهی نیست پانی خانوم! خودتم که گربه ی شرک بکنی فایده نداره.

-ایرادش چیه؟

مامان سکوت کرد. به سمت آشپزخونه راه افتادم. میدونستم پیمان جواب اوکی بده مامان و بابا دیگه حرفی ندارن. به سالن برگشتم و سینی چائی رو روی میز گذاشتم.

-اصلاًپیمان خودش همراهم بیاد. اگر محیطش خوب نبود قول میدم نرم.

بابا سکوتش رو شکست.

-با این حرف پانیذ موافقم.

مامان: قول دادی اگر خوب نبود دیگه اصرار نکنی!

با ذوق پریدم بالا.

-آره، آره.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۹(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا