" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت75(پارت 97 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۵(پارت ۹۷ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

با تشکر بهش نگاه کردم و گفتم وقتی امیر بیدار بشه میگم براتون جبران کنه. پسرم و بغل کرد و گفت _آقا خیلی وقته از خجالت ما در اومده ما بهش مدیونیم…
با خودم فک کردم یعنی امیرم به کسی خوبی ام کرده که اینطور بخوان حتی

وقتی نیست از زن و بچش مراقبت کنن؟
به بیمارستان برگشتم با داد و بیداد
و دعوا اجازه گرفتم تا کنارش بشینم
قرار نبود از اینجا تکون بخورم نمی خواستم تنهاش بذارم باید همین
جا کنارش میمونم
تا دوباره چشماشو باز کنه .
من میدونستم بیدار میشه…
کم آورده بودم هر روز می گذشت
و هیچ امیدی انگار که برای بیدار شدن امیر نبود. | دکترا ناامید شده بودن اما من نه من میدونستم امیر بیدار میشه . اگه بیدار نمی شد من دیگه هیچ اعتقادی به دنیا و زندگی و خدا نداشتم .
از تنهایی خسته شده بودم دلم یه همزبون می خواست
کسی که درکم کنه و کنارم باشه تو روزای سخت نمیدونستم باید به کی بگم درد دل
کنم یا حتی باهاش فقط حرف بزنم توی تصمیم آنی به حیاط بیمارستان رفتم زیر سایه درخت نشستم و شماره هانا رو گرفتم چند بوق خورد اما بالاخره جواب داد سلام هانا؟
با شنیدن صدام انگار شوکه شد که سکوت کرد و من پرسیدم شناختی لیلی ام. صدای متعجبش توی گوشم
نشست
_ لیلی کجایی تو دختر میدونی
چند وقته دنبالتیم میدونی کجاها دنبالت گشتيم؟
جواب دادم گیر افتاده بودم نمیتونستم تماس بگیرم نمیتونستم خبری بدم.” میترسیدم برای اینکه اتفاقی
برای شما اتفاقی بیفته. ناراحت گفت

– به خاطر ما چیا به سرت اومده؟ حالت خوبه لیلی؟ کجایی؟

تا خوب چی باشه زنده ام اما اصلا خوب نیستم تنهام ؛کم آوردم نمی دونستم با کی حرف بزنم برای همین به تو زنگ زدم .
ناراحت گفت
_ این چه حرفیه که میزنی هر وقت بخوای میتونی به من زنگ بزنی بگو کجایی لیلی با آرمین وآرش مییایم دنبالت میایم برت میگردونیم.

گفتم نه به آرش چیزی نباید بگی نباید آرش بفهمه نگرانتر
پرسید
_ بگو چی شده یعنی چی به ارش نگو؟
چرا حرفتو درست حسابی نمیزنی؟ نمیدونم چطور شد اما تو این لحظه انقدر حس تنهایی می کردم که این حرف و بزنم
با بغض نالیدم
میشه بیای اینجا؟ من تو دبی ام میشه بیاین اینجا اما به ارش نگین با آرمین بیا تنها…
کم آوردم میخوام کسی پیشم باشه هانا کمی مکث کرد و گفت
_ به ارمین میگم عزیزم میایم حتما مگه میتونیم تنهات بذاریم؟
فقط شماره تو خاموش نکن میام دنبالت بهت قول میدم…

تماس قطع کردم نمیدونم چرا ازش خواسته بودم بیاد اینجا اما انقدر تنهایی کشیده بودم که این همه درد برام زیادی بود میخواستم یکی کنارم باشه.
توی بیمارستان که برگشتم دوباره کنار امیر رفتم دستشو گرفتم و شروع کردم باهاش حرف زدن التماسش میکردم یه نشونه بهم بده یه چیزی که باور کنم بیدار میشه اما هیچ حرفهای من نمیشنید اصلا توی این دنیا نبود.
دکتر بالای سرش اومد رو به من گفت
_خانم بودن شما اینجا اصلا کمکی بهش نمی کنه شما یه بچه کوچیک داریت بهترِ کنار پسرتون باشید اینجا بودنتون هیچ تاثیری تو حالش نداره، درسته ما میگیم این چند وقت یه بار بیاین حرف بزنید شاید یک عکس العملی نشون بده اما اینکه شما صبح تا شب؛ شب تا صبح اینجا کنارش بشینی این واقعا خوب نیست هم برای خودتون هم برای پسرتون…

پسرم ؛پسرم خیلی وقته که منو نداشت تمام فکرو خیال من اینجا بود حتی وقتی پیشش بودم انگار که پیشش نبودم به سمت در اشاره کرد و گفت
_برین بیرون تا کارام و انجام بدم.

از اتاق بیرون اومدم به دیوار تکیه دادم اما اگر بیدار نمی شد مجبورم می کردن که اجازه بدم دستگاه‌ها را ازش باز کنن و من نمی خواستم

به پول احتیاج داشتم درسته امیر ثروتمند بود اما هیچ چیزش به اسم من نبود و من هیچ اختیاراتی روی اموالش نداشتم عادل بیچاره افتاده بود دنبال کارهای من تا بتونه یه جوری پول جور کنم اما داشتم یه کاری کرده بودند که دستم از همه چیز کوتاه شده بود هیچی دسترسی نداشتم برای اینکه بتونم امیر تو این بیمارستان با آن دستگاه ها رو زنده نگه دارم باید می‌کردم و نمی‌تونستم شاید دلیل این که از هانا خواستم بیان اینجا هم این بود که بتونن کمکم کنن.

با دیدن عادل که داشت از دور به سمتم می‌اومد به طرفش رفتم با نهایت التماس ازش پرسیدم
چی شد تونستی کاری بکنی ؟
عصبی بود و ناراحت این از چشما و صورتش کاملا معلوم بود.
سکوت کرد بهم خیره موند رو بهش گفتم
حرفتو بزن بگو ببینم چی شده خواهش می کنم.
کلافه به دیوار تکیه داد و گفت
_ خانم من هرکاری میشد کردم اما نتونستم شیخ میگه میخواد شما رو ببینه و بعد پولی که می‌خواهیم بهمون بده .
شیخ !
دل خوشی از این شیخها نداشتم اما الان پای جون امیر در میون بود.

من میبینمش کجا باید برم؟
عادل عصبی گفت
_خانم اقا اگه بفهمن شما رو فرستادم اونجا هیچ وقت منو نمی بخشن هیچ سراز تنم جدا می‌کنن…
لبخند زدم و گفتم
آقا هیچ وقت نمیفهمه بیدار که بشه من برش میدارم میرم ایران برای همیشه بهت قول میدم پای تو گیر نمیشه هیچ اتفاقی هم قرار نیست برای من بیفته .
فقط من و ببر پیش اون آدم به پول احتیاج داریم هرچی داشتیم و دادیم دیگه بیشتر از این نداریم ما می‌خواهیم زنده بمونه که برای این کار باید پول جمع کنیم .

ناراضی بود اما چاره ای نداشت مثل من که راضی نبودم که میدونستم امیر اگه بفهمه میکشه اما باید میرفتم به پول احتیاج داشتیم برگشت مو پیشونی امیر رو بوسیدم و کنار گوشش آروم خداحافظی کردم از بیمارستان بیرون زدیم ….

از هرجاده ای که می گذشتیم هرخیابونی که ازش رد می شدیم ترس و استرس توی وجودم بیشتر و بیشتر می‌شد از این شیخا دلخوشی نداشتم اما الان تنها کسانی که میتونستم ازشون کمک بگیرم همینا بودن عادل می‌گفت با امیر برو بیایی داشتن رفیقای چند ساله ان و رومونو و زمین نمیندازن اما وقتی به پول دادن رسیدن شرط دیدن من و حرف زدن با من گذاشته بود .

یعنی اونقدر هم که عادل فکر می‌کرد آدم خوبی نبود وقتی جلوی در خیلی بزرگ، ماشین متوقف کرد نگاهی بهش انداختم توی دلم از امیر کمک خواستم می دونستم الان کنارم منو تنها نمیذاشت از ماشین پیاده شدیم و از سد نگهبانایی که اونجا بودن به راحتی با دیدن عادل گذشتیم.

وقتی وارد ساختمان بزرگ شدیم نگاهم به اطراف افتاد همه چیز خیلی اعیانی و لوکس بود این همه پول از کجا می آوردند ؟
به فکر خودم خندیدم معلوم بود از خراب کردن زندگی بقیه غیر از این که کاری از دستشون بر نمی اومد
منتظر بودیم تا شیخ از راه برسه اما وقتی خدمتکار نزدیکم شده رو به من گفت

شیخ توی اتاق مهمان منتظرمه عادل نزدیکم شد که با هم به سمتی که این خدمتکار میگفت بریم اما مانع به عادل شد و گفت
_ فقط خانم میتونم بیان شیخ گفتند فقط خانوم..

عادل عصبی شد کم مونده بود به سمت اون زن حمله کنه اما من جلوشو گرفتم و بهش گفتم خیالت راحت باشه هیچ اتفاقی نمی‌افته منتظرم بمون باشه ؟
یه برادر بود برام که واقعا نگرانم بود و این یه دلگرمی بود برای من تو این روزای سختی که داشتم میگذرونم.

با قدم های آهسته پشت سر خدمتکار راه افتادم و وقتی به اتاق که میگفت رسیدیم در و باز کردم و وارد شدم شیخ روی تخت سنتی که پر بود روش از بالش و کوسن های رنگی و طلایی و اعیانی با اون شکم‌گنده اش نشسته بود و داشت انگور می خورد با دیدن من لبخند اشاره ای به کنارش کرد و گفت

_ بیا بیا خیلی وقته منتظرت بودم زیادی منتظرم گذاشتی .

سلامی دادم و آروم نزدیک شدم و با فاصله ازش روی همون تخت نشستم ظرف میوه ای که جلوش بود و به سمتم هل داد و گفت
_بیا بخور! عادل می‌گفت بدجوری گیر کردین و امیر حالش خوب نیست

سرم را پایین انداختم و گفتم درسته امیر حالش خوب نیست و ما به پول احتیاج داریم اما نگران نباشید هم اینکه به هوش میاد صد برابر پولی که به من دادی رو بهتون برمیگردونه اما الان نیاز داریم.

با صدا چندتا انگور توی دهنش انداخت و گفت
پول و که بهت میدم مگه میشه زنی به خوشگلی تو بیاد اینجا از من کمک بخواد من بهش نه بگم؟
اما خوب هر کمکی که بخوام بهت بکنم باید برام جبران کنی

آب دهنم پایین فرستادم و گفتم چه جبرانی؟
با صدای بلند خندید و گفت
_زن خوشگلی هستی خیلی راحت می تونی منو راضی کنی .
از جام بلند شدم و عصبانی گفتم
_می فهمی چی میگی من شوهر دارم برای اینکه اونو نجات بدم از تو کمک می خوام تو چی فکر کردی با خودت؟

http://dl.neginmusic.com/99/02/17/Ehsan%20Daryadel%20-%20Talkhi%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید احسان دریا دل همینک در رسانه نگین موزیک لینک دانلود آهنگ : https://xip.li/MCNSwq

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۵(پارت ۹۷ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا