" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 61 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۶۱

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

* * * * *
زیر لب فوشے نثار شاهرخ کردم و به سمت اتاق اول قدم برداشتم.
حالامجبور بودم پشت تڪ تڪ اتاقا فال گوش بایستم تا بفهمم آرمین دقیقا کجاست!
پشتهر درے که مے ایستادم جز صدهاے ناخوشایند،چیز دیگه اے دستگیرم نمیشد.
دیگهداشتم کلافه میشدم و خواستم یڪ راست برم سراغ امیر یا لیلے اما با شنیدن صداے عربده آرمین چشمام برق زد!
تندبه سمت صدا رفتم و پشت دره اتاقے که انتهاے راهرو قرار داشت ایستادم.
گوشموبه در چسبوندم تا بفهمم داخل اتاق چه خبره.
اولےنصدایے که نظرم و جلب کرد صداے وحشت زده شاهرخ بود.
_اگهمنو بکشے هیچ وقت دستت به دخترت نمے رسه.
آرمےنغرید
_مے دونم توے همین عمارته…یالابگو کجاست وگرنه تڪ تڪ استخوانت و مے شکنم.کاریمے کنم مثل سگ به دست و پام بیوفتی!
شاهرخزهرخندے زد و گفت
_فکر کردے با شکنجه دادنم مے تونے جاے دخترت و از زیره زبونم بیرون بکشے؟احمق اگه یه تار مو از سره من کم بشه دخترتم نفس هاے آخرش و مے کشه.
آتےشگرفتم.
دیگهنتونستم بایستم و به حرفاش گوش بدم.
کنترلمو از دست دادم و با عصبانیت دره اتاق و باز کردم و داخل شدم که نگاه هاے جفت شون به سمت من چرخید.
آرمےنبا تعجب نگاهم مے کرد اما در چشماے شاهرخ نفرت موج مے زد.
ڪمکم اون تعجب جاشو به اخم غلیظے داد و آرمین با تشر داد زد
_مگه نگفتم توے ماشین بمووووون!
بیتوجه به آرمین اسلحه از داخل لباسم بیرون آوردم و به سمت شاهرخ نشونه گرفتم.

دستاممے لرزید اما به سختے سعے داشتم خودم و کنترل کنم.
بافڪ قفل شده اے غریدم
_ مطمئن باش براے کشتنت ذره اے درنگ نمے کنم پس حرف بزن…حرفبزن بگو دخترم کجاست.
لبخندشاهرخ پر رنگ تر شد.
_جرعتشو نداری!

#هانا

پوزخندی زدم و جلو رفتم.
_اتفاقا امتحان کردنش به تموم شدن زندگی نکبت باره تو می ارزه!
اسلحه دو دستی گرفتم تا مبادا لرزشش باعث بشه تیرم خطا بره.
توی این کار به شدت مصمم بودم.
می خواستم واقعا شاهرخ و بکشم.
آخر و عاقبتش اصلا برام مهم نبود…فقط دلم می خواست بفرستمش اون دنیا تا دیگه کسی به خاطرش زجر و عذاب نکشه.
آرمین عصبی به سمتم اومد و گفت
_بیار پایین اون اسلحه رو!
سرم و به سمتش چرخوندم و نگاهش کردم.
خشم توی چشماش شعله می کشید.
خواستم به حرف آرمین گوش کنم و اسلحه پایین بیارم اما صدای نحث شاهرخ عصبی ترم کرد
_این اسلحه اصلا برای گربه کوچولویی مثل تو برازنده نیست…ممکنه سنگینیش اذیتت کنه.
نگاهم به سمتش چرخید و بهت زده به اون لبخند تمسخر آمیزش زل زدم.
این لبخند بدجور نگرانم می کرد!
چرا داشت توی بدترین شرایط می خندید؟
نکنه نقشه ای داشت!؟

آرمین با خشم به سمتش رفت و لگد محکمی به شکمش زد که نقش بر زمین شد.
_دهنتو ببند حروم زاده…با دستای خودم می کشمت تا دیگه نتونی زر مفت بزنی.
و بعد روش خیمه زد و تا جایی که نفس داشت مشت به صورت شاهرخ کوبید…جوری که صورت شاهرخ با خون یکی شد.
دلم اصلا به حالش نسوخت و آروم نشدم.
بیشتر از اینا حقش بود.
آرمین کلافه بالای سرش نشست و عربده زد
_میگی آیلا کجاست یا دلت می خواد بیشتر نوش جان کنی؟
شاهرخ در حالی که داشت جون میداد ریز ریز خندید و نالید
_برو به درک! دخترت تا الان مرده دیگه.
آرمین نتونست خودش و کنترل کنه و روی شکم شاهرخ نشست و یقش و بین مشتاش گرفت.
داد زد
_حرف بزن…آیلا کجاست؟
و بعد دوباره مشت محکمی به صورتش کوبید.
قدمی به سمت آرمین برداشتم و خواستم از روی شاهرخ بلندش کنم که نگاهم جلب چاقویی شد که توی دست شاهرخ بود!
با دیدن اون چاقو که داشت به سمت پهلو آرمین می رفت دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و شلیک کردم.

دوستان هرچقدر صبر کردم تا پارت یشتر بده نویسنده نداد همینارو داد شرمنده

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۶۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا