" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 14(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۴(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#تهران
#اسپاکو
حس غریبی باعث میشد تا از ویهان دوری کند.خوب بخاطر داشت که ویهان راجع به دختری صحبت کرده بود که به او علاقه داشت.اگر آن دختر آرین بود،پس چرا ازدواج نکرده بودند؟
قدمی از ویهان فاصله گرفت.ویهان متوجه کنار کشیدن اسپاکو شد،اما سکوت کرد.
به همراه ترلان به سالن رفتند.ترلان با اسپاکو شروع به صحبت کرد و همزمان نکاتی را در دفترش یادداشت میکرد.
-بنظر من حتما روزی یکبار استخر رو داشته باشه.اول از تمرین‌های ساده مثل راه رفتن توی آب شروع کنه تا به مرور با بهبود عضلات به شنای کامل برسه.
هاویر با سینی چای وارد شد و به ترلان سلام و خوش آمد گفت.
بعد از نوشیدن چای،ترلان و اسپاکو به اتاق اسپاکو رفتند.
با رفتن اسپاکو هاویر رو کرد به ویهان
-امروز اسپاکو دلیل بخیه‌های زیر شکمش را پرسید.من نیمدونستم چی باید جوابش رو بدم!مجبور شدم بگم رحمت آسیب دیده بود و مجبور شدن عملش کنن.
ویهان کلافه دستی به پشت گردنش کشید.
-دلم برای نگاه مهربونش تنگ شده.وقتی چشماش رو بهم میدوزه هیچ احساسی توی نگاهش نمیبینم.من دارم عذاب میکشم توی این برزخ
-چرا از اول شروع نمیکنی؟فکر کن هیچ عشقی بین شما دونفر نبوده.از امروز شروع کن و دوباره عاشقش کن.اگر خاطراتش رو به یاد آورد که خیلی هم عالی اگر نه که بهش کمک کن تا یه بار دیگه طعم عشق رو بچشه.
ویهان سری تکان داد.هاویر بلند شد و به سمت اتاق رفت.میدانست سخت است،حتی تصور اینکه روزی آشو عشق میانشان را فراموش کند برایش دردناک بود.باید کمک میکرد تا هرطور شده اسپاکو به یاد آورد که روزی دلباخته و شیفته ویهان بوده.

#تهران
#اسپاکو
همین که هاویر وارد اتاق اسپاکو شد،صدای زنگ تلفن همراه ویهان هم برخاست.با دیدن شماره سرهنگ نفسش را سنگین بیرون داد
-سلام‌ جناب سرهنگ
-سلام آقا ویهان،کجایی تو پسر؟؟؟خوبی؟خانومت بهتره؟
-ممنون،خانومم هم هنوز تغییری نکرده
-ایشالا که زودتر حالش خوب میشه،میدونم سخته پسرم اما ما هم به وجودت نیاز داریم.
-ولی قرار بود مرخصی من یکساله باشه،من با این اوضاع نمیتونم بیام سرکار.هیچ تمرکزی ندارم من
-میدونم قرار چی بود،اما این ماموریت مهمه
-اما قربان من الان اولویت زندگیم سلامتی و بهبود کامل همسرم هست
-ببین ویهان جان،این ماموریت سه ماه دیگه قراره اجرا بشه،الان تو مرحله پلن و برنامه‌ریزی هست،فکراتو بکن ببین شاید تا اون موقع تونستی بیای
-چشم ،خبرشو بهتون میدم قربان
بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد و گوشی را روی مبل انداخت‌‌.انقدر فکرش درگیر اسپاکو بود نمیتوانست روی موضوع دیگری تمرکز کند.
ترلان از اتاق بیرون آمد
-فردا دوباره می‌بینمتون
-خیلی خوش آمدین
ویهان،ترلان را تا جلوی در بدرقه کرد.
با رفتن ترلان هاویر رو کرد به اسپاکو
-بهتره توصیه دکتر رو از همین امروز شروع کنی.تا ویهان توی شنا کردن و آب درمانیت کمکت میکنه منم ناهار آماده میکنم.آشو هم قراره بیاد اینجا
اسپاکو شوکه از حرف هاویر در مورد کمک ویهان به خودش برای شنا لب زد
-ولی…
هاویر که میدانست با مخالفت اسپاکو روبرو میشود اخمی کرد
-نکنه همه‌ی گذشته رو یادت رفته؟؟گذشته از اینکه ویهان همسرته اون قبلا دوستت بود،ضمن اینکه اگر یادت رفته یادآوری کنم که مطمئن باش آدم سواستفاده‌گری نیست.
سپس ویهان را صدا زد و به او گفت که در رفتن به استخر اسپاکو را همراهی کند.
-بریم برات مایو بردارم!
اسپاکو به ناچار قبول کرد.هاویر چشمکی به ویهان زد و وارد آشپزخانه شد.
ویهان مایو قرمز رنگی به سمت اسپاکو گرفت
-برو اتاق رختکن عوض کن لباستو تا من آب استخر رو تست کنم.
اسپاکو بدون مخالفتی لباس را پوشید.با دیدن بدن برهنه‌اش که از هر طرف لباس نمایان شده بود در دل فحشی نثار هاویر و ویهان کرد.
از اتاقک بیرون آمد.

#تهران
#پانیذ

سلامی سرسری به همه داد و یکسره و بدون در زدن وارد اتاق آنا شد.
آنا که در حال پوشیدن لباس بود با دیدن پانیذ با ترس دست روی قلبش گذاشت.
-زهره ام ترکید … چرا در نمیزنی؟!!
پانیذ چشمکی زد.
-حال عروس خانوم چطوره؟
گونه های آنا گل انداخت.
-دیشب اینجا موند؟
-نه، تا دیروقت موند بعد رفت.
-آفرین به شعورش! زود آماده شو، الان میرسن.
با کمک هم آنا آماده شد.
-راستی حواسم بودا؛ دیشب پسرخاله ی مانی چی بهت می گفت؟!
-تو چرا نگفتی این پسره، پسر خاله ی مانیه؟
-منم نمیدونستم، دیشب فهمیدم. حالا چی می گفت؟
-راجب کار باهام صحبت کرد. قرار شد شنبه یه سر تا استودیوش برم.
-خیلی خوبه!
چهره ی پانیذ تو هم رفت.
-آره اما نمیدونم چجوری مامان اینا رو راضی کنم!
-نگران نباش، راضی میشن.
-مامان بابا آره اما پیمان چی؟
-نگران پیمان نباش، به نوید میگم باهاش صحبت کنه.
کمی خیال پانیذ راحت شد. از اتاق بیرون اومدن. بقیه در حال کار کردن بودن. شیما با دیدن پانیذ اخمی تصنعی کرد.
-تو که عروس نیستی رفتی بست تو اتاق نشستی! زود بیا کمکم الان مهمونها می رسن.
-عروس نیستم اما دوست عروس که هستم!
عزیز جون پرید وسط حرفش.
-کمتر زبون بریز؛ کم کم باید برات دبه ترشی بذارم.
پانیذ متعجب به سمت عزیز برگشت.
-عزیز جون من از همه کوچیکترم!
اما عزیز پشت چشمی براش اومد که باعث شد پانیذ خنده اش بگیره.

#تهران
#ویدیا

ویدیا رو کرد به ساشا.
-ببین کی بهت گفتم، یه روز من از دست این دو تا دق می کنم.
-خدا نکنه خانوم گل خودم.
بن سان ابروئی بالا داد.
-این عشق شما تمومی نداره؟!
علیرام تک خنده ای کرد.
-حسودیت میشه به عشق پدر و مادرم؟
-نه که من بچه سر راهیم؟!
ویدیا: بسه، بسه دیر شد! شما دو تا هنوز آماده نشدید؟
علیرام: من که گفتم نمیام.
ساشا: شما بیجا کردی پسرم! اونا عزت گذاشتن و جز خانواده ی خاله ات ما رو هم دعوت کردند.
بن سان بلند شد.
-من که آماده ام، بریم.
علیرام به ناچار آماده شد.
ساشا: علیرام، بشین پشت فرمون.
-چشم.
-بن سان تو هم کنارش بشین. من و خانومم میشینیم صندلی عقب.
در عقب رو باز کرد. ویدیا با لبخند روی صندلی نشست. ساشا با فاصله ی کم کنارش نشست.
علیرام چقدر عشق میان پدر و مادرش رو دوست داشت. ماشین و کنار خونه تو کوچه ی پهنی نگهداشت.
ویدیا: خیلی از این خانواده خوشم اومده؛ صمیمی و مهربانن.
ساشا به نشانه ی تأیید سری تکان داد. همزمان بقیه هم از ماشین پیاده شدند. آهو با دیدن علیرام لبخندی روی لبهاش نشست.
کمتر پیش میومد علیرام جایی بره. دوست داشت میرفت و کنارش می ایستاد.
در حیاط باز شد و بزرگترها یکی پس از دیگری وارد حیاط شدند.
آهو از فرصت استفاده کرد و کنار علیرام قرار گرفت. زیر لب سلامی گفت و علیرام نیز به آرامی جواب سلامشو داد.
اولین چیزی که نظر علیرام رو جلب کرد حیاط ساده اما پر از حس زندگی خانواده ی آنا بود.

#انگلیس_لندن
#شاهو
دست مایکل روی کمر برهنه ی یاس نشست.
-کی بر می گردی؟
یاس چرخید و دست دور گردن مایکل حلقه کرد.
-معلوم نیست؛ شاید یه ماه دیگه شاید هم یکسال دیگه!
مایکل با بیقراری چنگی به کمر یاس زد.
-تو نرو.
یاس با لوندی خم شد و لبهاش روی لاله ی گوش مایکل نشست. هرم نفس های تب دارش باعث شد دست مایکل پایین بره و روی پایین تنه ی یاس قرار بگیره. خوابوندش روی تخت و کاملاً روش حلقه زد.
-اصلاً با هم ازدواج می کنیم تا دیگه نری!
اگر هر وقت دیگه ای بود یاس از شنیدن این خبر ذوق زده می شد اما الان باید می رفت ایران و پولهایی که مال پدرش بود رو پس می گرفت.
-از وقتی که الان هستم استفاده کنیم!
لب روی لبهای مایکل گذاشت. بالاخره بعد از یکساعت مایکل دست از تن یاس برداشت.
-دیرم شد.
خم شد و لباسهایش را از روی زمین کنار تخت برداشت. مایکل لحاف را روی تن برهنه اش کشید. بعد از هر بار بودن با یاس بیشتر وابسته ی این دختر می شد. از اینکه قرار بود مدتی نباشه دلش گرفت. بلند شد و پشت سر یاس قرار گرفت. بوسه ای وسط هر دو کتفش زد.
-قول بده زود برگردی.
یاس از توی آینه لبخندی زد.
-باشه.
لباس پوشیده از خونه ی مایکل بیرون اومد. چیزی تا سفرشون نمونده بود. حس غریبی نسبت به این سفر داشت. نمیدونست رفتنش به همراه پدر و مادرش درست هست یا نه اما باید می رفت.

#ایران_تهران
#اسپاکو

ویهان با دیدن اسپاکو لحظه ای خیره نگاهش کرد. اسپاکو موهای بلندش را داخل کلاه مایو فرو کرد. سنگینی نگاه ویهان را احساس می کرد. سر بلند کرد.
-من آماده ام.
-من که با این لباسها نمی تونم بیام! لباس عوض کنم، میام.
اسپاکو سری تکون داد. ویهان وارد اتاقک شد و مایویی پوشید. اسپاکو آرام پله های استخر را پایین رفت. ویهان از سمت دیگه ی استخر شیرجه زد و وارد آب شد. کنار اسپاکو سر از آب بیرون آورد. نگاه اسپاکو‌ به موهای نمدارش که روی پیشونیش ریخته بود افتاد.
-دستتو بده من.
اسپاکو دستشو توی دست ویهان گذاشت اما از تماس گرمی دستش حسی زیر پوستش دوید. ویهان کاملاً پشت سر اسپاکو قرار گرفت و اسپاکو کاملاً تو آغوشش بود. گرمی دستهای ویهان که هر دو پهلوی اسپاکو را لمس کرد ضربان قلبش را بی امان بالا برد. صدای بم و گیرای ویهان کنار گوشش با فاصله ی کمی بلند شد.
-کاریت ندارم، فقط میخوام با هم آروم توی آب راه بریم.
اسپاکو لب گزید. مگه می شه آروم بود؟ چرا این قلب لعنتی از هر لمس ویهان به تپش درمیاد؟ انگار سلول به سلول تنش گرمی این دستها رو می طلبید. به هر سختی که بود با ویهان هم قدم شد. گرمی آب باعث شد تا ماهیچه های خواب رفته ی بدنش به تکاپو دربیان.
بعد از نیم ساعت با کمک ویهان از آب بیرون اومد. احساس ضعف و ناتوانی می کرد.حوله ای دورش پیچیده شد. نگاهش با نگاه گرم ویهان تلاقی کرد.

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۴(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا