" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت72(پارت 94 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۲(پارت ۹۴ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

اینقدردلتنگش بودم که نمی‌خواستم حداقل این تماس هیچ وقت قطع بشه میخواستم همیشه صداشو بشنوم اما اون انگار عجله داشت که تماس قطع کرد و صدای بوق پشت سر هم بهم نیشخند زد که لیلی قطع کرد و رفت… و تو دلتنگیات موندی و پسرت گوشی که از دستم افتاد و پسرم بغل کردم و شروع کردم به گریه کردن چه روزای سختی داشتم میگذرونم هیچ وقت انتظار نداشتم یه روزی من این سردنیا انقد دلتنگ امیر بشم انقدر بی تابش بشم اما شده بود و من همین قدر دلتنگش بودم .

به مسیری که داشتیم میرفتیم نگاه کردم یه جایی بیرون شهر بود
انگار بیابون بود هیچ چیزی جز برهوت نبود.
بالاخره وقتی وسط اون بیابون به یه دهکده سبز رسیدیم تعجب کردم وسط این بیابوناین دهکده چطور می تونست اینقدر قشنگ باشه؟
ماشین و جلوی خونه نقلی نگه داشته بودیم وقتی یه پیرمرد با ریش سفید به سمت ماشین اومده درو برام باز کرد رو بهم گفت
خوش اومدین خانم چهافتخاری که آقاازمون خواستن اینجا مراقبتون باشیم آقا به گردن ما خیلی حق دارن.

از ماشین پیاده شدم ازش پرسیدم آقا قراره بیاد اینجا؟
لبخندی بهم زد و گفت

_ بله خانم به ما که گفتن میان اینجا دنبال شما.
خوشحال از این چیزی که شنیده بودم باهاش به سمت خونه رفتم دنج و نقلی بود برعکس اون عمارت بزرگ که هیچ توش احساس آرامش نداشتم اینجا آروم آروم بودم به اتاقی که برای من و پسرم آماده کرده بودن رفتم اونجا وسیله هامون رو گذاشتیم و پسرم روی زمین خوابوندم.

دو روزی اونجا منتظر امیر بودم و انتظارم بی‌حاصل بود دیگه کم کم داشتم از اومدن امیر ناامید میشدم اما وقتی نیمه شب صدای ترمز یه ماشین توی حیاط خونه پیچید سراسیمه خودمو به پنجره کوچیک اتاقک رسوندم به بیرون نگاه کردم ماشین سیاه رنگی توی حیاط پارک شده بود کمی طول کشید تا راننده از ماشین پیاده بشه اما خوب قد بلند امیر ومی‌شناختم از همین جا لکه بزرگ قرمز رنگی که روی پیراهن سفید رنگش بود دیده می شد و عجیب خودنمایی میکرد اون رد خون قدماش بی جون بود دستش ستونه تنش کرده بود و به ماشین تکیه داده بود به سمت در اتاق دیویدم پام به فرش گیر کرد و روی زمین افتادم اما دوباره بلند شدم و خودم و سراسیمه به حیاط رسوندم با دیدن امیر که جون راه رفتن نداشت به سمتش دویدم و بی‌توجه به زخمی که داشت محکم بغلش کردم بغلش کردم و دستاش اون دور تنم پیچید
چقدر دلتنگ این آغوش بودم.

اما وقتی جوون از پاهاش رفت روی زمین افتاد و منم باهاش آوار شدم.
به خاطر چراغی که بالایی در خونه بود صورتش میتونستم ببینم رنگ پریده و بی جون بود
معلوم بود خیلی خون از دست داده روی پیشونیش عرق نشسته بود با دستم عرق پیشونیش رو پاک کردم و گفتم
این چه حالیه؟
چه اتفاقی برات افتاده ؟
اصلا چرا اومدی اینجا؟
بایدمیرفتی بیمارستان…
با اون همه بی حالی لبخندی زد و گفت
_دکترمن اینجاست من هیچ جای دیگه خوب نمی شدم اما الان که اینجام تو بالای سرمی خوب میشم.

باید بترسی اشکام دست خودم نبود گریه امونم رو بریده بود اشک چشمام قطره قطره سر می خورد و روی صورتش می افتاد حال دستشو بالا آورده اشکام از روی صورتم پاک کرد و گفت نریزین آشکارا نریزید آشکار لیلی من پاک شده کنار از همه چی همه چیمو باختم هرچی داشتم و دادم به تو فقط منو بخوای منو میخوای میخوای با گریه ام گرفت و گفتم به خدا می خوام خوب باشه تو نباید اینجوری باشه میرم تو اینجوری باشه بهت قول میدم به خدا به جون پسر مو نمیخوام تو خوب بشی من هنوز برای پسرونست نداشتم منتظر تو بودم لبخندش که اسمشو تو باید بزاری قرار بود دختر بود من اسم بذارم پسر بود تو حالا تو بگو میخوای اسمشو چی بزارم پشت دستم اشکامو پاک کردم و گفتم امیرسام می خوام بذارم امیرسام

از شنیدن اسمی که گفتم وپ خندش کش اومد دستشو بالا تر آورد روی موهام کشید و گفت
_ پس میخوای اسم منو روش بذاری؟
دوست داری همیشه که صداش می کنی یاد من بیوفتی ؟

پیشونیم رو روی پیشونیش گذاشتم زمزمه کردم
اره می خوام هر بار که صداش می کنم یادت بیفتم .
من میخوام دوتا امیرتوی زندگیم داشته باشم…

دیگه منتظر شدن بس بود با صدای بلندی داد زدم یکی بیاد کمک کجایین شماها؟
یکی بیاد کمک!
زیاد طول نکشید که هر دو نفر اون مردایی که همراهم بودن خودشون و بیرون رسوندن و با دیدن امیر یریع از جاش تکونش دادن و بلندش کردن وداخل خونه بردن.

روبهشون گفتم
دکتری چیزی پیدا کنین بیاد اینجا دیگه داره از دست میره از بس خون ازش رفته…

یکیشون سراسیمه از اتاق بیرون رفت و اون یکی کنار من توی اتاقم موند .

امیر چنان دستم محکم گرفته بود که انگار قرار بود من ترکش کنم آروم کنار گوشش زمزمه کردم

از شنیدن اسمی که گفتم خندش کش اومد دستشو بالا تر آورد روی موهام کشید و گفت
_ پس میخوای اسم منو روش بذاری؟
دوست داری همیشه که صداش می کنی یاد من بیوفتی ؟

پیشونیم رو روی پیشونیش گذاشتم زمزمه کردم
اره می خوام هر بار که صداش می کنم یادت بیفتم .
من میخوام دوتا امیرتوی زندگیم داشته باشم…

دیگه منتظر شدن بس بود با صدای بلندی داد زدم یکی بیاد کمک کجایین شماها؟
یکی بیاد کمک!
زیاد طول نکشید که هر دو نفر اون مردایی که همراهم بودن خودشون و بیرون رسوندن و با دیدن امیر سریع از جاش تکونش دادن و بلندش کردن و داخل خونه بردن.

بهشون گفتم
دکتر چیزی پیدا کنین بیاد اینجا دیگه داره از دست میره از بس خون ازش رفته…

یکیشون سراسیمه از اتاق بیرون رفت و اون یکی کنار من توی اتاقم موند .

امیر چنان دستم محکم گرفته بود که انگار قرار بود من ترکش کنم آروم کنار گوشش زمزمه کردم

بذار پسر تو بیارم ببینی…
خیلی خوشگله صورتش؛ چشماش همه چیزش به تو رفته.

به زحمت زمزمه کرد و گفت

_ من نمیخوام شبیه من باشه…
می خوام شبیه تو باشه.

اشکامو با پشت دستم پاک کردم از کنارش بلند شدم پسرم رو بغل کردم و نزدیکش آوردم.
نگاهش که به صورت پسرکمون افتاد سایه اشک و میشد توی چشم هاش دید.
طوری به بچه نگاه می کرد و می گفت
_ این بچه ی منه؟
پسر منو تو؟

تند تند سرم و تکون دادم و گفتم
تو حالت خوب میشه میریم یه جای دور من و تو پسرمون ….
مگه همین و نمیخواستی امیر؟
با یه دستش دست منو گرفته بود و با انگشت دست پسرمونو لمس میکرد.
نگاهش رو به من داد و گفت

_ منو فراموش نکن لیلی …
راجبه من چیزی به پسرم نگو نمیخوام بفهمه من کی بودم و چیکار میکردم.

دستشو پس زدم چشمام و بستم و سعی کردم اروم بگیرم.
صورتش رو با دستام گرفتم و گفتم از این حرفا نزن دیونه…
خوب میشی…
تو یه پدر خوبی همین طور که یه شوهر خوبی…
تو بی نظیری امیر پسرمون افتخار می کنه بهت…
به سختی نفس می کشید چند بار سرفه کرد واز دهنش خون بیرون زد…
اروم زمزمه میکرد گوشم و نزدیک دهنش بردم و تا حرفاش و بشنوم.

_سعی کردم ولی پدر خوبی نیستم شوهر خوبی هم نبودم …

منو ببخش لیلی بخاطر همه چیز منو ببخش خواهش می کنم…
هیچ وقت خودمو نمیبخشم به خاطر کارهایی که با تو کردم ….

با گریه خون کنار لبش و پاک کردم و گفتم
اروم باش حرف نزن امیر

تو همه چیزو جبران کردی من دیگه لیلی سابق نیستم همه چیز عوض شده من دیگه اون آدم سابق نیستم من ازت متنفر نیستم امیر…

امیر تو رو خدا از این حرف ها نزن ما پسرکوچیک داریم که قراره با هم بزرگش کنیم…
کنار هم تو اینو بهم قول دادی…
سرفه امانش و بریده بود صورتش از درد توی هم رفت و گفت

_ فقط برای این اومدم اینجا آخرین بار ببینمت.
من نمیتونم خلاص بشم از این جهنمی که توش گیر افتادم لیلی…
میدونم به خاطر کارهایی که کردم باید تقاص پس بدم حقم نیست زندگی اینو باور دارم….
اما بخاطر تو و پسرمون سعی کردم جبران کنم اما من یه تنه از پس این همه ادم بر نمی اومدم …

داشتم از شنیدن این حرفات جون میدادم نمیخواستم هیچ اتفاقی براش بیفته
دکمه های پیراهنش و تند تند باز کردم یه تیکه از لباسای پسرم و چنگ زدم و روی زخم گلوله فشاردادم اما انگار از یه جای دیگه هم خونریزی داشت.
وقتی کمی برش گردوندم و با دیدن زخم روی کمرش که جای یه تیر دیگه بود با گریه و التماس نالیدم

من الان باید چیکار باید چ کنم ؟؟
رو به اون پیر مرد گفتم
تو رو خدا یه کاری بکنید داره از دستم میرع…

با دست یخ زده اش دستم و گرفت به سمت خودش کشید و گفت

_ آروم باش ملکه ی من …
چیزی نیست آروم بگیر…
تو نباید اینطور بی تابی کنی..
تو اینطور بی تابی کنی من چه غلطی بکنم؟؟
حتی با این حال عصبی میشد چقدر لجباز بود این ادم.

_ فکر نمیکردم وقتی بمیرم کسی برام گریه کنه اما خوشحالم که تورو دارم و دیگه تنها نیستم.

سیستم کسب درآمد از گوش دادن و دانلود آهنگ همین حالا کلیک کنید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۲(پارت ۹۴ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا