" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت81(پارت 103 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۸۱(پارت ۱۰۳ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

گونه شو بوسیدم و اون
با شیطنت روی صورتم خم شد و گفت

_دلم برات تنگه لحظه شماری می کنم تا برسیم خونه و من یه دلی از عزا در بیارم میدونی چند وقته که با تو نبودم .

خجالت کشیدم از این حرفش اما اون با صدای بلند به منی که مطمئن بودم کمی صورتم گر گرفته خندید لبام و بوسید در همین حال در اتاق باز شد و من سراسیمه از امیر جدا شدم که این کارم باعث شد اخماش تو هم بره و عصبی به من نگاه کنه هانا و آرمین که پسر من توی بغلشون بود وارد اتاق شدند و آرمین با خنده گفت

_ فکر کنم بد موقع مزاحم شدیم

امیر زیر لب بهش فحشی داد و گفت

_ برخرمگس معرکه لعنت الان وقت اومدن بود؟
صدای خنده آرمین بلند شده بی‌هوا شروع کرد به بوسیدن لبای هانا و بعد گفت

_من هیچ ابایی ندارم که زنمو ببوسم هر جایی که باشم و دلم بخواد میبوسمش تو هم مثل من باش عین خیالت نباشه…

امیر دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت
_من مثل تو نیستم میدونی که…

این دوتا آدم سر جنگ داشتن و انگار قرار نبود هیچ وقت لجبازی شونو با هم کنار بذارن آرمین به پسرمون که توی بغل هانا بود اشاره کرد و گفت
_ امیر کوچیک آوردیم بی‌تابی می‌کرد گفتیم بیایم اینجا هم من روی خوش این جناب ببینم هم اینکه با هم برگردیم.

دلم میخواد بریم قصر امیرخان…

با این حرف دستام شل شد بهتر بود همین الان که آرمین و هانا همین‌جا بودند همه چیزا به امیر می گفتم…

لبمو با زبونم تر کردم بازوی امیر و لمس کردم نگاهش سمت من چرخید و پرسید
_ جانم؟
جانم که میگفت همه چیز از یادم میرفت رشته کلام از دستم در می رفت مثل این دختر بچه ها دلم میلرزید و دیگه نمی تونستم حرف بزنم
کمی دست دست کردم و بالاخره شروع کردم به حرف زدن رو بهش گفتم
امیر وقتی تو بیهوش بودی یه اتفاقاتی اینجا افتاده

گفتن این حرف کافی بود تا اخماش تو هم بره و منتظر به من خیره بشه
وقتی صورتش اینطور میشد ازش حساب می بردم
این آدم واقعاً جای حساب بردنم داشت هانا و آرمین که انگار وضعیت مناسب نمی دیدند به سمت در رفتن و گفتن ما بیرون منتظر می مونیم
سریع به سمتشون رفتم و مانع رفتنشون شدم و گفتم نه همین جا بمونین انگار آرمین از چشمام خوند که نمیخوام تنهایی این خبر را به امیر بدم پس رو به هانا گفت

_این بچه رو ببر بیرون هوا بخوره هوای بیمارستان خفس اذیتش میکنه.
هانا بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و من موند و امیر و ارمین.

دوباره به سمت امیر برگشتم گفتم وقتی که تو بیهوش بودی دشمناتو یه سری از اونایی که تا باهات کار می کردند
یه کارایی کردن عمارت از ما گرفتند
حسابهای بانکی تو بلاک کردن و خیلی چیزای دیگه که من ازشون سر در نمیارم امیر این چیزا برای من اصلا ارزش نداره خواهش می کنم تو خودتو ناراحت نکن و بیخیال انتقام و این چیزا شو.

تو یک صدم ثانیه خون توی چشماش دوید و از جاش بلند شد

_اون ###ای عوضی به چه جراتی دست روی اموال من گذاشتن؟
خوب معلومه فکر کردن امیر رفته و الان می تونن هر غلطی دلشون بخواد بکنن اما اشتباه کردن دمار از روزگارشان در میارم کسی نمیتونه دست روی عمارت من بزاره عمارتی که خودم ساختمش

واقعاً احساس می کنم با یه مشت ابله این همه مدت کار کردم
الان وقتشه که خودی نشون بدم و هر چیزی که از من گرفتن چند برابر شود پس بگیرم .

بازوشو محکم گرفتم و گفتم من نمیخوام اتفاقی برای تو بیفته خواهش می کنم بیخیال این چیزا شو میتونیم از اینجا بریم یه جای دور دور از این آدما

امیر صورتم رو نوازش کرد و گفت
_نگران چیزی نباش ملکه من
منو که میشناسی اتفاقی برام نمیفته میریم هرجایی که تو بخوای حتی اگه بگی میریم ناف تهران زندگی می کنیم ولی قبل رفتن باید این آشغالای عوضی این نامردا حساب پس بدن…

دنیا بی حساب کتاب نیست زندگی من بدتر از دنیاست هر قدمی که بر دارن باید تاوانشو پس بدن.
ملتمس به ارمین نگاه کردم و اون گفت
_به نظر من بهتره که بیخیال بشی درگیری چیزی پیش میاد دوباره روز از نو روزی از نو لیلی بیچاره میمونه و تویی که روی تخت بیمارستانی.

محکم به بازوی ارمین زدم و گفتم زبونتو گاز بگیر
با صدای بلند خندید و گفت

_لیلی اینطور عاشق ندیده بودیم که خدارو شکر به لطف جناب امیر اینم دیدیم.

امیر منو محکم بغل کرد و گفت
_ من دیگه هیچ وقت تورو تنها نمیزارم پس خیالت راحت باشه مستقیم میریم به عمارت .

خیالم راحت می کرد اما میترسیدم از رفتن به این عمارت از روبرو شدن با آدمهایی که نمی خواستم ببینمشون چون میدونستم کسی که توی عمارت ما الان داره زندگی میکنه تو اون مهمونی کذایی هر شب و هر شب بالای سر من می ایستاد و برام کف میزد اگه اون جا می‌رفتیم امیر بی شک می فهمید چی به چیه از ترس داشتم پس می افتادم
واقعا تحملشو نداشتم امیر که انگار به حال من شک کرده بود دستمو گرفت و گفت
_چیزی شده که من نمیدونم؟

لب گزیدم وازش فاصله گرفتم نگاهمو ازش دزدیدم میدونستم این آدم خوب میتونه حرفامو از چشمام بخونه به خاطر حضور آرمین دیگه بیشتر از این پاپی نشد
اما می دونستم تنها که بشیم تا ته این قضیه رو در نیاره بیخیال نمیشه بالاخره کارهای مرخصی انجام شد عادل وقتی فهمید داریم میریم به عمارت اونم نگران تر از من به من خیره شده .

ارمین که از نگرانی ما سر در نمی‌آورد متعجب بود با چشم و ابرو از من می پرسید چی شده و اینجا چه خبره

فرصت نمی شد تا براش توضیح بدم برای همین به عادل اشاره کردم تا همه چیز به آرمین بگه وقتی آرمینم فهمید اوضاع از چه قراره حالش دگرگون شد
اونم دلش می خواست مانع این رفتن بشه دلش نمی‌خواست امیری که تازه به هوش آمده تازه داره بیمارستان مرخص میشه وبره و اوتجا چیزی بشنوه ..

اما هر کاری که کردیم هر بهانه ی آوردیم هر دلیلی آوردیم امیر بیخیال نشد که نشد
توی مسیر عمارت بغلم کرده بود و سرم روی شونه امیر بود

هر دقیقه یکبار پیشونیمو می بوسید و کنار گوشم حرف‌هایی می‌زد که هر دختری اگر می‌شنید هزارباردل می‌داد عاشق می‌شد
اما من فکرم به قدری درگیر بود و ترس همه وجودمو گرفته بود که غرق به فکر و خیال بودم امیر از این همه سردی و بی خیالی من دلخور شده بود کمی از من فاصله گرفت و به بیرون خیره شد

نمی خواستم این حس و داشته باشه اما الان به قدری ترسیده بودم که نمی تونستم هیچ توضیحی بهش بدم….

جلوی در عمارات که رسیدیم واقعاً قلبم داشت از جا کنده میشد چطور باید بهش توضیح میدادم ؟
چطور باید جوابشو میدادم؟

من شکی نداشتم امیر بعد از شنیدن واقعیت ها
بهم می گفت که راضی بوده بمیره و من این کارو نکنم میدونستم اما من نمی خواستم امیر رو از دست بدم به هیچ وجه نمی خواستم از دستش بدم.

قبل از ما عادل از ماشین پیاده شد و در سمت امیر و باز کرد.
به صندلی ماشین چسبیده بودم نمی خواستم پایین بیام عادل بیچاره از منم نگرانتر بود .

ماشین آرمین پشت سرمون ایستاد و آرمین و هانا پایین اومدن .
اونا هم نگران بودن خیلی زیاد مثل من…

امیر از این همه نگرانی سر در نمی‌آورد بدون حرف به سمت عمارت رفت نگهبانا ؛ نگهبان های قدیمی بودن با دیدن امیر در باز کردن و اون وارد شد پشت سرش راه افتادم پاهام میلرزید…

وارد ساختمون که شدیم چرخی توی سالن بزرگ طبقه پایین زد و با صدای بلندی عُمَر شیخی که اونجا زندگی میکرد و صدا زد .

کمی که گذشت عمر ناباور از پله ها پایین اومد و با دیدن امیر سرتا پاشو از نظر گذروند خشکش زده بود باورش نمی شد که امیر بیدار شده و الان سالم و سرحال جلوی روش ایستاده باشه

امیر توی سالن دوری زد گفت
_که وقتی من نیستم دست روی عمارت من میذاری ؟

فکر کردین امیر می میره و دیگه نمیاد نه!
اما من هفت تا چون دارم یکیش رفته تا الان و۶ تایی دیگش برام مونده میفهمی که چی میگم؟

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Ali%20Abdollahi%20-%20Khosh%20Bashi%20%20(128).mp3

دانلود آهنگ جدید علی عبدالهی با لینک مستقیم و کیفیت عالی: https://xip.li/qgB4pD

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۸۱(پارت ۱۰۳ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا