" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 55 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۵

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

بازم سکوت کرد و چیزی نگفت.
انتظار داشتم داد بزنه و برای تموم اینکاراش یه دلیل منطقی بیاره.
یا حداقل بگه که دست از انتقام گرفتن کشیده…
اما جوابه من فقط سکوت بود.
سکوت!

* * * * *
#هانا

آرمین بلیط و به دست اون مرد داد و خواست خودش هم همراه با آیلا سوار بشه که مرد با تعجب گفت
_ببخشید آقا ولی شما نمی تونید سوار بشید.
آرمین برزخی نگاهش کرد و پرسید
_چرا؟
_این قطار ماله بچه هاس…اصلا شما توی واگناش جا نمیشید.
نگاهی به اون قطار انداخت و بعد دست آیلا گرفت و غرید
_بلیط باشه مال خودت.
و بعد خواست آیلا رو از توی صف بیرون بکشه که آیلا لجوجانه پاش و روی زمین کوبید و ملتمسانه گفت
_من می خوام سوار بشم.
دیدم وضع خیلی ناجوره و همه دارن متعجب به ما نگاه می کنن؛ برای همین دستم و روی شونش گذاشتم و آروم گفتم
_بزار سوار بشه آرمین…این قطارش که خطری نداره.
با تردید نگاهم کرد و بعد دست آیلا رها کرد.
_خیلی مراقب باش.

آیلا خندید و تند به سمت قطار رفت و سوار یکی از واگناش شد.
با راه افتادن قطار؛ روی نیمکتی که در نزدیکی اون وسیله بازی قرار داشت نشستم که آرمین هم به طرفم اومد و کنارم نشست.
با لبخند رو کردم سمتش و گفتم
_واقعا چه فکری با خودت کردی؟ اخه هیکل گنده تو توی اون واگنا جا میشه!
در حالی که محتاطانه نگاهش و به واگنی که آیلا توش نشسته بود دوخته بود با حواسی پرت گفت
_ها؟ چی گفتی!

#هانا

با اخم زمزمه کردم
_هیچی!
نگاهش و به سمتم سوق داد و نگران پرسید
_چیزیش نشه یهو؟ مرتیکه عوضی نذاشت منم سوار بشم تا حواسم بهش باشه.

دیگه واقعا داشت حسودیم میشد…
تا به حال ندیده بودم آرمین تا این حد به یه شخص اهمیت بده.
انگار واقعا آیلا رو تا حد مرگ دوست داشت…
البته حقم داره…
پدره و دیوونه ی بچش!
با بیرون اومدن قطار از تونل؛ دستی برای آیلا تکون دادم و برای اینکه خیالش و راحت کنم گفتم
_نگران نباش…یه وسیله بازی سادس،خطری نداره که…بعدشم تو چه طوری می خواستی توی اون واگنا که برای بچه ها طراحی شده بشینی؟
نگاهی به آیلا انداخت و بی توجه به حرفای من گفت
_چند دور دیگه مونده؟
با غیظ گفتم
_نمی دونم!
تازه متوجه دلخوریم شد و به طرفم برگشت.
_چیه نکنه حسودیت میشه خاله سوسکه؟
دست به سینه نشستم و لب زدم
_به چی باید اونوقت حسودی کنم؟
لبخند خبیثانه ای زد و گفت
_به اینکه من آیلا رو بیشتر از تو دوست دارم.
می دونستم داره شوخی می کنه برای همین چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_دوست داشته باش…به من چه!
ریز ریز خندید و نجوا کرد
_خاله سوسکه حسود.
و بعد خم شد تا گونم رو ببوسه که همون لحظه قطار برای بار دوم از تونل خارج شد.

با دیدن واگن خالی آیلا وحشت زده از روی نیمکت بلند شدم که متعجب پرسید
_چی شده یهو هانا؟
چنگی به صورتم زدم و ناباور زمزمه کردم
_آیلا نیست…نیستش آرمین!

#لیلی

* * * * *
از پنجره ی بزرگ داخل راهرو نگاهش کردم.
به محض اینکه سواره ماشینش شد و از عمارت بیرون رفت، نفسی از روی آسودگی کشیدم و تند به سمت اتاقش رفتم.
خداروشکر دره اتاقش قفل نبود و تونستم داخل بشم.
همین که پام و داخل اتاق گذاشتم بی هدف به سمت کمدش رفتم و شروع کردم به گشتن…
اصلا نمی دونستم قصد دارم لای پیراهن های مردونش چه چیزی پیدا رو کنم!
شاید یه گوشی…
یه مردک…
نمی دونم!

وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمیشه از جلوی کمد کنار اومدم و کلافه روی تخت نشستم.

حتما باید توی این اتاق یه چیزی باشه…
لامصب مثلا یه خلافکاره بزرگه بعد یه همچین اتاق عادی داره؟
شاید توقع داشتم چون امیر یه خلافکاره حداقل یه اسلحه پیدا کنم اما هیچ خبری نبود!
کلافه نفسم و بیرون فرستادم و خواستم از اتاق بیرون برم که نگاهم جلب فرورفتگی زیره میز عسلی کناره تختش شد.
چشمام برق زد و هیجان زده به سمت میز خم شدم.
اصولا همچین فرو رفتگی ریزی خیلی سخت دیده میشد اما چون نور آفتاب بهش تابیده شده بود میشد تا حدودی تشخیص داد.
دستم و داخل فرورفتگی فرو بردم و تنها چیزی که پیدا کردم یه دفتر یادداشت کوچیک و کهنه بود!
سریع دفترو باز کردم و موشکافانه به جملاتش چشم دوختم.
خاطرات امیر بود!

تند صفحات و ورق زدم و از هر صفحه یه جمله خوندم.
زیاد وقت نداشتم و زودتر باید یه چیزی پیدا می کردم.
صفحات نخستین خاطرات کودکیش بود.
راجب مادرش!

ولی چیزی که بیشتر توجهم رو جلب کرد صفحاتی بود که انگار به تازگی نوشته شده بودن و درمورد من بودش…

#لیلی

با خوندن هر کلمش مغزم سوت می کشید.
باورم نمیشد امیر تموم این چیزا رو راجب من نوشته باشه…

یکی از اون صفحه ها خیلی ذهنم و مشغول کرد.
نوشته بود:
_هیچ وقت نتونستم ضعفی که در مقابل لیلی داشتم و کنترل کنم…همش سعی داشتم به خودم بقبولونم که هیچ حسی بهش ندارم و فقط باید ازش انتقام بگیرم، انتقام مادره بی نگاهم و…سعی کردم بفروشمش، درست همون کاری که با لاله کردم اما فکره اینکه کس دیگه ای لمسش کنه دیوونم می کرد…من تلاش می کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم و با نفرت نگاهش کنم اما نمی تونستم! انگار اون پلیس کوچولو تونسته بود قلب سیاه من و به تپش در بیاره…تپشی که خیلی وقت بود از دستش داده بودم.
به سختی آب دهانم و قورت دادم و دفترو بستم.
ناباور به نقطه نامعلومی زل زدم چون شدیدا توی هنگ بودم.
پس حرفای دانیل صحت داشت…!
یعنی واقعا من برای امیر مهم بودم؟
با این فکر دلم هری ریخت.

پس چرا اینقدر عذابم میده؟
چرا من و به اون خونه فرستاد تا تبدیل به عروسک جنسی بشم؟

کلافه دوباره دفتر و باز کردم و دنبال جواب سوالام گشتم…
همش فکر می کردم این یه نقشس و امیر از قصد این دفترو اینجا گذاشته تا من پیداش کنم.
اما جملات جوری از ته دل و با احساس نوشته شده بودن که آدم شک می کرد واقعا نقشس یا نه…!
_فرستادمش به اون خونه تا فراموشش کنم تا انتقام بگیرم و زجر کشیدن اون بابای حروم زادش و ببینم اما دلم طاقت نیاورد…نمی تونستم تحمل کنم که ملکه ی من! کسی که واقعا عاشقش هستم تبدیل بشه به یه عروسک زیر خواب…دانیل و وارد قضیه کردم تا از اون خونه نجاتش و برگردونتش ایران…نمی خواستم دیگه سراغش برم اما حریف دلم نشدم، من بدجور دیوونش شده بودم!

#لیلی

نفسم بند اومد!
باور تک تک کلماتی که توی این دفتر نوشته شده بود واقعا سخت بودش.

ورق زدم تا صفحه دیگری بخونم اما صدای در مانعم شد.
تند دفترو سره جاش گذاشتم و ایستادم.
فرصت پنهان شدن نبود…
دره اتاق باز شد و قامت یکی از خدمتکارا بین چهارچوب در نمایان شدش.
متعجب به من زل زد و بهت زده پرسید
_تو اینجا چیکار می کنی؟ هرکسی اجازه ورود به اتاق آقا رو ندارم.
نفس عمیقی کشیدم و در حالی که داشتم سعی می کردم ظاهر خونسردم و حفظ کنم از کنارش گذاشتم و گفتم
_من هرکسی نیستم.
و بعد تند از اتاق خارج شدم تا چیز دیگه ای نپرسه…

وارد اتاقم شدم و پشت در ایستادم.
قلبم جوری می تپید که گفتم هر آن ممکنه قفسه سینم بشکافه و بیرون بزنه.
دستم و روی قلبم گذاشتم و نالیدم
_باور نکن…باور نکن…این امیری که من دیدم محاله عاشق کسی بشه! مطمئنم که همش یه نقشس،ولی من فریبش و نمی خورم…من مثل بقیه دخترا خامش نمیشم…هر طور شده باید یه راهی پیدا کنم تا با آرش تماس بگیرم.
با یاد آوری آرش آه از نهادم بلند شد.
چرا تا حالا نیومده بود دنبالم؟
چرا وقتی توی اون خونه بودم آرمین و فرستاد اما خبری از خودش نشد؟

همون جا پشت در نشستم و زانو هام و در آغوش گرفتم.
خیلی گیج شده بودم!
کاش حداقل آرمین میومد و من و از دست امیر نجات میداد.
نمی خواستم همچین اعترافی کنم.
اما…اما من تنهایی حریف امیر نمیشم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/Neginmusic.com%2Cmehdijahani.mp3

اینم ار آهنگ جدید مهدی جهانی بنام نامهربونی که ترکوند لینک دانلود کامل آهنگ : https://b2n.ir/832168

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۵ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا