" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت71(پارت 93 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۱(پارت ۹۳ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

پرستار از من پرسید
هپدرش کجاست؟ معمولاً پدرا از دیدن اولین بار غذا خوردن بچه هاشون خیلی لذت میبرن.

با این حرفش بغضم شکست دوباره شروع کردم به گریه کردن پرستار نمیدونست هیچ مردی اندازه امیر نمیتونه بچه شو دوست داشته باشه نمیتونه اندازه امیرلگاز اولین بار شیر خوردن بچه اس لذت ببره‌..

بیچاره شرمنده کنارم ایستاده بود حتی از من معذرت می خواست به خاطر این حرفی که زده اما مشکل من حرف اون نبود.
میدونستم مسئله خیلی جدیه که امیر منو پسرشو اینجا تنها گذاشته رفته روبه پرستار گفتم
کسی بیرون نیست ؟
لبخندی بهم زد و گفت
_چرا عزیزم دو نفر کنار در ایستادنو همسرتون انگار گفتن محافظ‌های شماهستن…
بادیگارد دارین؟

میدونستم بی گدار به آب نمیزنه و ما رو اینجا تنها نمیزاره رو بهش گفتم میشه یکیشون بکین بیاد داخل باید باهاشون حرف بزنم!

پرستار باشهاگ ای گفت از اتاق بیرون رفت وقتی یکی از این مرد وارد اتاق شد بهش گفتم
امیر کجا رفته چه اتفاقی افتاد؟
اما از هیچ چیزی خبر نداشت مثل چوب خشک بزرگی روبروم ایستاد و گفت
_من خبری ندارم خانم فقط گفتن مواظب شما باشیم…

حتی فردا وقتی داشتیم از بیمارستان مرخص میشدیم خبری از امیر نبود وقتی سوار ماشین شدیم با این دو نفر که میگفتن بادیگاردن و محافظ به سمت خونه می رفتیم باز اثری از امیر نبود.
پسرم محکم بغل کرده بودم باید خودمو برای هر چیزی آماده می کردم اما وقتی حواسم و به جاده دادم دیدم مسیری که داریم میریم قرار نیست به خونه و عمارت خودمون ختم بشه.

نگران پرسیدم
مگه نمیریم خونه؟
یکی از اون مردا به سمتم چرخید گفت
_ نه آقا خواستم ببریمتون یه جای دیگه.
ارو بهش گفتم
آقا که گوشیش خاموشه کی از شما خواستن ؟
د دوباره با همون صورت خشک و سردش از اینه به ما نگاهی انداخت و گفت
_ دیروز توی بیمارستان به مت گفتن وقتی مرخص شدین کجا ببریمتون.

نمیدونستم این آدم راست میگن یا نه!
هیچ چاره‌ای جز این که بهشون اعتماد کنم نداشتم ماشین و کناره یه عمارت خیلی بزرگ نگه داشتن در عمارت باز شد ماشین داخل حیاط رفت …
له اطراف نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم.
اینجا کاملا برام غریبه بود امیر هیچ وقت از داشتن یه عمارت دیگه به من نگفته بود ….

تنها چیزی که امیدوارم میکرد این بود که باهام با احترام رفتار می‌کردن وقتی داخل عمارت شدیم حس خوبس به اینجا نداشتم.
وسط سالن بزرگش تک و تنها ایستادم و به اطراف نگاه کردم امیر از من چه انتظاری داشت که من اینجا تنها بمونم ؟
روی یکی از مبلهای که اونجا بود نشستم و پسرمو بغل کردم حتی براش اسم انتخاب نکرده بودیم.

همیشه می گفت اگه پسر باشه باید توانتخاب کنی و من هیچ وقت تا به حال به اسم فکر نکرده بودن.

دروغ چرا دلم براش خیلی تنگ شده بود خیلی خیلی تنگ شده بود آمده بود دوباره بلند شدم و به سمت اتاقاش رفتم.
همشون خالی بودن جز یکی که کاملا مرتب چیده شده بود تخت خواب بزرگ با یه تخت نوزادی…
لبخندی زدم حتی تک این شرایطی که میدونستم اوضاع درستی نداره باز به همه چیز فکر میکرد.
پسرمو روی تخت نوزادی گذاشتم و خودم روی تخت دراز کشیدم چشمامو بستم دعا کردم وقتی بیدار میشم برگشته باشه و اینجا کنارم خواب باشه.
با خیالتی که توی سرم قبل خواب داشتم به خواب رفتم و وقتی بیدار شدم به خیالاتم به واقعیت تبدیل نشد.
امیر هنوز برنگشته بود بی سر صدا آروم به طبقه پایین رفتم که دیدم اون دوتا مرد کلی برای اینجا خرید کردن و همشون رو جلوی آشپزخانه گذاشتن.

_ بفرمایید خانم هر چیزی که ممکن بود احتیاج داشته باشین گرفتیم اگه بخواین میتونیم یه نفر رو پیدا کنیم که کارای خونه رو انجام بده براتون غذا درست کنه و …

سرمو تکون دادمو گفتم
خودم انجامشون میدم.
نگاهیی به به پاکتا انداختم یه قوطی ابمیوه از بینشون برداشتم و به طبقه بالا برگشتم.
اشتهایس برای غذا خوردن نداشتم اما به خاطر پسرم باید کمی جون می‌گرفتم تا بتونم بهش شیر بدم.

کنار پنجره نشستم و به بیرون زل زد میدونم اگه همین الان اینجا بود حتی نمیذاشت روی تخت بشینم اما الان نبود و من باید صبر میکردم و انتظار میکشیدم…

دو روز از اومدنم به اینجا می گذشت و هیچ خبری از امیر نبود نگرانی داشت دیوونم میکرد شوق به دنیا اومدن پسرم با غیب شدن امیر کاملاً از یادم رفته بود.
درگیر عوض کردن لباس پسرم بودم که یکی از اون مردا سراسیمه در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد

_ خانم جمع کنید باید زودتر از اینجا بریم.
سریع ازجام بلند شدم و گفتم

مگه چه اتفاقی افتاده چی شده؟

ساک بچه رو از روی تخت برداشت و رو به من کرد و گفت

_ زود باشید اقا هم قراره پشت سرمون بیاد…
خبر رسید که چند دقیقه دیگه همه میریزن اینجا .

ترسیده پشت سرش راه افتادم نمیدونستم چه خبره هیچ کسی به من چیزی نمی‌گفت که چی شده !
فقط باید به فکر پسرم می بودم برای همین همراهشون شدم از خونه بیرون زدیم.
توی ماشین به سمت ناکجا آبادی که ازش خبر نداشتم میرفتیم.

عصبی روبهشون گفتم
حرف بزنید ببینم چه خبره من یه زن معمولی نیستم که بترسم یاگریه زاری کنم .
از این چیزا من خیلی سرم میشه پس باهام رو راست باشین..
چخبر شده که اینطوری امیر داره مارو پنهون میکنه؟
من از همه ی کارای امیر باخبرم پس باهام روراست باشین

کسی که پشت فرمون بود گفت
_ آقا خبر دادند این خونه دیگه امن نیست و باید از این جا بریم
گفتن قرار و خیلی زود بیاد دیدنتون ماهم چیز زیادی نمیدونیم.
بذارین خودش براتون توضیح بدن.
ما نمیتونم حرفی بزنیم شما اقارو بهتر از ما می شناسید..

میدونستم از امیر می ترسیدن که نمیتونستن حرف بزنن….
پس سکوت کردم نمیخواستم باعث بشم اینا هم توی دردسر بیفتن…
وقتی از خونه بیرون زدیم توی خیابونا فقط دور خودمون میچرخیدیم نمیدونستم منتظر چی هستن یا حتی اصلاً هدفمون از این چرخیدن ها چیه که بالاخره گوشی یکی از اون محافظا زنگ خورد و سریع جواب داد وقتی به کسی که پشت خط بود چشم گفت گوشی رو به سمت من گرفت گفت
_ آقا هستن
سراسیمه گوشی رو از دستش قاپیدم و کنار گوشم گذاشتم و با بغضی که نمیدونم یکهویی از کجا پیدا شده بود نالیدم
کجایی امیر؟
منو پسر تو ول کردی به امون خدا کجا رفتی؟
بدون تو باید چیکار کنیم ؟
نکنه همه این کارا برای اینکه منو اذیتم کنی!
می خوای تلافی کنی! از من هنوز کینه به دل داری امیر؟
پشت خط نفس های بلند عمیق می کشید اما وقتی به حرف اومد از صداش خشم نگرانی عصبانیت دلتنگی و حتی غم و خوب میشد فهمید
_ من از تو انتقام بگیرم لیلیه من؟
میفهمی داری چی میگی؟
همه دنیای من شما دو نفرین ملکه ی من.
اگهه از تو دورم اگه نمیام دیدنت اگه زنگ نمیزنم فقط به خاطر اینکه اونا نتونن شما رو پیدا کنن.
نمی خوام هیچ آسیبی به تو پسرم برسه.
لیلی تحمل کن هرچی که بهت گفتن انجامش بده باشه؟

با گریه نالیدم
کی برمیگردی کی برمیگردی امیر من دارم دیوونه میشم چرا نمیای خودت پیشمون؟
بیا باهم بریم …

عمیق نفس کشید و گفت
_ خیلی زود میام پیشت فقط یه مشکل کوچیک مونده اونم حل کنم دیگه برمیگردم پیش تو بهت قول دادم تو و پسرمو میبرم یه جای دور خیلی دور که دست هیچ کسی بهتون نرسه…
می خوام یه زندگی خوب کنار هم داشته باشیم هیچ وقت یادت نره که امیر با این همه دبدبه و کبکبه با این همه آدم که دورش جمع شدند با این اسم بدی که توی کل دنیا در کرده از خودش عاشق توئه به خاطر تو داره پشت پا میزنه به هر چیزی که این همه سال به دست آورده تا تو آرامش داشته باشی و کنارش احساس خوشبختی کنی منتظرم بمون لیلی جایی نرو برمیگردم باشه؟

بغضم طوری شکسته بود که اشکام بند نمیومد .

زمان پارت گذاری رمان فوق هر دوروز از زمان انتشار اخرین پارت

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.Aronafhar2019.mp3

دانلود کامل این آهنگ جدید از آرون افشار لینک دانلود: https://xip.li/9TxnTG

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۷۱(پارت ۹۳ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا