" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت79(پارت 101 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۹(پارت ۱۰۱ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان ستاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

بهت قول میدم نمیزارم این سگ صفت به خواستش برسه لیلی تو دیگه تنها نیستی تو مارو داری و مطمئنم امیر خیلی زود بیدار میشه!

از محوطه عمارت که بیرون بردنش من داخل برگشتم و به اتاق دیشبی رفتم و نگاهم روی لباس روی تخت افتاد با قدم‌هایی لرزون و آهسته به سمتش رفتم لباس که نه یه شورت و سوتین روی تخت بود که کنارش یه لباس بلند حریر سفید رنگ بود یعنی باید اینارو میپوشیدم ؟
نگاهم روی لباس ثابت مونده بود و خشکم زده بود بالاخره روی زمین آوار شدم و با صدای بلندی شروع کردم به گریه کردن

امیر و صدا کردم و التماسش کردم دیگه بیدار بشه واقعا دیگه وقتش بود که برگرده تا من بتونم نفس راحتی بکشم

نفهمیدم چقدر گریه کردم که هم از خستگی هر روز بیمارستان بودن هم از خستگی و کم جونی اتفاقات اخیر به خواب رفته بودم که لگدی به پهلو خورد چشمامو باز کردم و اون زنه چاق دیروزی رو بالای سرم دیدم سر جام نشستم و چند باری چشمامو بازو بسته کردم

_مگه اومدی هتل که گرفتی خوابیدی پاشو زودتر آماده شو مهمونا کم کم دارن میرسن..
به لباسی که روی تخت بود اشاره کردم و پرسیدم من باید اینو بپوشم خنده ی خبیثی کرد و گفت

_ آره لباس امشبت اینه بهت قول میدم فردا شب دیگه این حریرم نباشه که روی شورت و سوتین به این قشنگی بپوشی…

به این حرف مزخرفی که زده بود با صدای بلند خندید و به سمت در اتاق رفت اما بیرون نرفته برگشت و گفت
_شیخ گفتن رژه قرمز بزن چون قراره امشب مخصوص بعده رفتن مهمونا برای خود شیخ برقصی..

حرفی که زده بود باور نکردم حتماً داشت منو اذیت میکرد
یعنی چی که باید برای خود شیخ می رقصیدم به ناچار بلند شدم و شروع کردم به آرایش کردن به جای رژه قرمز صورتیه کمرنگی زدم موهامو شونه کردم و همونطور باز گذاشتم و لباسامو در آوردم وقتی چیزایی که برام گذاشته بودن و پوشیدم و توی آینه به خودم نگاه کردم به خودم امید دادم که امیر خیلی زود بیدار میشه و منو از این چاهی که توش افتادم بیرونم میاره

وقتی همون زن دوباره سراغم اومد و بهم گفت باید برم پایین پشت سرش راه افتادم دوباره صدای آهنگ عربی عمارتو پر کرده بود از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم…..

دخترای زیادی داشتن اون وسط عربی میرقصیدن خیلی توکارشون ماهر بودن با وجود این دخترا چرا گیر داده بود به من که براشون برقصم که حتی نصف رقصیدن اونارم بلد نبودم ؟
احمقی نثاره خودم کردم و گفتم خوب معلومه بخاطر اینکه امیر و دیونه کنه فقط و فقط همین .

اون زن از پشت منو به سمت پله ها هل داد و گفت
_چرا اینجا وایسادی برو پایین امشب خیلی کار داری …

حرف های مشکوک و نامفهومی می زد که منو گیج می کرد از پله ها که پایین رفتم خیلی سریع موزیک عوض شد انگار که منتظر من بودن رقاص ها کنار رفتن و به من خیره شدن..

شیخ با دستش به وسط سالن و درست پیست رقص رقاص ها اشاره کرد جونی نداشتم انگار پاهام به کف زمین چسبیده بود.
اما مجبور بودم به خاطر امیر به خاطر اینکه زنده نگهش دارم…

چشمامو بستم و خودم رو دست خدا سپردم وسط وسط پیست رقص رفتم
سعی می‌کردم که به اطراف نگاه نکنم نگاهم به زمین بود یا سقف بالای سرم تمام سعیم این بود که به صداهایی که از اطرافم میشنیدم توجه نکنم اما حرفهایی که می زدن داشت حالمو بد و بدتر می کرد خودمو با آهنگ تکون می دادم و تمام تلاشمو می کردم تا روی زمین پخش نشم .
بلاخره که آهنگ تموم شد تا خواستم کنار سالن و پیشه و بقیه رقصنده ها برم دوباره صدای آهنگ همه جا رو پر کرد نگاهم با التماس به شیخ بود اما اون با خنده حال به هم زنی که روی صورتش بود با دستش دوباره به وسط پیست اشاره کرد و من ناچار دوباره شروع کردم به رقصیدن کردم.

تپش قلبم هر لحظه داشت بیشتر و بیشتر می شد احساس می کردم که هر آن ممکن قلبم منفجر بشه پاهام داشت می لرزید و انگار با هر تکونی که به بدنم می دادم یه قدم به مردن نزدیکتر میشدم الان که هانا و آرمین اینجا بودن با خیال راحت می تونستم اینجا بمیرم چون مطمئن بودم اونا مراقبه پسرم هستند
نفسم بند اومده بود دیگه نایی توی تنم نمونده بود آهنگ که تموم شد بدون وقفه دوباره آهنگ دیگه ای شروع شد شیخ باخنده داشت به منی که دیگه توانه رقصیدن نداشتم نگاه می‌کرد

همه داشتن با چشمهای هیز شون بهم نگاه می کردن.

نفس نفس میزدم و دیگه مردایی که اونجا بودن کم کم داشتن لب به شکایت باز می کردن که دوباره شروع کردم به رقصیدن یکی از عرب هایی که کنارم بود و جوان تر از بقیه به نظر می‌رسید نزدیکم شد و با دستش حریری که تنم بود و گرفت و از پشت کشید که باعث شد از تنم در بیاد و توی دستای اون ازم جدا بشه

دیگه کاملا لخت شده بودم دنیا داشت دور سرم می چرخید دیگه الان وقتش بود که من بمیرم این آرزویی بود که الان توی دلم داشتم روی زمین نشستم و با دستام بدنه خودمو پوشوندم تا از نگاه ### این آدما در امان باشم

با صدای بلندی که شنیدم همگی به سمت در سالن نگاه کردیم آرمین با علی و عادل وارد جمع شدن و به سمت من اومدن آرمین کتی که تنش بود و در آورد و روی بدن من انداخت و با صدای بلندی فریاد زد

_شما یه مشت ### ی سگ صفتین حیوونای عوضی…

کاری می کنم تک تکتون به پای ما بیفتین و بخواین جون تو نو ببخشم اما من تا چشمای تک تک شما رو در نیارم ولکن تون نیستم .

از خجالت داشتم آب میشدم آروم گریه میکردم و کت آرمین رو محکم چسبیده بودم که صدای آرمین توی گوشم دوباره زندگی رو بهم

برگردون _امیر بیدار شده لیلی….

بهترین خبری بود که توی زندگی شنیده بودم با چشمای خیسم بهش نگاه کردم و با التماس گفتم

تو رو خدا راست میگی؟
این بار عادل کنارم نشست و گفت

_راست میگه خانوم آقا به هوش اومدن و شما رو میخوان باید زودتر از اینجا بریم…

انگار جون به بدنم برگشته بود اون نترسی و جراتی که از دست داده بودم توی وجودم زنده شد همه زندگی انگار دوباره داشت برای من رنگ خوشی می گرفت از جا بلند شدم و با صدای بلندی رو به شیخ گفتم

مرتیکه عوضی امیر بیدار شده و منتظر باش که اون چشاتو از کاسه در بیاره با تک تک شما هستم منتظر عواقب کارتون باشید شما هایی که وقتی من زن امیر نیاز داشتم کمکم کنید دست رد به سینه ام زدین الان وقتشه که حساب این نارو زدن تونو پس بدین انگار همه از شنیدن بیداری امیر شوکه شده بودند…

آرمین رو بهم گفت
لباسات کجاست باید یه چیزی پوشی تا بتونیم بریم پیش امیر!

سریع به سمت طبقه بالا رفتم
خبر بیدار شدن امیر طوری صدا کرده بود که هیچکس مانع ما نمی شد
نفهمیدم چی و چطور پوشیدم اومدم پایین همراه اونا سوار ماشین شدم

دلم برای چشم‌های باز امیر یه ذره شده بود تمام مسیر گریه می کردم اینبار اشک شوق بود خودمم انگار دیگه داشتم ناامید میشدم برای همین این خبر جون دوباره بهم داده بود

ماشین رو که توی حیاط بیمارستان پارک کردن منتظر هیچ کدومشون نشدم سریع پیاده شدم و با قدم های بلند به سمت بیمارستان دویدم.

تا امیر و نمیدیدم نمیتونستم آروم بگیرم…

اصلاً اطرافمو نمی دیدم این که توی این بیمارستان آدمای دیگه بودن یا نه
دیگه به چشمام نمی اومدم تنها کاری که می کردم این بود به سمت اتاقی که امیر اونجاست برم

نمیدونم داشتم راه می رفتم یا میدویدم یا پرواز می کردم قلبم توی دهنم می زد و اینقدر خوشحال بودم و استرس داشتم و یک دنیا احساسات ضد و نقیض توی وجودم فوران می کرد که حتی کنترلی روی خودم نداشتم

بین راه چند باری روی زمین افتادم اما خیلی سریع از جام بلند شدم وقت لوس بازی و پاهام درد گرفت و دستم کشیده شد نبود…
امیر بیدار شده بود و این برای من یعنی برگشتن نفس برگشتن جون به زندگیم
به اتاقی که قرار بود امیر اونجا ببینم رسیدم نفس نفس میزرم ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم نمیخواستم نگرانش کنم نمی‌خواستم با دیدنم نگران بشه که حالم جا اومد در و باز کردم و اولین قدم داخل اتاق گذاشتم.

همون چشمای باز شو که دیدم قلبم ؛قلبم از جا کنده شد انگار…

چشمای بازشو دوباره داشتم می دیدم .
این همه عجله کرده بودم تا به این اتاق برسم ولی الان دیگه جون نداشتم…

با قدمای لرزون به سمتش میرفتم اما هنوزم اون دستگاه ها بهش وصل بود.
بالاخره بهش رسیدم و دستش و به زحمت بالا اورد سریع توی دستم گرفتمش و کنارش روی زمین زانو زدم.

نمیدونستم باید چی بگم حرفام انگار ته کشیده بودن دیدن چشماش کافی بود تا همه چیز از یادم بره…
تنها کاری که تونستم بکنم این بود دستشو بوسیدم چند کوقتی بیهوش بود این کار رو کرده بودم همین جا نشسته بودم و دعا کرده بودم تا بیداربشه.
و الان جواب دعاهامو گرفته بودم چشماش باز بود و داشت به من نگاه می کرد اشکی که از گوشه چشمش روی بالشت زیر سرش افتاد پیشونیم روی دستش گذاشت و با صدای بلند گریه کردم چقدر ترسیده بودم ،ترسیده بودم از دستش بدم
با دست دیگه اش اکسیژنی که روی دهنش بود برداشت و آروم اسممو زمزمه کرد
چه حس خوبی بود که دوباره داشت اسم منو به زبون می اورد حس بی نظیری داشت شنیدن اسمم از زبون این آدم…

با گریه بهش گفتم
جان لیلی بیدار شدی بالاخره امیر؟

آروم پلکاش و باز و بسته کرد و من خودم رو بالاتر کشیدم صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم داشتم جون میدادم برای این لحظه میدونی چقدر منتظر شدم اینجا صدات کردم که بیدار بشی اما تو چشاتو باز نمی کردی

هر روز از ترس میمردم خدایی نکرده اگه امیر چشاشو باز نکنه من باید چیکار کنم؟
خدا دعامو شنید و تو بیدار شدی برگشتی پیش من…

آروم باز به حرف اومد و گفت
_همه حرفاتو شنیدم…

با هر اشکی که تو میریختی؛
منم جون میدادم …
لیلی معذرت می خوام همیشه باعث آزارت شدم…
انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم از این حرفا نزن
دیگه نمیخوام فرصتو از دست بدم باید حرفی که توی دلمه رو بهت بزنم امیر
من دوستت دارم …
خیلی دوست دارم.

باورم نمیشه اما عاشقت شدم! میدونی چیه مگه میشه یه زن تو رو کنارش داشته باشه عاشقت نشه؟ عاشقت شدم دنیا رو بهم دادی وقتی بیدار شدی خبرشو که دادن زندگی بهم برگشت…

پسرتم دلتنگته میدونی هر روز توی گوشش خوندم که بابا خیلی زود میاد گفتم بابا هیچ وقت مارو تنها نمیزاره…
حق با من بود امیر من پدر پسرمن پسری که همیشه آرزوش و داشت مطمئن بودم که ما رو تنها نمیزاره

زیاد راحت نمی تونست حرف بزنه توی سکوت به من نگاه می کرد که یکی از پرستاران داخل اومده با عصبانیت رو به من گفت
_مریض و خسته کردی باید بری بیرون زود باش…

اما امیر با همون همیشگی حتی روی تخت بیمارستان آروم زمزمه کرد
_همینجا میمونه…
پرستارکمی بهش نگاه کرد و گفت
_نه همون قدر که زنت عاشقته توام عاشقشی.

صندلی جلو کشیدم و کنارتخت نشستم هیچ کس نمی تونست منو از اینجا بیرون کنه امیر بیدار شده بود من دیگه تنها نبودم همه از امیر حساب می بردن حتی بااینکه نمی دونستن که اون کیه از صورت جدیش حساب می بردن.
دیگه چی کم داشتم

امیربیدار شده بود پسرم کنارم بود دنیا به کامم بود دیگه حرفی نزدم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۹(پارت ۱۰۱ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا