دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۱۲

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

داشتم توی کیفم دنبال کلید می گشتم که صدای ایستادن موتور رو کنارم شنیدم.

سرم و برگردوندم و با اخم به جوونی که از روی موتور پیاده شد نگاه کردم. به سمتم اومد و یه پاکت سمتم گرفت و بدون پرسیدن اسمم گفت

_برای شماست!

با اخم گفتم

_کلاهتو بردار ببینم.

محل نذاشت و تند سوار موتور شد و گازش و گرفت.

پاکت و باز کردم و چند تا عکسی که داخلش بود رو در آوردم و ماتم برد.

دستام لرزید… عکس های اون شب بود،امیر غرق خون و منو آرشم بالای سرش بودیم.

تمام عکس ها طوری بود که انگار ما قاتل امیر هستیم.

با دستای لرزون کاغذی که با عکسا بود و باز کردم و با خوندن نوشتهش روح از تنم رفت

_تو که دلت نمیخواد جناب سرگرد بیوفته زندان؟

شل شدم. این دست خط امیر بود… زندست امیر… زندست…

بی رمق همون جا نشستم و به عکسا نگاه کردم. دوباره اومده بود تا زندگیم و کابوسکنه.. دوباره میخواست منو از آرش جدا کنه. دوباره اومده بود تا زندگیم و سیاه کنه.

اما این بار اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم.

موبایلم و در آوردم و با دستای لرزون شماره ی آرش و گرفتم.

جواب که داد هق زدم _آرش… تو رو خدا بیا…

صدای افتادن صندلیش و شنیدم و بعد از اون صدای داد نگرانش رو

_کجایی لیلی؟چی شده؟ با وحشت گفتم

_جلوی خونه ی خودمم… امیر زندست آرش دوباره اومده سراغ مون…

داشت می دوید.در همون حین گفت

_باشه… تو برو توی خونت منم الان خودم و می رسونم.

سر تکون دادم و به سختی بلند شدم. کلید انداختم و وارد شدم. با صدای گرفته ای گفتم

_رفتم تو…

_باشه عزیزم… آروم باش من خیلی زود خودم و می رسونم.

باشه ای گفتم و قطع کردم.خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم خودش و رسوند.

با دیدنش توی آیفون درو باز کردم و جلوی در واحد ایستادم…

وقتی رسید بالا رسما نفسش بند اومده بود.

با دیدنم نگران به سمتم اومد و گفت

_خوبی؟

درو بستم… هنوزم دست و پام می لرزید. به سختی گفتم _امیر زندست….دست خط خودش بود… ب… برام…

محکم بغلم کرد و گفت

_امیر مرده…من خودم اون شب نبضش و چک کردم نمیزد…بفهم دیگه لیلی تا کی میخوای با ترس از اون عوضی زندگی کنی؟

ازش جدا شدم و پاکت عکسا رو از روی اپن برداشتم و به سمتش گرفتم.

_بیا ببین خودت… این بازیا فقط مال امیره… این دست خط…. مال امیره اون نمرده.

زندست.

با اخم دونه دونه عکسا رو نگاه کرد و گفت

_یکی داره باهامون بازی میکنه پیداش میکنم حروم زاده رو…

نگاه به قیافه ی ترسیدم انداخت و نزدیکم شد. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و بااطمینان گفت

_دیگه نمی ذارم کسی اذیتت کنه. اون بی شرف و پیدا میکنم. تو فقط نریز این اشکاتو باشه؟

سر تکون دادم که اشکام و پاک کرد و محکم تر منو حبس کرد توی بغلش و پچ زد

_وقتی صدات و اون طوری پای تلفن شنیدم دیوونه شدم.

لبخند محوی زدم که گفت _من هنوزم دوستت دارم!

نفسم قطع شد.بالاخره اعتراف کرد.

#هانا

تند آلما رو سوار کردم و خودمم سوار شدم که پاش و روی گاز فشار داد و با اخم گفت

_چرا باید مثل مجرما فرار کنیم من باید دهن اون مرتیکه رو صاف کنم.

آیلا سرشو آورد جلو و گفت

_دایی… چه جوری دهن یکی و صاف میکنن؟ کلافه گفتم

_وقت گیر آوردی آلما… صاف بشین کمربندتم ببند دایی داره تند میره.

خوشحال گفت

_میریم پیش ترمه و تارا؟ نگاه به مهرداد کردم که گفت

_نه دایی جون میریم یه جای دیگه!بلیط پیدا کنم برمیگردونمتون…

مغموم میپرسم:

_آرمین دست برمیداره؟

_غلط کرده دست برنداره….این همه سال چه غلطی میکرده از این به بعدشم بکنه.

نگاه به آیلا انداختم و آروم گفتم

_من هنوز زنشم. اگه بخواد هر کاری میتونه بکنه.

کلافه روی فرمون کوبید.موبایلش زنگ خورد….

نگاه به صفحه ی گوشیش کرد و گفت

_خودشه!

ترس برم داشت و گفتم _جواب نده تو رو خدا…

بر خلاف خواستم جواب داد. عربده ی آرمین طوری بلند بود که منم صداش و شنیدم _ بی ناموس… برای دومین بار دستت به زن و بچه م خورده سرک کشیدی تو زندگیمن… دارم میرم سراغ ناموست….زن و بچم و برنگردونی کل ناموس تو یک جا با هم میگام..

مهرداد پاشو روی ترمز فشار داد و وسط خیابون نگه داشت. شانس آوردیم خیابونش شلوغ نبود.

چهره ش کبود شد و خواست داد بزنه اما آرمین قطع کرد.

از خشم دستاش میلرزید شمارش و گرفت اما تماسش و رد کرد.

با عصبانیت جنون واری عربده کشید و محکم به فرمون مشت کوبید که صدای گریه ی آیلا در اومد.

نگاهش کردم و رو به مهرداد گفتم

_بریم مهرداد. آرمین کله خره یه کاری میکنه بریم من یه فکری میکنم.

نگاهم کرد و با رگ های برجسته غرید _چه طور بدمتون دست اون لاشخور؟ داد زدم

_من می تونم محافظت کنم از خودم بریم مهرداد… بلایی سر ترانه و بچه ها نیاره!

با خشم استارت زد و گفت

_می کشم من این حروم زاده رو…

نگاه به آلما کردم که با ترس گریه میکرد.

دستامو براش باز کردم که اومد بغلم…

روی پای خودم گذاشتمش و محکم بغلش کردم. سرعت مهرداد دیوانه وار بالا بود.

وارد کوچه ی خونش که شدیم با دیدن آرمین وحشت کردم.

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت۱۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا