" /> فصل دوم رمان اسپاکو پارت 12(فصل دوم ودیا) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۲(فصل دوم ودیا)

فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۲(فصل دوم ودیا)

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان اسپاکو فصل اول و دوم وارد شوید

#تهران
#اسپاکو
خواست از کنار ویهان رد شود که ویهان مچ دستش را گرفت.با صدای بمی گفت
-تو بمون،من میرم،هر موقع کارم داشتی بیدارم کن.
سر بلند کرد و نگاهش را به نگاه پریشان ویهان دوخت.ویهان قدم عقب برداشت،مچ دست اسپاکو را رها کرد.روی پاگرد اتاق چرخید و از اتاق خارج شد.
اسپاکو مچ دستی را که ویهان گرفته بود را در دست دیگرش گرفت.هنوز فشار دست ویهان را احساس میکرد‌.
نگاهش دوباره در اتاق روی تک تک عکس‌های دونفره چرخید.بغضی ناآشنا به گلویش چنگ زد.لب گزید.چشم‌هایش از اشک تار شد.چرا ذره‌ای از گذشته به یاد نداشت؟از روزهایی که باعث ثبت چنین عکس‌هایی شده بود.
روی تخت دراز کشید.ناخودآگاه دستش روی شکمش قرار گرفت.یادش آمد که علت وجود بخیه‌ها را نپرسیده است.
بخاطر مسکن‌هایی که خورده بود خیلی زود به خواب رفت.
ویهان بی‌قرار در سالن قدم میزد.تمام هوش و حواسش را در اتاقی که اسپاکو خوابیده،جا گذاشته بود.پاورچین به سمت اتاق رفت.در اتاق نیمه باز بود.دستش را مشت کرد تا مبادا ناخوادآگاه و به عادت در را باز کند و به سمت معشوق کشیده شود.از لای در نگاهش را به اسپاکو دوخت که گوشه‌ای از تخت‌ همانند جنینی در خود جمع شده و به خواب رفته بود.

#تهران
#اسپاکو
خواست از کنار ویهان رد شود که ویهان مچ دستش را گرفت.با صدای بمی گفت
-تو بمون،من میرم،هر موقع کارم داشتی بیدارم کن.
سر بلند کرد و نگاهش را به نگاه پریشان ویهان دوخت.ویهان قدم عقب برداشت،مچ دست اسپاکو را رها کرد.روی پاگرد اتاق چرخید و از اتاق خارج شد.
اسپاکو مچ دستی را که ویهان گرفته بود را در دست دیگرش گرفت.هنوز فشار دست ویهان را احساس میکرد‌.
نگاهش دوباره در اتاق روی تک تک عکس‌های دونفره چرخید.بغضی ناآشنا به گلویش چنگ زد.لب گزید.چشم‌هایش از اشک تار شد.چرا ذره‌ای از گذشته به یاد نداشت؟از روزهایی که باعث ثبت چنین عکس‌هایی شده بود.
روی تخت دراز کشید.ناخودآگاه دستش روی شکمش قرار گرفت.یادش آمد که علت وجود بخیه‌ها را نپرسیده است.
بخاطر مسکن‌هایی که خورده بود خیلی زود به خواب رفت.
ویهان بی‌قرار در سالن قدم میزد.تمام هوش و حواسش را در اتاقی که اسپاکو خوابیده،جا گذاشته بود.پاورچین به سمت اتاق رفت.در اتاق نیمه باز بود.دستش را مشت کرد تا مبادا ناخوادآگاه و به عادت در را باز کند و به سمت معشوق کشیده شود.از لای در نگاهش را به اسپاکو دوخت که گوشه‌ای از تخت‌ همانند جنینی در خود جمع شده و به خواب رفته بود.

#تهران
#اسپاکو
ویهان آرام وارد اتاق شد.میدانست تاثیر مسکن‌ها مانع بیدار شدن اسپاکو میشود‌.حالا میتوانست یک دل سیر همسرش را نگاه کند‌.کنار تخت روی دو زانو نشست،نگاهش را گره زد به چهره‌ی غرق در خواب اسپاکو.نمیدانست دقیقا از کی اسپاکو شده بود تمام روح و جانش!نمیتوانست میزان عشق و علاقه‌اش به او را اندازه‌گیری کند.
دستش را آرام و با احتیاط جلو برد و طره‌ای از موهای اسپاکو که روی صورتش بود را مانند شیء گرانبها مابین انگشتانش گرفت.خم شد!هرم نفس‌های منظم اسپاکو به صورتش خورد.بوسه‌ی کوتاهی به موی در دستش زد.از جا برخواست.
نفس در سینه‌اش سنگینی میکرد.با بی‌میلی از اتاق بیرون رفت.در سالن روی کاناپه دراز کشید‌.
دلش آغوش اسپاکو را طلب میکرد.نمیدانست تا کی قرار است فراموشی همسرش طول بکشد.میرسد بالاخره روزی که تک‌تک خاطراتشان را به یادآورد یا نه؟اما همین که زنده بود و سالم و کنارش قدم برمیداشت و نفس میکشید دنیا دنیا ارزش داشت.
با تابش نور آفتاب چشم باز کرد.باید صبحانه آماده میکرد.چای را دم کرد و میز را چید.صدای زنگ آیفون بلند شد.از نمایشگر آیفون تصویر هاویر را دید.در را باز کرد.چرخید که دوباره وارد آشپزخانه شود که نگاهش به اسپاکو که در چارچوب در ایستاده بود افتاد.به سمتش قدم برداشت.
-حالت خوبه؟
-سرم‌درد میکنه.
در سالن باز شد و صدای رسای هاویر به گوش رسید
-من اومدم
نگاه هاویر به ویهان و اسپاکو افتاد.به سمتشان رفت و سلام کرد
-دیشب خوب خوابیدی؟
-میخوام برم حموم
هاویر به سمت ویهان چرخید
-من کمکش میکنم تو هم صبحونه آماده کن
ویهان سری تکان داد.دخترها وارد اتاق شدند.

#تهران
#پانیذ
‌بن‌سان نگاهی به پانیذ انداخت.متوجه خجالت کشیدنش شد.لبخندی زد
-این‌ مدل سوتفاهم برای ما خیلی پیش اومده.
-آخه این همه شباهت؟؟؟؟
بعد ناگهان موضوع مهمی یادش آمده باشد گفت
-راستی شما با من کاری داشتین؟
بن‌سان از اینکه خود پانیذ یادآوری کرد با او کاری دارد خوشحال شد
-بله اگر بشه بشینیم و صحبت کنیم
پانیذ نگاهی به اطراف انداخت.ناگهان متوجه نگاه با اخم پیمان شد.از حساسیت پیمان روی خودش آگاه بود و میدانست بعد از پایان مجلس حتما به حسابش میرسد.
اما شوق اینکه بعد از مدت‌ها توانسته بود خواننده محبوبش را از نزدیک ببیند و با او هم‌کلام شود،باعث شد بی‌خیال اخم و نگاه پیمان شود و سختی تحمل حرف‌ها و نصیحت‌های آخر شب برادرش را به جان بخرد.نگاهش را از نگاه پرسش‌گر پیمان گرفت.
بن‌سان به سمت میزی که علیرام و آهو نشسته بودند به راه افتاد.پانیذ با دیدن علیرام اخمی کرد،اما بن‌سان با لبخندی که اکثر مواقع روی لبانش مشهود بود برای پانیذ صندلی عقب کشید
-بفرمایید
-ممنون
خودش هم نشست و شروع به معرفی کرد
-معرفی میکنم برادر عزیزم علیرام و دخترخاله‌ی خشگلم آهو.و ایشون هم خانمِ؟
پانیذ لبخندی زد -پانیذ شادان هستم،دختر عمه‌ی آنا
علیرام آرام زیر لب زمزمه کرد “پانیذ”
آهو نگاهی به پانیذ کرد
-معنی اسمت چیه؟
-پانیذ به معنای قند هست
آهو سری تکان داد.
جو سنگین بود و این‌ اصلا باب میل پانیذ نبود.علیرام زیر چشمی نگاهی به دختر ریز نقش روبرویش انداخت.بن‌سان رو کرد به پانیذ
-اولین بار شما رو توی کافی‌شاپ دیدم.
پانیذ چشم تنگ کرد
-ولی من چیزی یادم نمیاد
-چون ما گوشه‌ای ترین میز رو برای نشستن انتخاب کرده بودیم

http://dl.neginmusic.com/2020/05/Amir%20Sinaki%20-%20Jonoon%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید امیر سینکی دانلود با لینک مستقیم لینک دانلود: https://xip.li/VAEuac

نوشته فصل دوم رمان اسپاکو پارت ۱۲(فصل دوم ودیا) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا