" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت80(پارت 102 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۸۰(پارت ۱۰۲ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان تاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

نمیخواستم امیر خسته کنم فقط بهش نگاه کردم کاری که اونم داشت انجام میداد به خاطر داروهایی که بهش می دادند هر لحظه امکان داشت بخوابه
اما خودش رو به زور بیدار نگه می داشت تا به من نگاه کنه می شناختمش یادم نرفته بود دیوونه بازیاش اما من خسته بودم از بی خوابیا نگرانیا گریه ها از نارو خوردن از آدمای نامرد که دورم بودن…

دیگه می تونستم با خیال راحت بخوابم داشتم کی میتونست دیگه منو اذیت کنه وقتی امیرو کنارم داشتم کی جراتشو داشت اصلا؟

با فکر به این چیزا سرم و روی تختش گذاشتم خوابیدم
خوابی که بعد این همه وقت آرامش بود بدون ترس و کابوس بود…

باصدایی که توی اتاق بود چشمامو باز کردم داشتن دستگاه‌ها را از امیر باز می‌کردن نمیدونم چقدر خوابیده بودم اما کمرم کامل گرفته بود .
امیر با لبخند بهم نگاه میکرد رو به پرستار کردم گفتم داری چیکار می کنی آروم خندید و گفت…

_می خواستم بیدارت کنم ولی شوهرت اجازه نداد.
میگفت خیلی وقته که نخوابیدی و الان که اون دوباره بیدار شده
اینطور راحت پیتونی بخوابی.

خوشحال باش داری میبریمش بخش …

یعنی خبر بهتر از این می تونستم بشنوم ؟
از جا پریدم و گفتم باورم نمیشه همه چیز خوب پیش می ره میگن داری میری بخش…

بذار به عادل بگم پسرمونو بیاره نمی خوای ببینیش؟
از شنیدن این حرف چشماش خندید خوب می دونستم چقدر عجله داره تا پسرمونو ببینه پس بهتر بود تا
بیشتر از این منتظرش نزارم واز اتاق بیرون رفتم .

عادل و آرمین هنوزم اونجا بودن کنارشون رفتم و گفتم
میشه یکی تون برید امیر سام و بیارید؟

امیر میخواد ببینتش!
ارمین دست منو گرفت و گفت
_باورم نمیشه که لیلیه ما اینقدر عاشق امیر شده باشه …

اشکمو از روی صورتم پاک کردم و گفتم شما امیر و نمیشناسی فقط بدی هاش دیدی اما اون آدم خوبیه حداقل برای من…

تا من به عادل بگم که دنبال پسرمون بره و بیارتش امیر و از اتاق بیرون آوردن
سریع خودمو کنارش رسوندم و دستشو توی دستم گرفتم و گفتم می بینی همه چی داره خوب میشه

داری میری بخش یه چند روزم اینجامیمونی بعد میریم خونه‌..

دلم برای خونمون تنگ شده…
امیر دلم برای تو توی خونمون تنگ شده…

اما با اوردن اسم خونمون بغض کردم تازه یادم اومد من دیگه خونه ای ندارم خونمون ازم گرفتن دستمو کشید و آروم پرسید
_ چی شده ؟
نمی خواستم ناراحتش کنم حداقل الان نمیخواستم پس گفتم چیزی نیست و رسیدیم کنار آرمین….

آرمین نزدیک امیر شد گفت
_خوشحالم که بیدار شدی لیلی بدجوری به هم ریخته بود.

امیر نگاهی به ارمین کرد و گفت
_ تو که اومدی اینجا ؟

ارمین قاطع جواب داد
_مگه میشد لیلی رو اینجا تنها بزاریم…

اومدیم کمکش اما خوب رسیدن ما همزمان شد با بیدار شدن تو…
خبر نداشتم پاقدمم اینقدر خوبه..

امیر از دیدنش اخم کرده بود یعنی هنوزم ازش به خاطر اون موضوع دلگیر بود؟

از کنارش گذشتیم و خلاصه به اتاقی که برای امیر آماده کرده بودند رسیدیم

امیر جابجا کردن و من دوباره کنارش نشستم می خواستم تا عمر دارم کنارش بشینم به جای تمام این وقتایی که نبود و تنها بودم اصرار می‌کرد تا از همه اتفاقاتی که این جا افتاده با خبر بشه با این حال بدش فکر و خیالش فقط این چیزا بود اما من نمی خواستم هیچ چیزی بهش بگم چی باید می گفتم که خونه تو ثروت تو گرفتن که زن تو مثل یه رقاصه بین جمعیت هیز و ### پرست رقصوندن؟
نمیتونستم …
عادل وقتی وارد اتاق شد پشت بندش هانا و آرمین توی اتاق اومدن به سمت هانا رفتم و گفتم

میبینی امیر بیدار شده؟
چشماشو باز کرده دیگه تنها نیستم دیگه برگشت پیشم..

هانا محکم بغلم کرد و گفت
_چشمت روشن عزیزم خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم باورت نمیشه همون لحظه که تورو دیدم فهمیدم چقدر دوستش داری و از ته دل دعا کردم بیدار بشه..

گونشو بوسیدم و از بغل عادل امیرسام و گرفتم و به سمت امیر رفتم صورتشو به سمتش گرفتم و گفتم ببین پسرمونو چقدر خوشگله مو نمیزنه باهات امیر..

دستشو بالا آورد و صورت پسرمونو آروم نوازش کرد…

بیدار شدن امیر کاری کرده بود تا ورق زندگی همه ماها برگرده.
فقط من خوشحال نبودم عادل و برادرش کم از من خوشحال نبودن چند روزی از روزی که امیر توی بخش بستری شد میگذشت و امروز روزی بود که باید مرخصیش می‌کردیم.

نمی دونستم چطور باید به امیر بگم که دیگه خونه ای نداریم یعنی خونه که داریم نمیتونستم بگم خونه رو ازمون گرفتن نمیخواستم ناراحت یا عصبی بشه اما چاره ای جز گفتن حقیقت نداشتم
باید همه چیزو بهش میگفتم خونه پول اصلاً مهم نبود فقط میترسیدم از کاری که با من کردند با خبر بشه کنارش روی تخت نشستم و گفتم امروز که مرخص میشی و برمی گردیم به خونه می خوام یه خواهشی ازت بکنم به سمتم نگاه کرد و گفت
_لیلی بانو جون بخواد هرچی که تو بگی همون میشه شک نکن.

سرم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم می خوام برگردیم ایران و اونجا زندگی کنیم

امیر کمی جا خورد اما گفت
_میدونی که برگشتن ما به ایران کمی مشکل داره من اونجا تحت تعقیبم و اگر بفهمن اونوقته که شوهرت از دستت بره.

به این حرفش آروم خندیدم و گفتم باشه نمیریم ایران حداقل ترکیه خیلی بهتر از اینجاست من از مردم اینجا متنفرم .

صورتمو با دستش نوازش کرد و گفت
_میریم هر جای دنیا که تو بخوای فقط نبینم ناراحت باشی من به خاطر تو رفتم از مرگ برگشتم باورت میشه اون دنیا رو دیدم مدیون توام لیلی مدیون تو ام تو کاری کردی عوض بشم و به قول معروف راه درست رو پیدا کنم .

http://dl.neginmusic.com/2020/06/Reza%20Bahram%20-%20Negar%20(128).mp3

لینک دانلود کامل آهنگ جدید رضا بهرام با بهترین کیفیت: https://xip.li/QpVwVU

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۸۰(پارت ۱۰۲ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا