" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 59 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

وارد یکی از اتاقا شدم و روی تخت چمبرک زدم.
یه احساس پوچی و سردرگمی داشتم.
انگار خودم و گم کرده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم!
همه ترکم کرده بودن…همه پشتم و خالی کرده بودن…
و برای اولین بار واقعا نگران آینده نامعلومم شده بودم.
روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
توی حال و هوای خودم بودم و سعی می کردم به افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم خطور می کردن توجهی نکنم که همون لحظه دره اتاق باز شد.
می دونستم کیه برای همین نگاهم و حتی میلی متری تغییر ندادم.
کنارم روی تخت نشست و نگران پرسید
_خوبی لیلی؟
پوزخند تلخی زدم.
_اره خوبم! اشکام و ریختم، غصه هام و خوردم، نبودن های اطرافیانم و شمردم و حالا خالیم…خالی از هر احساسی، خشم، نفرت و حتی عشق!
مات و مبهوت بهم زل زد.
لابد الان فکر می کنه دیوونه شدم!
هرچند با دیوونگی فاصله ی اندکی داشتم.
نزدیک تر اومد و دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد توی چشماش زل بزنم.
همین که نگاهم به اون چشمای عسلی رنگش افتاد، دیگه هیچ حسی درونم جون نگرفت…حتی دیگه از اون نفرتی که نسبت بهش داشتم خبری نبود!

توی جام نشستم که رفته رفته لب هام و نشون گرفت و صورتش و جلو آورد و عمیق بوسید.
نمی دونم چرا اینبار می خواستم همراهیش کنم…شاید چون قصد داشتم حرصم از آرمین و آرش و با این رابطه خالی کنم.
دستم و بین موهاش بردم و منم لب هاش و بوسیدم.
دستم به سمت دکمه های پیراهش رفت و تند تند بازشون کردم.
با هر حرکت من حریص تر میشد!

#هانا

* * * * *
گوشه تاریکی از باغ ماشین و پارک کرد که لیلی و امیر پیاده شدن.
خواستم منم دستگیره بکشم و از ماشین پایین بیام که محکم مچ دستم و گرفت و قفل مرکزی و زد.
متعجب به سمتش برگشتم که جدی گفت
_تو همین جا توی ماشین میمونی.
تقریبا داد زدم
_چیییییییییی! نه نه منم دنبالت میام.
یه جوری با غیظ نگاهم کرد که رسما از ترس دستشویی لازم شدم.
_سگم نکن هانا…وقتی میگم همین جا بمون به حرفم گوش کن! اینجوری خیالم راحت تره نمی خوام دوتا نگرانی داشته باشم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما پشیمون شدم.
هرکاری هم که می کردم من و دنبال خودش نمیبرد.
ناچارا سری تکون دادم و نگران زمزمه کردم
_مراقب خودت باش.
لبخند تلخی زد و خم شد و پیشونیم و بوسید.
از ماشین پایین اومد و خواست درو ببنده اما لحظه اخر به سمتم برگشت و گفت
_من بهت بزرگ ترین پشیمونی زندگیم و میگم! من گذاشتم عشقم بره…اما دیگه این اشتباه و تکرار نمی کنم…امشب برای همیشه بزرگ ترین دشمنم و به خاک سیاه می شونم تا دیگه نتونه برامون دردسری درست کنه.
مضطربانه زمزمه کردم
_فقط خیلی مراقب باش.
چیزی نگفت و دره ماشین و بست و به سمت لیلی و امیر قدم برداشت.
خداروشکر درو قفل نکرد.
حتما وقتی شاهرخ آرمین و امیر و ببینه حسابی شاخ در میاره…فقط خداکنه آیلا توی همین عمارت باشه.

مدتی منتظر نشستم اما نتونستم حریف دلم و افکار وحشیانه ای که مدام به ذهنم غلبه می کردن بشم.
ظهر دیدم که امیر یه اسلحه داخل داشتبورد قرار داد برای همین با دستای لرزون داشتبورد ماشین و باز کردم و اسلحه ای که داخلش قرار داشت و بیرون آوردم.
نمی تونستم همین جوری اینجا منتظر بشینم…باید یه کاری می کردم.

#هانا

اسلحه رو داخل لباسم پنهان کردم و از ماشین پایین اومدم.
یک راست به سمت دره ورودی عمارت قدم برداشتم.
برام مهم نبود که لباسام به شدت ساده و شاید جلب توجه کنه.
من اون لحظه فقط به تنها چیزی که اهمیت میدادم نجات آیلا بودش.
حتی توی این راه حاضر بودم هر کسی رو که جلوم سبز میشه بکشم!
خوشبختانه نگهبانی که کناره دره ورودی ایستاده بود داشت با تلفن حرف می زد و متوجه من نشد.
از این فرصت استفاده کردم و سریع داخل رفتم.
با اولین قدمی که داخل سالن گذاشتم حجم بوی دود و الکلی بود که وارد ریه هام شد.
تک سرفه ای کردم و گوشه ای از سالن پنهان شدم.
نباید کسی متوجه حضور من میشد!
حتی آرمین.
چشم چرخوندم و بین جمعیت انبوهی که یا در حال رقص و یا در حال خوش و بش کردن بودن دنبال چهره آشنایی گشتم.
اولین چیزی که نظرم و جلب کرد چهره لیلی بود که کناره امیر روی مبل نشسته بود و داشت باهاش حرف می زد.
اما خبری از آرمین نبودش!
با عصبانیت دستام و مشت کردم و نگاهم و ازشون گرفتم.
پس این دوتا دسته هویج اومده بودن اینجا چیکار؟ مثلا قرار بود به آرمین کمک کنن!

هرچی دنبال آرمین و یا حتی شاهرخ گشتم پیداشون نکردم.
می ترسیدم باهم دیگه درگیر شده باشن.

داشتم کم کم نا امید میشدم و خواستم برم سراغ اون دوتا، که چشمم به راه پله ای افتاد که به طبقه دوم وصل میشد.
شاید آرمین طبقه بالا باشه!
با این فکر تند به سمت راه پله قدم برداشتم و از پله ها بالا رفتم.
طبقه بالا همون طور که حدس می زدم پر بود از اتاق…اتاقایی که از هر کدومش صدای ناله میومد.

لینک دانلود کامل آهنگ سامان جلیلی/طرفداری : https://xip.li/u9yKwZ

دانلود تمام آهنگ ها از سایت نگین موزیک نیم بها میباشد دوستان

دمو آهنگ جدید سامان جلیلی بنام طرفداری

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com.samanjalilinewtrfdar.mp3

توجه:دوستان اگر همچنان مایل هستید هر دوروز پارت بزاریم حجم پارت ها اینطوری کم میشه مزیتش اینه که زود پارت میزاریم حجم کمه چون دست ما نیست هرچی نویسنده میده اونو میزاریم نه اگه مایل هستید حجم پارت زیاد شه اونوقت باید هر سه روز پارت بزاریم تصمیم با شماست اعلام کنید

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا