" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 60 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۶۰

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

* * * * *
همین که پامونو داخل سالن مهمونی گذاشتیم، نگاهم جلب پیرمردی شد که سره میز پر تجملاتی نشسته بود و چندتا دختر با لباس های باز که فرقی با یه متر پارچه نداشت دور تا دورش می چرخیدن و با عشوه ریختن براش دلبری می کردن.
حتم داشتم این پیرمرد همون شاهرخه!
خیلی ریلکس مشروب می خورد و دخترا رو دید می زد.
بیچاره خبر نداشت قراره مجلس مهمونیش تبدیل به مراسم ختمش بشه وگرنه اینقدر شاد و شنگول نبود.
آرمین با دیدن شاهرخ عصبی خواست به سمتش بره که امیر تند بازوش و گرفت و تهدید آمیز گفت
_اون برای منه.
آرمین پوزخندی زد و غرید
_نترس نمی کشمش! فقط می خوام برم از زیره زبون کثیفش بیرون بکشم، ببینم دختره بیچارم کجاس…بعدش ماله تو…فقط زندش نزار.
_به نظرت من کسی رو که بهم خنجر زده زنده میزارم؟ مطمئن باش امشب شبه آخرشه.
آرمین سری تکون داد و بعد به سمت شاهرخ رفت.
اینبار امیر حتی تلاش نکرد تا جلوش و بگیره…!
متعجب نگاهش کردم و لب زدم
_چرا گذاشتی بره؟ یه کاری بکن!
با بیخیالی شونه ای بالا انداخت و چرت و پرت تحویلم داد
_ودکا می خوری؟
عصبی نگاهم و از چهره خونسردش گرفتم و به آرمین زل زدم.
رو به روی شاهرخ ایستاده بود و به زور داشت وادارش می کرد تا همراهش به طبقه بالا بیاد.

حتی از این فاصله هم می تونستم متوجه ترس و وحشتی که توی چشمای شاهرخ موج می زد بشم!
با اینکه آرمین دیروز با حرفاش بدجور قلبم و شکست اما خیلی نگرانش بودم.
می ترسیدم شاهرخ بلایی سرش بیاره.

#لیلی

همین که آرمین همراه خودش، شاهرخ و به طرف طبقه بالا کشید و از مقابل چشمام محو شدن، نگران به سمت امیر رفتم.
بالای سره میزی که انواع مشروب روش قرار داشت ایستاده بود و داشت یه لیوان برای خودش می ریخت.
بازوش و گرفتم و گفتم
_تنهاش نزار…ممکنه اون یارو یه بلایی سرش بیاره!
بدون اینکه نگاهم کنه گفت
_چیزیش نمیشه.
خون خونمو می خورد، از اینکه اینطور ریلکس مقابلم ایستاده بود و خم به ابرو نمیاورد دلم می خواست جیغ بزنم.

عصبی دوباره نگاهم و به سمت همون راه پله سوق دادم، اما با دیدن هانا که داشت تند تند از پله ها بالا می رفت رسما وا رفتم.
این دختره اینجا چیکار می کرد؟ مثلا قرار بود توی ماشین بمونه!
دوباره به بازو امیر چنگ زدم که چپ چپ نگاهم کرد.
آروم گفتم
_هانا اینجاس!
چشماش گرد شد…چه عجب ما یه چیزی جز خونسردی توی چشمای این بشر دیدیم.
_کو؟ کجاس؟
_از اون پله ها بالا رفت.
زیر لب غرید
_این دختره آخرسر همه چیزو خراب می کنه.
کلافه لیوان و روی میز قرار داد و خواست به سمت اون راه پله برم که مانعش شدم و گفتم
_منم دنبالت میام.
جدی شد و غرید
_تو همین جا بمون…نمی خوام بلایی سرت بیاد.
هنگ کردم…واقعا امیر نگران من بود؟
برای اولین بار قبل از اینکه بخوایم به مهمونی شاهرخ بیایم به لباسم گیر داد و حالا…! نگران جونم شده بود.
شونه هام و گرفت و عمیق توی صورتم زل زد و ادامه داد
_نمی خوام پلیس بازیت گل کنه فهمیدی؟ اون بالا ممکنه خیلی اتفاقا بیوفته، پس همین جا بمون تا من برگردم.
در جوابش فقط تونستم سرم و تکون بدم.
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و بعد رفت.
اما من هنوز توی شوک رفتارش بودم! دیگه خبر از نقش بازی کردن نبود…انگار اینبار واقعا می خواست مراقبم باشه…واقعا بهم اهمیت میداد.

#لیلی

مات و مبهوت رفتنش و نظاره گر بودم.
همین که از پله ها بالا رفت استرس بدی به جونم رخنه کرد.
به شدت نگران بودم! از یه طرف آرمین و بچش و از طرفی هم امیر.
کلافه سرم و به طرفین تکون دادم تا این افکار مزخرف از ذهنم فاصله بگیرن.
آخه چرا باید نگران یه خلافکار بی رحم میشدم؟ فردی که کل خانوادم و بدبخت کرد و من و بارها و بارها تا پای مرگ فرستاد! اصلا هر بلایی سرش بیاد حقشه.
با ذهنی نا آروم روی یکی از مبل ها نشستم و سعی کردم به خودم مسلط بشم.
اگه تا ده دقیقه دیگه خبری ازشون نمیشد خودم می رفتم طبقه بالا.

کلافه داشتم پام و تکون میدادم و با خودم یکی به دو می کردم که صدای شلیک گلوله توجهم و به خودش جلب کرد.
وحشت زده از روی مبل بلند شدم و موشکافانه نگاهی به اطراف انداختم.
صدا از طبقه بالا بود!
همهمه و صدای موزیک و خنده خیلی زیاد بود و صدای شلیک بین این غوغا و سر و صدا گم شد…اما من پلیس بودم…خوب می تونستم صدای شلیک گلوله رو تشخیص بدم.
خواستم به سمت راه پله برم که دستم محکم کشیده شد.
عصبی به سمتش برگشتم و خواستم چهارتا لیچار باره این خره وحشی کنم اما با دیدن آرش خشکم شد.
به معنای واقعی اون لحظه حتی نفس کشیدن هم یادم رفت!
آخه اینجا چیکار می کرد؟
برعکس من که به خاطر شوکی که بهم وارد شده بود با اغما فاصله ی اندکی داشتم اون خونسرد بودش.
نزدیک تر اومد و موهام و از توی صورتم کنار زد و گفت
_باید بریم.
و بعد دستم و کشید که به خودم اومدم و با صدای لرزون پرسیدم
_تو اینجا چیکار می کنی!
با حالی آشفته نگاهم کرد و گفت
_آرمین خبرم کرد…اون لوکیشن اینجا رو برام فرستاد…زود باش لیلی باید بریم.
عصبی دستم و از میون انگشتاش بیرون کشیدم و غریدم
_من با تو هیچ جا نمیام…با مردی که ولم کرد تا بمیرم و حتی دنبالم نگشت قدمی از قدم بر نمیدارم.

#لیلی

حرفم که تموم شد سرم و بالا آوردم و عمیق بهش زل زدم.
با دیدن چشماش که ازشون خون می چکید رسما ترسیدم.
با فکی منقبض شده غرید
_می خوای بمونی پیش این حروم زاده؟ آرررررررررره؟
با دادی که زد ترسم دوبرابر شد اما خودم و نباختم.
مثل خودش صدام و بالا بردم و گفتم
_چه بخوای چه نخوای الان دیگه این حروم زاده ای که میگی شوهر منه! نمی تونم از دستش فرار کنم و با تو بیام…اون موقعی که هنوز اتفاقی نیوفتاده بود باید میومدی دنبالم آرش خان نه الانی که دیگه هیچی نمیشه درست کرد.
دستی به صورتش کشید و با لحنی آروم تر گفت
_اتفاقا میشه همه چیزو درست کرد…فقط تو بخواه!
متعجب نگاهش کردم…اصلا نفهمید من چی گفتم؟
سرم و پایین انداختم و بدون اینکه بخوام لحنم دلخور شد
_نمی فهمی چی میگم؟ من زنشم آرش…زنه قانونیش! چیو اخه می خوای درست کنی تو؟
چونم و گرفت و با خشونت به سمت خودش برگردوند.
_نه نمی فهمم…عشقی که به تو دارم مانعم میشه تا بفهمم چی داری میگی! من حاضرم برات بمیرم لیلی.
پوزخند زدم.
_تو میگی حاضری برای عشق بمیری اما نه چیزی راجب مردن می دونی و نه راجب عشق! عشق و علاقه ای که راجبش حرف می زنی اگه واقعی بود دنبالم می گشتی.پیدام می کردی! هیچ می دونی من توی این مدت چی کشیدم؟ چندبار مرگ و جلوی چشمام دیدم؟
نگاهش رنگ غم و اندوه گرفت.
اما من این غمو می خواستم چیکار؟
دستش و نوازش وار بین موهام کشید و زمزمه کرد
_همه چیزو برات توضیح میدم لیلی…اما فعلا باید از اینجا بریم…خواهش می کنم دنبالم بیا.

لب های خشکم و تر کردم و نالیدم
_اما آرمین چی؟ دخترش و زنشم اینجان!
_پلیس اینجارو محاصره کرده…امشب هم برای امیر و هم برای شاهرخ شبه آخره…بلایی سره آرمین و خانوادش نمیاد نگران نباش.
قلبم لرزید.یعنی امیر دستیگر میشد؟بعدشم لابد اعدام!
پاهام بی اراده سست شد…نمی دونم چرا می خواستم به سمت طبقه بالا برم و به امیر خبر بدم.بهش بگم که فرار کنه!
آرش از این سستی و ضعف من استفاده کرد و دستم و گرفت و دنبال خودش به سمت خارج از عمارت کشید.
سواره ماشینم کرد و به راه افتاد.
حتی نتونستم برای آخرین بار امیرو ببینم!

http://novelland.ir/neginmusic.com/newsong.mp3

لینک دانلود کامل آهنگ: https://xip.li/Kpxe6f

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۶۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا