" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 15(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۵(فصل دوم ودیا)

#ایران_تهران
#اسپاکو

یک هفته می گذشت و طی اون فقط حال جسمانی اسپاکو خوب شده بود اما هیچ تاثیری روی حافظه اش نداشت. ویهان وارد اتاق شد.
-من نمیدونم چی بپوشم!!
ویهان لبخندی زد.
-خوووووب، ببینم خانوم چی داره برای پوشیدن؟
اسپاکو از گوشه ی چشم نگاهی به ویهان انداخت. شلوار لی به همراه کت تک و تیشرت یقه گرد.
-چرا راجب گذشته باهام صحبت نمی کنی؟
-چی میخوای بدونی؟
-قاتل مادرم، خان و خانواده اش …
لحظه ای قلب ویهان از تپیدن ایستاد. گذشته داشت دوباره جلوی چشمهاش قد علم می کرد.
-ویهان؟
با صدای اسپاکو به خودش اومد. مانتویی از تو رگال برداشت.
-نظرت راجع به این مانتو چیه؟
-جواب سوالمو بده!
هر دو دستش رو دو طرف شونه های اسپاکو گذاشت.
-نمیخوام حالت بد بشه اما بهت قول میدم همه چی رو توضیح بدم.
-همه چی؟
اسپاکو نگاهش رو به چشمهای ویهان دوخت. مردمک چشم هاش انگار بیقرار بودن. این روزها دلش انگار با جسم و روحش یار نبود. عطر تن ویهان براش خاصه یا حتی دیدن اون عکسهای دونفره. چشم از ویهان گرفت.
-باشه، صبر می کنم.
بوسه ی ناگهانی ویهان کنار لاله ی گوشش باعث شد قلبش از تپیدن بایسته. دستهاش رو هوا موند.
-میرم بیرون، زود آماده شو!
لبخند روی لبهای ویهان نشست. بعد از مدتها این بوسه ی هرچند کوتاه براش لذت بخش بود. دستی روی لبهاش کشید اما اسپاکو هنوز تو شوک بوسه ی ویهان بود. انگار لبهاش رو هنوز کنار گوشش حس می کرد.

#ایران_تهران
#اسپاکو

هر دو آماده از خونه خارج شدند. ویهان در جلو رو باز کرد و اسپاکو روی صندلی جا گرفت.
-همه هستن؟
ویهان نیم نگاهی به اسپاکو انداخت.
-آره.
اسپاکو فقط سری تکان داد. ماشین وارد ویلای آقابزرگ شد. اسپاکو یاد رفتارهای سرد آقاجون افتاد. ویهان به سمت ساختمون خودشون راه افتاد.
-مگه خونه ی آقاجون نمیریم؟!
-نه، همه خونه ی ما جمع شدن.
-چطور آقاجون اجازه داده؟!!
ویهان نمی دونست چی بگه.
-میخواستم بهت بگم …
مکثی کرد.
-چی؟
-چند ماهی میشه آقاجون فوت کرده.
ناخواسته اسپاکو قدمی به عقب برداشت.
-چی گفتی؟
ویهان قدمی به سمتش برداشت.
-آروم باش.
دست دراز کرد تا دست اسپاکو رو بگیره که اسپاکو مانع شد.
-دلیلش؟
-گرفتگی رگ های قلب.
-قبل مرگش دلیل سرد بودنش رو بهم گفته بود؟
-اون همیشه دوست داشت. بعد از ازدواجمون این دوست داشتن زیادتر هم شده بود.
اسپاکو لبخند تلخی زد.
-شدم یه آدم ناقص؛ یه آدمی که نمیدونه تو گذشته اش چه خبر بوده.
ویهان دست برد و چونه ی اسپاکو رو بین دو انگشت گرفت و آورد بالا. نگاهشو به چشمهای اسپاکو دوخت.
-تازه بهوش اومدی، یکم به حافظه ات زمان بده، همه چی رو به یاد میاری.
با انگشت شصت نرم زیر چونه ی اسپاکو دست کشید. اسپاکو محو چشمهای ویهان بود. نگاهی که انگار هزاران حرف ناگفته برای گفتن داشت اما دل ویهان آغوش اسپاکو رو می خواست؛ عطر موهاش رو … تمام این یک هفته نیمه های شب وارد اتاق می شد و تا دیروقت به تماشای چهره ی غرق در خواب اسپاکو می نشست.

#ایران_تهران
#اسپاکو

-بهتره بریم، همه منتظر ما هستن.
ذهن اسپاکو آشفته بود. مدت ها میشد که دیگه آقاجون، مردی که تنها اخم و تخمش برای اسپاکو بود رو ندیده بود. نفس سنگینی بیرون داد و به همراه ویهان وارد خونه شدن. همه اومده بودن حتی آریا! با همه سلام و احوالپرسی کردند. آرین نیم نگاهی بهش انداخت. حتی حالش رو نپرسید. اسپاکو روبروی آریا قرار گرفت. هر دو لحظه ای به هم خیره شدند. عشق آریا نسبت به اسپاکو با گذر چندین سال اما حتی ذره ای کم نشده بود. گاهی به ویهان حسادت می کرد. با حلقه شدن دستی دور بازوش چشم از آریا گرفت.
-خیلی خوشحالم که حالت خوبه و اینجائی.
-ممنونم؛ منم خوشحالم که دیدمت.
ویهان از عشق آریا نسبت به اسپاکو خبر داشت. بعد از گذشت یک هفته هنوز با ویهان سرد تا می کرد اما لحن صحبت صمیمیش با آریا رو دوست نداشت. همهدور هم نشسته بودندو هر کسی از جایی یا چیزی صحبت می کرد. اسپاکو بلند شد تا برای خودش کمی آ بریزه. وارد آشپزخونه شد و لیوانی آب برداشته و جرعه جرعه نوشید. خواست از آشپزخونه بیرون بیاد که با صدای آرین سر جاش ایستاد.
-من هنوزم منتظرتم ویهان … به چی اسپاکو دل خوش کردی؟ فکر کردی نمیدونم اون هیچی از گذشته ی هر دوتون یادش نیست؟
-حواستو جمع کن آرین، دور و بر زندگی من نچرخ!
انا آرین بی توجه قدمی به سمتش برداشت.
-من دوستت دارم.
اسپاکو از آشپزخونه بیرون اومد. لحظه ای نگاهش به فاصله ی کم بین آرین و ویهان افتاد. ویهان با دیدن اسپاکو دستپاچه شد. دلش نمی خواست اسپاکو فکر دیگه ای بکنه.

#ایران_تهران
#اسپاکو

نیم نگاهی به ویهان و آرینی که چسبیده به ویهان ایستاده بود انداختم. ناخواسته پوزخندی گوشه لبم رو بالا برد. ویهان دست آرین رو از یقه اش جدا کرد و اومد سمتم.
-اسپاکو …
دست به سینه نگاهمو بهش دوختم.
-اون چیزی که تو فکر می کنی نیست!
خونسرد لب باز کردم.
-اما من هیچ فکری نمی کنم! تا جائی که حافظه ام یاری می کنه میدونم آرین عاشقت بوده.
ویهان نگاهش رو با استیصال به اسپاکو دوخت.
-راحت باشید.
به سمت سالن حرکت کردم اما انگار دستی قلبم رو چنگ می زد و نفس تو سینه ام تنگ می شد. احساسات ضد و نقیضم رو درک نمی کردم. کاش این حافظه ی لعنتی زودتر برگرده. با صدای آریا به خودم اومدم.
-حالت خوبه اسپاکو؟
سری تکون دادم.
-خوبم.
«ویهان»
با رفتن اسپاکو، ویهان به سمت آرین چرخید. با خشم انگشت اشاره اش رو به سمتش گرفت.
-بار آخرت باشه به من یا زندگیم نزدیک میشی!
-اون نمی خوادت، چرا نمی فهمی؟اصلاً معلوم نیست حافظه اش برگرده؛ من نمیدونم به چی دل خوش کردی!
-خفه شو آرین، فقط خفه شو!
آرین شونه ای بالا داد و به سمت سالن رفت. عصبی دستهامو مشت کردم. تمام وجودم اسپاکو و توجه اش رو می طلبید اما نگاه و رفتار خونسرد اسپاکو باعث می شد قلبم هزار تیکه بشه. بهش حق می دادم چیزی از اون روزها به یاد نداشته باشه. کلافه به سمت سالن راه افتادم اما با دیدن اسپاکو که روی مبل دو نفره کنار آریا نشسته بود …

#ایران_تهران
#اسپاکو

آرین پا روی پا انداخت و پوزخندی زد. هاویر با دیدن ویهان رو کرد به اسپاکو.
-یه لحظه میای اینجا؟ میخوام یه چیزی نشونت بدم.
اسپاکو بلند شد و به سمت هاویر رفت.
-نظرت چیه فردا دوتائی بریم آرایشگاه؟ برای حال و هواتم خوبه!
-منم ببرید!
هاویر چشمکی به فرانک زد.
-نهار مهمون تو اگه میخوای بیای.
فرانک ابرو تو هم کشید.
-سوءاستفاده گر!
هاویر پشت چشمی نازک کرد.
-فکراتو بکن.
-قبوله.
هاویر: راستی اسپاکو، رابطه ات با ویهان چطوره؟
-هر کدوم تو یه اتاق می خوابیم.
-اون شوهرته؛ چرا بهش فرصت نمیدی؟
نگاهی به هاویر انداختم.
-اما من هیچی یادم نمیاد!
-میدونم، اما تو از خیلی وقت پیش به ویهان حس داشتی؛ حسی که می خواستی سرکوبش کنی و وانمود کنی که وجود نداره.
-یه چیزی همه اش مانع نزدیک شدنمون میشه … یادمه ویهان راجب یه زن حرف می زد که دوسش داشت.
-اون تو بودی؛ تمام این سالها ویهان تو رو دوست داشت. همه ی اون روزهایی که بیهوش بودی ویهان بالای سرت بود. بهش فرصت بده؛ تو حتی اجازه نمیدی ویهان بهت نزدیک بشه! حداقل به عنوان یه دوست بذار کنارت باشه.
با صدای زندائی هاویر بلند شد اما با حرف هاش ذهنم رو درگیر کرد. نگاهی به ویهان انداختم. کنار آشو نشسته بود اما چهره اش پریشان به نظر می رسید.

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Bahram%20-%20Negar%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۵(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا