" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 52 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۲

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

_آخ آخ نه تورو خدا.
با لبخند توی جام دراز کشیدم و گفتم
_از اینکه حداقل این بچه حریف تو یکی میشه خیلی خوشحالم!

* * * * *
لقمه دیگه ای برای آیلا گرفتم و به دستش دادم که گفت
_مامان میشه برم تاب بازی کنم؟
_اول صبحانت رو بخور بعد برو.
تند لقمه ای که بهش داده بودم رو توی دهنش گذاشت و گفت
_سیر شدم…حالا می تونم برم؟
سری تکون دادم که از روی صندلی پایین اومد و بدو بدو خواست از آشپزخونه بیرون بره که آرمین جلوی راهش سبز شد.
آیلا با دیدن آرمین لبخند زد و گفت
_آرمین جون میشه بیای هلم بدی؟
خم شد و لپ آیلا رو کشید و زمزمه کرد
_باشه وروجک…تو برو منم زود میام.
آیلا سری تکون داد و بعد از آشپزخونه بیرون رفت.
با رفتنش آرمین به سمتم اومد و روبه روم نشست.
لقمه ای که در دست داشتم رو قاپید و توی دهانش گذاشت که با حرص نگاهش کردم.
این بشر چه قدر پرو بود!
_چیه! چرا داری اینجوری نگام می کنی؟
_هیچی!
و بعد لیوان شیرو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم که بی مقدمه گفت
_می خوام همه چیزو به آیلا بگم.
حرفش باعث شد که هول کنم و شیر توی گلوم بپره.
چندین بار پشت سره هم سرفه کردم و متعجب لب زدم
_چی! چی می خوای به آیلا بگی؟
با غیظ گفت
_اینکه من باباشم نه اون مرتیکه ی حروم زاده

#هانا

ناباور چندین بار پلک زدم که ادامه داد
_دوست ندارم اون بچه کونی رو بابای خودش بدونه!
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_اینکارو نکن آرمین…بــ…
نزاشت براش دلیل بیارم و عصبی میون کلامم پرید
_من هرطور شده همه چیزو به آیلا میگم چون حقمه…حقمه که به جای اینکه آرمین جون صدام کنه بهم بگه بابا.
قلبم لرزید و دلم بدجوری براش سوخت.
فکر نمی کردم تا این اندازه این موضوع براش مهم باشه!
سرم و پایین انداختم و با شرمندگی گفتم
_به خدا درکت می کنم آرمین…بهت حقم میدم اما اون بچه تازه داره پنج سالش میشه! این چیزا یکم زیادی برای سنش زوده و مطمئنم اگه بهش بگی به چالش میندازیش…باعث میشی توی خودش بره…ازت می خوام صبر کنی،یکم صبرکنی تا آیلا به اون سنی برسه که بتونه این چیزا رو درک کنه و اذیت نشه…الان اگه حقیقت رو بهش بگی فقط باعث میشی که صدمه ببینه!

بعد از تموم شدن حرفام سرم و بالا آوردم تا واکنشش رو ببینم!
از رنگ چهرش که به کبودی می زد کاملا مشخص بود تا چه حد عصبانیه.
چندین بار برای مسلط شدن به خودش؛ نفس عمیق کشید و با مکث کوتاهی گفت
_باشه…من فعلا چیزی بهش نمیگم اما تو هانا مجد! دیگه حق نداری از جلوی چشمام جم بخوری.
از روی صندلی بلند شدم و با تشر گفتم
_جنابعالی اسیر نگرفتی!
بلند شد…به طرفم اومد و روبه روم ایستاد.
سرش و جلو آورد و توی گردنم نفس عمیقی کشید که گرمم شد و عقب عقب رفتم.
لبخند محوی زد و گفت
_هنوزم بی جنبه ای هانا! هنوزم وقتی نفسام بهت می خوره شل میشی و لش می کنی.
عصبی دستی میون موهام کشیدم و گفتم
_مزخرف نگو…از دست تو عصبی شدم و داغ کردم…من اونور دنیا کار و زندگی دارم،نمی تونم کارم و رها کنم و بشینم ور دل تو.
خونسرد شونه ای بالا انداخت و نجوا کرد
_پس مجبوری بین کارت و آیلا یکی رو انتخاب کنی!

#هانا

دلخور نگاهش کردم و گفتم
_تو عادته! همیشه دوست داری به زورم که شده خواسته ی خودت و عملی کنی!
موهام و از توی صورتم کنار زد و گفت
_اتفاقا این خواستم به نفع هممونه عسلم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما با دیدن آیلا که داشت به سمت آشپزخونه میومد حرفم توی دهنم ماسید.
از آرمین کمی فاصله گرفتم و زمزمه کردم
_آیلا اومد!
همین که جملم تموم شد،سر و کله ی آیلا هم پیدا شدش…
با ناراحتی رو کرد سمت آرمین و گفت
_آرمین جون چرا نیومدی هلم بدی؟
آرمین دست آیلا گرفت و گفت
_ببخشید…داشتم با مامانت راجب موضوع مهمی حرف می زدم،الان بریم!

* * * * *
#لیلی

کلافه پرسیدم
_داریم کجا میریم؟
در حالی که نگاهش رو به جاده دوخته بود گفت
_یه جای خوب!
با حرص نفسم و فوت کردم.
خدایا یه لطفی درحقم کن!
یا من و از دست این بشر نجات بده یا بکش راحتم کن…
سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم که کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد.

نمی دونم چه مدت گذشته بود اما با شنیدن صدای امیر کنار گوشم آروم چشمام رو باز کردم و خمیازه ای کشیدم.
گیج گفتم
_هوم؟
_پاشو لیلی! رسیدیم.
با این حرفش به کل خوابم از سرم پرید و هوشیار شدم.
متعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_اینجا کجاست دیگه؟
درمونده نگاهم کرد و گفت
_خب راستش…می خواستم ببرمت یه جای خوب ولی وسط راه ماشین خاموش شد…اما اصلا نگران نباش زنگ زدم به یکی از نوچه هام؛ حداقل تا نیم ساعت دیگه می رسه اینجا.
نگاهی از شیشه ماشین به بیرون انداختم.
هوا گرگ و میش بود و اصلا مشخص نبودش که کجا هستیم!
با غیظ گفتم
_امیر میشه درست و حسابی بگی کجاییم؟ نکنه باز یــ…
با دیدن اخم وحشتناکی که بین ابروهاش جا خوش کرد ترجیح دادم حرفم رو ادامه ندم.
دره ماشین و باز کرد و در حالی که داشت از ماشین پیاده میشد گفت
_ببینم خودم می تونم ردیفش کنم یا نه!

#لیلی

سری تکون دادم و منتظر توی ماشین نشستم.
حاضر بودم قسم بخورم چیزی از تعمیرات ماشین سردر نمیاره و حالا حالاها اینجا علافیم!
کاپوت ماشین رو بالا داد و با اعتماد به نفس خاصی مشغول شد.
کلافه نگاهم و ازش گرفتم و به مناظر بیرون چشم دوختم.
احساس می کردم توی یه پارک جنگلی هستیم.
اما آخه امیر اینجا… اونم توی یه پارک جنگلی چه کاری داره؟
داشتم سعی می کردم جواب سوالم رو پیدا کنم که احساس کردم سایه سیاهی بین درختا حرکت کرد.

از ترس ضربان قلبم اوج گرفت.
نکنه حیوونی چیزی باشه!
موشکافانه نگاهم و بین درختا چرخوندم اما دیگه چیزی ندیدم.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.
حتما خیالاتی شدم.
خواستم از ماشین پیاده بشم و پیش امیر برم که همون لحظه صدای خوشحالش بلند شد
_فکر کنم درست شد…استارت بزن!
_باشه.

خم شدم تا استارت بزنم که همون لحظه صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و در پی اون صدای ناله امیر بلند شد.
ترسیده جیغ بنفشی کشیدم و به اطراف نگاهی انداختم.
همون سایه سیاه و دوباره بین درختا دیدم.
یه آدم بود که اسلحه به دست داشت!
با صدای ناله امیر به خودم اومدم و نگاهم و از اون فرد گرفتم.
بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شدم و به سمت امیر دویدم.
جلوی ماشین افتاده بود و شونه سمت راستش رو گرفته بود.
با دیدن خونی که از شونش میومد هینی کشیدم و کنارش زانو زدم

#لیلی

نمی دونم چرا با دیدن این صحنه ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد.
شاید از ترس بود…
یا شاید هم به خاطر نگرانی از بابت امیر…نمی دونم!
سرش و بالا آورد و با دیدن اشکام نالید
_گریـه…نکن!
گریم شدت گرفت و اشکام شروع کردن به باریدن.
با صدای شلیک بعدی دوباره جیغ کشیدم و وحشت زده به اطراف نگاهی انداختم.
خداروشکر اینبار تیرش خطا رفت و به ماشین خورد.

باید سریع تر قبل از اینکه کشته می شدیم از اینجا فرار می کردیم.
تند ریز بازوی امیر و گرفتم و کمکش کردم بلند باشه.
به سمت ماشین کشوندمش که به سختی سوار شد.
ماشین و دور زدم و خواستم سوار بشم که صدای رگبار شلیک توی فضا پیچید.
اینبار نترسیدم و سریع سوار ماشین شدم.
سوئیچ و چرخوندم اما از شانس گندم ماشین روشن نشد.
زیر لب بسم اللهی گفتم و دوباره سوئیچ رو چرخوندم که خوشبختانه اینبار خدا به طرفم بود و ماشین روشن شد.
از گوشه چشم متوجه همون فرد شدم که داشت نزدیک ماشین میومد اما بی توجه بهش دنده عقب رفتم و از اون جاده خارج شدم.
پام و تا ته روی پدال گاز فشار دادم و تا جایی که می تونستم تند رفتم و از اون مکان دور شدم.
نمی دونستم کجا دارم میرم اما فقط این موضوع برام مهم بود که خودم و امیر و به یه جای امن برسونم.
از اون پارک جنگلی که خارج شدیم توی جاده اصلی پیچیدم و نفس عمیقی کشیدم.
سرعتم و کمی کردم و نگاهم و به امیر دوختم.
لعنتی…
به شدت داشت ازش خون می رفت.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ مجتبی مصری

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۲ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا