" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت68(پارت 90 رمان استاد خلافکار) - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۶۸(پارت ۹۰ رمان استاد خلافکار)

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

توی سرم هر روز نقشه ها می کشیدم تا یه راه نجات برای خودم پیدا کنم اما وقتی این همه محبت کردن نشون میدیدم رو دل می شدم و مردد…
با خودم می گفتم به خاطر این بچه بمونم همینجا کنار این مرد زندگی کنم اما وقتی گذشته با تمام اتفاقاتش از جلوی چشمم رد میشد دوباره روی تصمیمم برای رفتن از اینجا بود مصمم می شدم .

با امیر از خونه بیرون رفتیم توی حیاط قدم میزدیم و از کنار درختای بزرگ نخل زینتی میگذشتیم.

دستم گرفته بودم حتی مواظب بود که سنگریزه زیر پام نره این کاراش عصبیم میکرد.
دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم ولم کن امیر اذیتم می کنی .

من پاهام چشمام کاملا سالمن و قرار نیست با قدم زدن اتفاقی برلی من بیفته.
من میتونم خودم راه برم …

آروم لبخند زد و گفت:
_ دل منم به همین کارو خوشه بانو.
اینم برای من زیادی میببینی؟
بذار هرکاری که دوست دارم بکنم .
دوست دارم این روزا توی ذهن هردومون برای همیشه بمونه خاطرات خوبی بشه برامون که با یاداوریشون لبخند بزنیم.

به ناچار سکوت کردم و دوباره دستم و گرفت راه افتادیم و حرف میزدیم.

_ به نظرت اسم بچه رو چی بزاریم؟
خشکم زد سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:

_ این بچه فقط یه ماه یه ماه و نیمشه فقط .
اسم میخواد یه بچه ماه و نیمه؟
اصلا تو میدونی دختره یا پسر؟

اخم کرد و گفت:
_ من که میدونم دختره باید دختر باشه یه دختر مثل تو …

شونه بالا انداختم و گفتم حالا هر چی زوده برای اسم …

_ اگه دختر باشه من اسمش میزارم و اگه پسر بود اسمش تو انتخاب کن.

بی تفاوت باشه ای گفتم و امیرمن و مثل یه بچه بغل زد که از ترس از گردنش اوییزون شدم.
چیکار میکنی دیوانه الانه بیفتم…
_نترس دیگه بسته راه رفتن خسته شدی یه کمم تو بغل من باش…

#هانا

بعد از این پیامی که لیلی بهمون داده بود دیگه هیچ خبری از امیر و لیلی نبود انگار که آب شده بودن و رفته بودن زیرزمین .
حرف لیلی داشت راست از آب در می آمد و هیچ تهدیدی یا اتفاقی برای هیچ کدوممون توی این مدت نیفتاده بود تقریبا همه چیز داشت به روال عادی برمی گشت زندگی من کنار آرمین هر روز بهتر از روز قبل می شد و این و مدیون دخترم بودم دختری که برای داشتنش خیلی حرفا شنیدم و خیلی بلاها سرم اومد اما بالاخره داشتیم هر سه با هم کنار هم طعم خوشبختی رو میچشیدیم.

تنها مشکل همه ما این بود که دیگه خبری از لیلی نبود آرش به شدت افسرده شده بود و باز توی خودش رفته بود آرمین نگرانش بود و هر کاری که برای پیدا کردن لیلی میکرد به بن بست میخورد.

اما همین که همگی سالم بودیم خیلی خیلی مهم بود و این رو همه مون مدیون لیلی بودیم.

با احساس دست دور کمرم سرمو چرخوندم و با دیدن آرمین لبخندی روی لبم نشست.

از پشت گردنمو بوسید و گفت:

_ حال خانوم‌من چطوره ؟
از شنیدن این حرف ها دلم می رفت براش .
چند روزی می شد که عقد کرده بودیم دوباره من و آرمین زن و شوهر شده بودیم و این به خواست قلبیه خود من.
من دوباره شده بودم زنش و بهترین تکرار زندگیم بود.

به سمتش برگشتم و گونه شو بوسیدم
وقتی تورو دارم معلومه که خوبم مگه میتونم خوب نباشم؟

دستشو زیر زانوم انداخت و منو بغل کردچرخوند و گفت:
_ خوبه که حالت خوبه نمیخوام ناراحت ببینمت.

کمی با یاد اوری لیلی غمگیت شدن و گفتم:
اما من هنوز نگران لیلی ام.
یعنی چه اتفاقی براش افتاده ؟
سمت مبلی که کنارمون بود رفت و روش نشست و من روی پاش نشوند و گفت:
_ نگران نباش لیلی از پس خیلی چیزا بر اومده بهت قول میدم اون حالش خوبه و داره دنبال یه راه میگرده.

سرش رو نزدیک موهام اورد و عنیق بوکشید و گفت:
_ عاشق عطر موهاتم می دونستی؟
مدتی که نبودی مدتی که با اون پسره ی عوضی بودی دیوونه شده بودم.
هر روز وهر شب توی خونه احساس می‌کردم راه میری و بوی موهات همه جا میپیچه.

از اینکه تورو کنار اون میدیدم مثل دیوونه ها شده بودم.

شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم:
_ مجبور شدم وقتی که تو گفتی دختر تو نیست وقتی تو باورم نکردی دلم خیلی شکسته این کارهایی که می کردم برای این بود که فقط بتونم از خودمو دخترم محافظت کنم معذرت می خوام‌..

لبامو محکم بوسید
_ گذشته ها گذشته بهتر دیگه بهشون فکر نکنیم.
اینبار من بودم که لبای داغش و شکار کردم و لبم روی لبش گذاشتم.
عمیق میبوسیدمش باصدای هیین گفتن آیلا هم من هم آرمین به سمت صدا چرخیدم.
آیلا یه گوشه ایستاده بود و داشت به ما نگاه میکرد با کنجکاوی پرسید:
_ مامان داشتی بابا آرمین بوس میکردی؟
کنار رفتم و گفتم
این حرفا چیه که میزنی دختر خوب؟
برو بازی کن.
اما ارمین دستشو گذاشت پشت سرمو من وبه طرف خودش کشید و من دوباره بوسید و گفت
_اره دخترم مامان تو می بوسیدم تو که نمیدونی مامانت خیلی خوشمزه است.

آیلا از این حرف پدرش کنجکاو شده بود به سمت من آمد و گفت:
_بذار منم اونطوری بوست کنم ببینم چقدر خوشمزه اس…

آرمین با صدای بلندی خندید و گونه ی دخترم و بوسیدم گفتم

عزیز دلم باهات داره شوخی میکنه …
آیلا دست آرمین و گرفت و به سمت خودش کشید و گفت:

_ بیا بازی؛ بیا بریم بازی…

آرمین گفت
_این پدر سوخته اجازه نمیده اصلا با تو خلوت کنما..
حواست باشه بعدا باید تک تک این لحظه ها را جبران کنی..

چشم ابروی براش اومدم و خندید و گفت:
_ باید جبران کنی همشو میدونی که من چقدر برای تو کم طاقتم ؟

چشمکی زد از جلوی چشمام هردوتاشون دور شدم.

منم این همه خوشبختی که توی زندگیم احساس می کردم لبخند زدم…

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.comaronafshar.mp3

برای دانلود کامل آهنگ جدید آرون افشار کلیک کنید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۶۸(پارت ۹۰ رمان استاد خلافکار) اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا