" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 50 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۰

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

****************
تقریبا یک ساعتی شده بود که داشتن با هم حرف می زدن!
معلوم نیست چی داشتن به هم می گفتن که تا این حد طول کشیده بود.
کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و دستی میون موهای آیلا که غرق در خواب بود کشیدم.
اینقدر توی این یک ساعت حرف زد و سوال پرسید که از خستگی خوابش برد.

با بلند شدن صدای دره خونه نگاهم و از آیلا گرفتم و از روی تخت بلند شدم.
خودم و به طبقه پایین رسوندم که دیدم آرمین روی مبل لم داده و دوباره یه لیوان از اون کوفتی ها دستشه!
نفس عمیقی کشیدم و به سمتش رفتم.
سعی کردم خودم رو خونسرد جلوه بدم برای همین پرسیدم
_مهرداد کجاست؟
لیوانشو سر کشید و جواب داد
_رفت.
متعجب لب زدم
_رفت؟ یعنی چی رفت!
در حالی که داشت لیوانش و پر می کرد گفت
_یعنی اینکه امشب مزاحم منی.
خواست لیوانش و پر کنه که به سمتش خیز برداشتم و سریع شیشه مشروب از دستش گرفتم.
_توی این دو روزی که آیلا پیشت بود هم می خوردی و مست می کردی؟مثلا اسم خودت و گذاشتی پدر! تو یه آدم عیاشی که لیاقت اون بچه رو نداره…بزار من و آیلا بریم پی زندگــ…
حرفم با کوبیده شدن لیوان روی زمین قطع شد.
ترسیده نگاهش کردم که از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد.
رو به روم ایستاد و غرید
_آیلا هیچ جا نمیره! ولی تو فردا گورتو گم می کنی و میری دنبال زندگیت.
لبام آویزون شد.
امید داشتم حرفای مهرداد تونسته باشه حداقل یه تاثیر کوچولو روش بزاره اما مثل اینکه سخت در اشتباه بودم.
سرم و پایین انداختم و در حالی که داشتم حرفی که می خواستم بزنم رو مزه مزه می کردم گفتم
_چه طور ازم می خوای برم دنبال زندگیم وقتی زندگیم درست همین جاست؟ من مادره آیلام…چه طور می تونی ازش محرومم کنی؟

#هانا

_آیلا یه مادر ### و دروغگو می خواد چیکار؟
نم اشک توی چشمام جمع شد.
پس یک ساعته مهرداد چی داره به این بشر میگه!
با دیدن اشکام کلافه بازدمش و بیرون فرستاد و با دستش اشکام رو پاک کرد.
با تحکم گفت
_گریه نکن.
با حرفش گریم شدت گرفت که با فک منقبض شده ای ادامه داد
_ک*و*ن اون مرتیکه ی حروم زاده و جد و آبادش و جر میدم…گریه نکن هانا…گریه نکن تا سگ نشدم.
با بغض نالیدم
_پس مهرداد همه چیزو بهت گفت!
سری به معنای آره تکون داد که مشتی به سینش کوبیدم و داد زدم
_و تو هم باور نکردی چون به دیگران بیشتر از هانای بیچاره اعتماد داری…باور نکردی و مدام بهم ننگ هرزگی میزنی!
چیزی نگفت و شیشه مشروب از دستم گرفت و دوباره به سمت مبل برگشت.
روی مبل لم داد و شیشه به لب هاش نزدیک کرد که تند گفتم
_یه قطره دیگه از اون زهرماری بخوری به خدا دست آیلا میگیرم و از این خراب شده میرم.
خمار نگاهم کرد و شیشه روی میز عسلی قرار داد.
دستاش و از هم باز کرد و گفت
_پس تو آرومم کن!
بدون هیچ اما و اگری به ستمش رفتم و خودم و توی بغلش انداختم.
به شدت به آغوش گرمش احتیاج داشتم.
دستش و دور کمرم حلقه کرد و بوسه ای روی موهام نشوند.
سرش و توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید که از خود بی خود شدم.

دستش به سمت لباسم سوق پیدا کرد و خواست دکمش رو باز کنه که صدای آیلا مانعش شد:
_مامان!
با صداش وحشت زده از بغل آرمین بیرون اومدم و به آیلا که با چشمای گرد شده به ما زل زده بود نگاه کردم.

#هانا

از پله ها پایین اومد و به سمت ما قدمی برداشت.
انگار این وروجک حتی شبا هم قصد خوابیدن نداره!
البته بیچاره حقم داره ها،با اون سر و صدایی که من و آرمین راه انداخته بودیم کم مونده بود؛ همسایه ها هم از خواب بیدار بشن.
به طرفش رفتم و با لحن مهربونی گفتم
_عزیزم چرا بیداری شدی؟
بی توجه به حرفم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت
_مامانی آرمین جون داشت بوست می کرد؟
مات برده نگاهم و به سمت آرمین سوق دادم که دیدم لبخند محوی روی لب هاش داره.
از لبخندش مشخص بود که حرف آیلا رو شنیده.
سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم
_نخیررررر…بدو بریم بخوابیم ببینم!
دستش و گرفتم و خواستم به سمت پله ها ببرمش که نیومد و به سمت آرمین دوید.
آرمین با لبخند بغلش کرد که آیلا تند پرسید
_آرمین جون تو مگه مامانم و بوس نکردی؟
لب پایینم و گاز گرفتم و با اشاره به آرمین فهموندم که بگه نه اما اون لبخند پت و پهنی تحویلم داد و گفت
_چرا…بوسش کردم.
اخم ریزی بین ابروهام جا خوش کرد. به طرف شون رفتم که آیلا با شیرین زبونی ادامه داد
_یعنی مامانم زنته؟ آخه وقتی یه مردی یه خانومی رو بوس می کنه یعنی زنشه.
چنگی به صورتم زدم و با غیظ اسمش و صدا زدم:
_آیلاااااااااااااااااااا…!

این بچه تازه داشت پنج سالش میشد اما از یه چیزایی سر در میاورد که مخ آدم سوت می کشید.
والا به خدا من هم سن این بچه بودم فرق بین سیب زمینی و سیب رو هم نمی دونستم.
آرمین نگاه عمیقی بهم انداخت و بعد از مکث کوتاهی جواب آیلا رو داد:
_اره…زنمه!
آیلا متعجب چشماش و درشت کرد و با اون سادگی بچگونش پرسید
_یعنی تو هم بابامی آرمین جون؟ اما پس بابا میلاد چی! بابای من اونه که…!

#هانا

با تموم شدن جمله آیلا، حالات صورتش به یک آن تغییر کرد و اخم وحشتناکی بین ابرو هاش نشست.
نه تنها من، بلکه آیلا هم ازش ترسید و از بغلش بیرون اومد.
با حرص دستاش و مشت کرد و غرید
_اون عوضی بابای تو نیست…اون یه کثافته که به زودی هم زندگی نکبت بارش خاتمه پیدا می کنه.
از عصبانیت رنگش به کبودی می زد و این ترسم رو دو چندان می کرد!
آیلا وحشت زده به سمتم اومد و خودش و بهم چسبوند که نالیدم
_آرمین آروم! بچه گناه داره…ببین از ترس داره می لرزه.
چشماش و روی هم فشرد و کلافه نفس عمیقی کشید.
خیلی داشت تلاش می کرد تا به خودش مسلط بشه.
با صدایی که رگه های عصبانیت توش موج می زد گفت
_من اون عوضی رو می کشم هانا…به خدا می کشمش!
با ابرو هام به آیلا اشاره کردم و عاجزانه ازش خواستم چیزی نگه.
عصبی دستی میون موهاش کشید و نگاهش و به سمت اون شیشه کوفتی دوخت.
به هیچ عنوان نمی تونستم امشب آرمین رو با این حال خرابش رها کنم؛ چون می ترسیدم یه بلایی سره خودش بیاره.
از طرفی هم نمی دونستم با آیلا چیکار کنم…!
مونده بودم چه خاکی توی سرم بریزم که یهو فکری به ذهنم خطور کرد.

لبخند ساختگی زدم و رو به آیلا گفتم
_موافقی امشب پیش آرمین جون بخوابیم وروجک؟
آیلا با تردید نگاهی به آرمین انداخت و زمزمه کرد
_اما آرمین جون عصبانیه!
لبخند ملیحی زدم و خم شدم و آیلا بغل کردم.
_نه هیچم عصبانی نیست فقط یکم ناراحته و بد خواب شده…اگه ما کنارش باشیم حالش خوب میشه…تازه می دونستی آرمین جون کلی قصه قشنگ قشنگ بلده؟

#لیلی

************************
با نفرت به تصویر خودم توی آیینه زل زدم.
از خودم بدم میومد…از خودم بدم میومد چون تسلیم خواستش شدم.
حالا دیگه رسما زنش شده بودم و دیگه راه فراری نداشتم.
دستی به چشمام کشیدم و تمام تلاشم و کردم تا نبارن اما علی رغم تمام تلاشام بالاخره اولین اشکم چکید و گونم رو خیس کرد.
غمگین روی تخت نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم.
سعی کردم لبخند بزنم و به چیزای خوب فکر کنم!
به این فکر کنم که عوضش لاله سلامته…
عوضش حاله خانوادم و آرش خوبه و دیگه امیر بهشون صدمه ای نمی زنه.

نیم ساعت پیش قبل از اینکه عقدش بشم یه فیلم از لاله بهم نشون داد که سالم به ایران برگشته بود و پیش بابام بودش.
فقط ته دلم آرزو می کردم که خواهره احمقم دیگه حماقت نکنه و گول امیرو نخوره.

با باز شدن دره اتاق تند دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم و سرم و پایین انداختم.
متوجه اشکام شد و اخماش درهم رفت.
_دوست ندارم زنم و با چشمای گریون ببینم…خانوم من فقط باید بخنده!
پوزخند تلخی زدم و چیزی نگفتم.
چه توقع هایی از من داشت!
می خواست بخندم در صورتی که می دونستم رسما با قبول کردن درخواستش بدبخت شدم.
به طرفم اومد و کنارم روی تخت نشست.
دستش و زیر چونم قرار داد و وادارم کرد سرم و بالا بیارم.
با اون یکی دستش اشکام رو پاک کرد و بوسه ریزی روی پیشونیم نشوند که با بغض زمزمه کردم
_کاش می فهمیدم که چی از جونم می خوای امیر! یبار من و با بی رحمی تمام می فروشی تا تبدیل به عروسک جنسی بشم و یبارهم به زور عقدم می کنی…اصلا معلوم نیست با خودت چند چندی!
_من می دونم با خودم چند چندم عسلم فقط نمی دونم چرا توی مغز کوچولو تو فرو نمیره که چی می خوام.

http://novelland.ir/neginmusic.com/%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86%20%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%8A%DA%A9.mp3

برای دانلود کامل آین اهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ مرداد به نام من این نبودم

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۵۰ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا