" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 51 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۱

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

پوزخند زدم.
_اتفاقا خوب می دونم چی می خوای…تو عذاب دادن و زجر کشیدن من و می خوای.
سرش و نزدیک گوشم آورد و با لحن اغواکننده ای پچ زد
_باید خر باشم اگر عذاب کشیدن ملکه م رو بخوام! تو اینقدر برای من مهمی که جونمم برات میدم.
دستش و روی رون پام گذاشت که پسش زدم و گفتم
_من خام زبون بازیای تو نمیشم امیر،فکر کردی منم مثل دخترای احمق دور و ورتم که با چهارتا کلمه عاشقانه لش کنم تو بغلت؟ اگه میبینی زیره بار خفت رفتم و زنت شدم فقط به خاطر خواهر بیچارم بود وگرنه هرکی ندونه تو خوب می دونی که تشنه ی خونتم!
عمیق نگاهم کرد و با مکث کوتاهی دستش و روی قفسه سینم قرار داد.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_اگه از من متنفری و تشنه خونمی پس قلبت داره چی میگه؟
محکم گفتم
_من هیچ وقت عاشق یه خلافکار بی رحم که تا حالا چندین بار تا پای مرگ فرستادتم نمیشم…هیچ وقت قلبم برای تو نمی زنه!
یکی از اون لبخندای مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو عاشق منی لیلــ…
حرفش با بلند شدن من از روی تخت قطع شد.
_تو دیوونه شدی! داری هذیون میگی.

خونسرد روی تخت دراز کشید و گفت
_حرفای من حقیقتی که تو داری هذیون میبینیش…تو اگه یک درصد تشنه خون من بودی حداقل یه کوچولو تلاش می کردی تا من و بکشی…چندبار من و تو باهم تنها بودیم لیلی؟ چند بار خلوت دو نفره داشتیم؟ تو کلی فرصت داشتی و هیچ حرکتی نکردی.
به سختی نفس عمیقی کشیدم و با درد چشمام و باز و بسته کردم.
حرفاش حالم و خراب کرد.
اما اون برعکس من که با سقوط فاصله اندکی داشتم خیلی خونسرد از جاش بلند شد و کتش و در آورد.
در حالی که داشت کمربندش رو باز می کرد گفت
_انکار نکن…عشقی که به من داری و انکار نکن خانوم کوچولو!

#لیلی

به سمتم اومد و رو به روم ایستاد.
تره ای از موهام و از توی صورتم کنار زد و نجوا کرد
_من برعکس اون جناب سرگرد بهت اهمیت میدم لیلی! اگه یک درصد برای اون نامرد ارزش داشتی الان داشت دنبالت می گشت نه اینکه با زن و بچش وقت بگذرونه و تو رو به تخمش بگیره.
سرم و پایین انداختم و با حرص لب گزیدم.
دستاش و روی قفسه سینم قرار داد و گوشه لبم رو بوسید.
_همه چیزو فراموش کن لیلی…با من از نو شروع کن.

* * * * *
با درد دستی به شکمم کشیدم و چشمام و جمع کردم که صدای خواب آلودش طنین انداخت
_درد داری؟
با حرص نگاهش کردم که خندید و گفت
_چیه؟ یه جوری نگام می کنی که انگار بدجور به خونم تشنه ای! البته دلیلشم می دونماااا…به خاطر اون کبودی های خوشگلی که برات ساختم.
_وحشی!
لبخند ملیحی زد و فاصله بین مون رو از بین برد.
دستش روی شکمم نشست و ماهرانه مشغول ماساژ دادن شکمم شد.
پوزخندی زدم و گفتم
_تا حالا چند بار شکم این و اون ماساژ دادی که اینقدر ماهر شدی؟
سرش و تو گودی گردنم فرو برد و گاز ریزی گرفت.
_فقط ملکه ام!
چیزی نگفتم که ادامه داد
_نمی دونم حاملت کردم یا نه!
با تموم شدن جملش وحشت زده توی جام نشستم که زیر شکمم تیر کشید.
اینقدر درگیره ازدواج اجباریم با امیر بودم که فراموش کردم اون قرص ضد بارداری لعنتی بخورم!

#لیلی

متعجب بهم زل زد و گفت
_چیشد یهو؟
از تخت پایین اومدم و چنگی به لباس امیر که پایین تخت افتاده بود زدم و پوشیدمش.
خدایا اون قرص لعنتی کجا گذاشتم؟
اگه امیر میدیدش قطعا بدبخت میشدم.
به سمت میز آرایش رفتم و یکی از کشو هاش رو باز کردم و کلافه مشغول گشتن شدم.
سراغ کشو بعدی رفتم که صداش بلند شد
_دنبال این می گردی؟
به طرفش برگشتم و مات برده به اون ورق قرصی که در دست داشت زل زدم.
به جرعت می تونم بگم اون لحظه حتی نفس کشیدن هم برام حکم مرگ رو داشت.
با اخم وحشتناکی نگاهم کرد و توی جاش نشست.
هر لحظه منتظر بودم تا صدای عربدش بلند بشه و یا اینکه به سمتم بیاد و با دستای خودش خفم کنه اما برعکس اون اخم وحشتناکش، با خونسردی گفت
_تا کی می خوای به این بازی هات ادامه بدی لیلی؟ هربار فکر می کنم که من رو شناختی و دست از حماقت کردن کشیدی اما تو بازم یه کاری می کنی که ناامید بشم! تو توی عمارت منی و این یعنی حتی اگر نفس بکشی هم من می فهمم.با چه تدبیری فکر کردی من آمار اون جاسوس کوچولو دانیل رو ندارم؟
سرم و پایین انداختم و گفتم
_مـ…من اصلا از اون قرص نخوردم.

بی توجه به حرفم خیلی جدی گفت
_خوب گوشات و واکن ببین چی میگم! تو از حالا به بعد زن منی و این یعنی تا موقعی که خاک نریزن روت زنمم باقی می مونی پس سعی نکن با حماقت هات من رو عصبی کنی چون دوست ندارم یه کاری انجام بدم که بعدا از کرده خودم پشیمون بشم.
بعد از تموم شدن جملش نگاهش و دقیق بین اجزای صورتم چرخوند تا بفهمه خوب ملتفت شدم یا نه!
_متوجه حرفام شدی؟
سری تکون دادم و ناچارا گفتم
_اره متوجهم.
با طعنه گفت
_خوبه…امیدوارم دیگه سعی نکنی من و دور بزنی!

#هانا

* * * * *
از صدای نفس های نامنظمش کاملا مشخص بود که هنوز نخوابیده.
بدون اینکه چشمام رو باز کنم آروم طوری که آیلا از خواب بیدار نشه گفتم
_چرا نخوابیدی؟
_سالارم خوابش نمیبره.
تند چشمام رو باز کردم و مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_ببینم این بچه همیشه اینقدر بد موقع از خواب بیدار میشه؟
نگاهم و به آیلا که بین من و آرمین روی تخت خوابیده بود انداختم.
یه جوری عمیق در خواب فرو رفته بود که اگر بمبم می زدی بیدار نمیشد!
کمی به آیلا نزدیک شدم و دستم و بین موهاش کشیدم که صدای اعتراض آرمین بلند شد
_اینقدر وول نخور هانا…تا سقوط از روی تخت فقط چند میلی متری فاصله دارم.
بی پروا توی چشماش زل زدم و گفتم
_خب برو روی زمین بخواب! مگه مجبوری هم جای من و تنگ کنی هم خودت و!
یه تای ابروش رو بالا انداخت و زمزمه کرد
_عه؟ من برم روی زمین بخوابم تا جای تو و این فسقلی باز بشه!؟
لبخند کم جونی زدم و چیزی نگفتم که یهو خیلی ناگهانی پرسید
_مهرداد بهم گفت اون حروم زاده می خواست بهت ### کنه اما چون بیهوش شدی فقط اون عکسا رو گرفت تا برای همیشه من و از تو دور کنه…می خوام از زبون خودت بشنوم هانا…مهرداد راست گفتش؟

کل تنم به یکبار یخ بست!
پس مهرداد به آرمین همه چیز رو نگفته بود…
نگفته بودش که کسی که اندازه ی یکی از اعضای خانوادم بهش اعتماد داشتم از اعتمادم سو استفاده کرد و واقعا بهم ### کرد…
نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که سعی در کنترلش داشتم تا نلرزه جواب دادم
_آره…راست گفته.
دلم می خواست می تونستم حقیقت رو بهش بگم اما می ترسیدم خون به پا شه.
همین جوریشم آرمین به خون میلاد تشنه بود،وای به حال اینکه می گفتم آره بهم ### کرده! اونم درست وقتی آیلا توی خونه بودش..

#هانا

به وضوح لبخندو روی لب هاش دیدم.
اون خیالش راحت شد ولی عذاب وجدان بدی سراغ من اومد.
از اینکه مجبور شدم بازم بهش دروغ بگم از خودم متنفر بودم!
اما خب چاره ای نداشتم…
با اندوه بازدمم رو بیرون فرستادم که صداش طنین انداخت
_با اینکه هنوزم به خاطر اون دروغت از دستت عصبانی ام اما دیگه اجازه نمیدم از پیشم بری…از حالا به بعد باید کنار من بمونی…کنار من و آیلا!
تلخ گفتم
_بمونم تا باز عذابم بدی؟
اخم کرد و گفت
_نه…بمون تا باهم یه زندگی سه نفره تشکیل بدیم.
_پس زنت چی میشه؟
جوابم رو نداد که ادامه دادم
_اسمش چی بود؟ آهان لیلی!
چشم غره بدی بهم رفت و گفت
_من یه زن بیشتر ندارم که اسمشم هاناست…الانم جون جدت بگیر بخواب تا این وروجک بیدار نشده،دهنم کف کرد از بس قصه از خودم در آوردم تا بگیره بخوابه.
اگه بگم از حرفش خر کیف نشدم دروغ گفتم!
ریز ریز خندیدم و خواستم بخوابم که اسمم رو نجوا کرد
_هانا!
_هوم؟
_دستتو بده من.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟

کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد و دستم و گرفت.
_به خاطر این وروجک نمی تونم بغلت کنم و بخوابم…حداقل بزار دستت رو بگیرم.
اعتراضی نکردم و با لذت چشمام رو بستم.
چه قدر کنار آرمین و آیلا آرامش داشتم.
آرامشی که چهار سال تجربش نکرده بودم.
داشت کم کم چشمام سنگین میشد که باز صداش بلند شد
_هانا.
_وای آرمین میزاری بخوابم یا نه؟
صدای خندش رو شنیدم اما چشمام رو باز نکردم.
_خیلی احمقی! آخه دلت و به چی اون بچه کونی خوش کرده بودی؟ دیدی آخرشم چه بلایی داشت سرت میاورد!
با حرص توی جام نشستم و خواستم متکا توی سرش بکوبم که دستاش و به حالت تسلیم بالا برد و گفت
_باشه باشه می خوابم.
کلافه توی جام دراز کشیدم و غریدم
_به خدا اگه آیلا از خواب بیدار بشه مجبورت می کنم تا صبح براش قصه از دختر بازی هات بگی!
🍁🍁🍁🍁

بنابه درخواست دوستان این رمان هم هر ۲روز پارت گذاری میشه(از زمان انتشار آخرین پارت)

http://dl.neginmusic.com/98/12/20/Yousef%20Zamani%20-%20Cafe%20-%20128%20-%20Neginmusic.Com.mp3

دانلود آهنگ جدید یوسف زمانی کافه دانلود کنید

حمایت از سایت موزیک ما یادتون نره هرروز آهنگ جدید به روز و عالی نگین موزیک

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۱ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا