" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 49 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۹

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#لیلی

************************
با حرص رژ لب قرمزی رو که داخل کیف لوازم آرایش بود برداشتم و گوشه اتاق پرت کردم.
اینقدر از دست لاله حرصی بودم که حد نداشت!
آخه دختره ی احمق تو که نامزد کرده بودی…تو که فربد داشتی،برای چی دوباره خام حرفای امیر شدی؟
کلافه روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم.
حالا باید چیکار می کردم!
حتی اگه تسلیم خواستش میشدم بازم امیر لاله به ایران برنمی گردوند.
اون قصدش انتقام بود…
انتقام از همه ی ناموسای بابام…

اینقدر در افکار آشفته و درهمم غرق بودم که اصلا متوجه حضور کسی داخل اتاق نشدم،فقط با صدا شدن اسمم وحشت زده از جام بلند شدم و به اطرافم نگاهی انداختم.
دیدم همون خدمتکاری که برام لباس خواب و لوازم آرایش آورده بود،در چند قدمی من ایستاده.
با اخم نگاهش کردم و گفتم
_چی می خوای؟
بدون هیچ حرفی کاغذی به سمتم گرفت.
با اکراه کاغذو از دستش گرفتم و بازش کردم.
یه علامت بود…علامت جغد سیاه!
پس این دختره خدمتکار جاسوس دانیل بودش.
دختر از حالت صورتم فهمید که شناختمش پس تند رفت سره اصل مطلب
_آقا می خوان بدونن پروانه پیدا کردی یا نه؟!
_گوربابای دانیل و پروانه…من خیلی زرنگ باشم بتونم خواهرم رو نجات بدم.
ترسیده به بیرون از اتاق نگاهی انداخت و گفت
_هیس…آروم! ممکنه کسی مکالمه مارو بشنوه…من اینجام تا به شما کمک کنم.
با حالی آشفته روی تخت نشستم و گفتم
_نمی دونم باید چیکار کنم…فعلا فقط آمار نگهبان هایی که از این عمارت محافظت می کنن رو برام بیار.
_باشه.
و بعد به سمت دره اتاق رفت و خواست از اتاق خارج بشه که با حرفی که زدم میخکوب سره جاش ایستاد.
_صبر کن.
به طرفم برگشت و سوالی نگاهم کرد.

اگه امیر می کشتم می تونستم هم لاله رو نجات بدم و هم خودم رو!
نفس عمیقی کشیدم و آروم لب زدم
_برام یه اسلحه بیار.
🍁🍁🍁🍁

#لیلی

متعجب به سمتم برگشت و پرسید
_اسلحه! برای چی می خوای؟
_اینا دیگه ربطی به تو نداره…فقط کاریو که ازت خواستم انجام بده.
فکرم رو خوند و تند گفت
_می خوای امیرو بکشی؟
در جوابش سری تکون دادم و گفتم
_آره…می خوام زمینو از وجود همچین هیولایی پاک کنم.
هاج و واج نگاهم کرد و گفت
_دیوونه شدی؟ فکر کردی اگه امیرو بکشی دستت به پروانه می رسه!؟
عصبی چنگی میون موهام زدم و به طرفش رفتم.
مقابلش ایستادم و عصبی گفتم
_پروانه برام مهم نیست…من الان به تنها چیزی که اهمیت میدم خواهرمه.
_من مدت زیادیه که اینجا دارم نقش یه خدمتکارو بازی می کنم…همه ی سوراخای این عمارت رو گشتم اما اثری از پروانه نیست.
سردرگم نگاهش کردم.
انگار اصلا نمی فهمید من چی دارم میگم و دردم چیه!
_حرفای منو شنیدی؟؟دارم میگم من فقط به فکر نجات خواهرمم نه پروانه.
سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پج زد
_خواهرت اینجا نیست…همین دیروز بردنش…فکر کنم همون جایی که بقیه دخترا هستن.
خشکم زد!
بفرما لیلی خانم…
امیر یه قدم که چه عرض کنم صد قدم از تو جلوتره.
فکر کردی لاله اینجا اسکان میده تا تو راحت فراریش بدی؟

کلافه و سردرگم به نقطه نامعلومی زل زدم که صداش طنین انداخت:
_سعی کن اعتماد امیرو جلب کنی و بهش نزدیک بشی…این تنها راه نجات پروانه و خواهرته.
ناچارا سری تکون دادم و گرفته گفتم
_حداقل برام قرص ضد بارداری بیار…این کارو که می تونی انجام بدی؟
🍁🍁🍁🍁

#هانا

********************
با دستمال اشکام رو پاک کردم و نالیدم
_حالا باید چیکار کنم مهرداد؟من نه می تونم به زور آیلا ازش بگیرم و نه می تونم شکایت کنم.
جوابم رو نداد و عصبی مشغول بالا و پایین کردن طول و عرض اتاق شد.
فکر کنم بیشتر از اینکه فکرش درگیره پس گرفتن آیلا باشه داشت به میلاد فکر می کرد.
دستمال دیگری از داخل جعبه برداشتم و سرمو پایین انداختم که ترانه اینبار پرسید
_مهرداد می خوای چیکار کنی؟
ایستاد…به سمت من و ترانه که روی تخت نشسته بودیم برگشت و من رو مخاطب قرار داد و گفت
_تو شاید نتونی اما من آیلا پس میگیرم…حساب اون میلاد حروم لقمه رو هم بعدا می رسم.
و بعد عصبی به سمت دره اتاق قدم برداشت که ترانه تند از جاش بلند شد و بازوشو گرفت و گفت
_کجا داری میری؟
_میرم دم خونش.
منم از روی تخت بلند شدم و به طرفشون رفتم.
مقابل مهرداد ایستادم و گفتم
_منم میام…من که نباشم تو دوباره باهاش دعوات میشه.
جدی گفت
_لازم نیست؛ تو همین جا بمون…من فقط می خوام باهاش حرف بزنم.
پوزخندی زدم و گفتم
_تو گفتیو منم باور کردم…تو و آرمین هر موقع به هم می رسید مثل سگ و گربه به جون هم می پرید.
ناچارا سری تکون داد و موافقت کرد که باهاش برم.
مهرداد تنها امیده من بود…
تنها کسی بود که می تونست کمکم کنه آیلا از آرمین پس بگیرم…

ترانه موند تا مراقب ترمه باشه و من و مهرداد هم سوار ماشین شدیم و به سمت خونه آرمین به راه افتادیم.
توی راه سکوت بین مون حکم فرما بود که بالاخره مهرداد پرسید
_واقعا میلاد بهت ### کرد هانا؟
🍁🍁🍁🍁

#هانا

خجالت زده سرمو پایین انداختم و گفتم
_آره…من بیهوش شدم چون دوباره همون حالت بهم دست داد اما وقتی بهوش اومدم،برهنه روی تخت افتاده بودم.
با حرفی که زد من رو به چالش انداخت:
_تو بیهوش بودی! پس چه طور می تونی اینقدر مطمئن بگی که بهت ### کرده؟!
نفس عمیقی کشیدم و بعد از مکث کوتاهی گفتم
_قبل از اینکه بیهوش بشم لباس تنم بود مهرداد!
با تموم شدن جملم،اخماش بیشتر درهم رفت و با فک منقبض شده ای غرید
_فقط خدا خدا کنه که دستم بهش نرسه،آیلا که پس گرفتی؛ میرم سراغش…زندش نمیزارم.
در جوابش چیزی نگفتم.
فعلا تنها چیزی که برام مهم بودش آیلا بود و نمی خواستم با فکر کردن به میلاد ذهنم رو مشغول کنم.
دیگه نه من چیزی گفتم و نه مهرداد و تا رسیدن به خونه آرمین سکوت بین مون حکم فرما بود.

وقتی رسیدیم؛ مهرداد کمی با فاصله از خونه ماشین رو پارک کرد که تند از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه دویدم.
منتظر مهرداد نشدم و زنگ خونه رو پشت سره هم فشردم.
با اینکه به شدت استرس داشتم اما سعی می کردم که این ترس و استرسم رو پنهان کنم.
مهرداد به سمتم اومد و کنارم ایستاد.
_درو باز نمی کنه؟
دوباره زنگ زدم و گفتم
_نه
کمی عقب عقب رفت و به ساختمون چشم دوخت.
بلافاصله گفت
_لامپا خاموشه.
وحشت زده عقب رفتم و کناره مهرداد ایستادم.
راست می گفت…!
لامپای ساختمون که از این فاصله هم مشخص بود،خاموش بودن و کسی توی خونه نبود!!
ترسیده به مهرداد زل زدم و زمزمه کردم
_نکنه خونه رو عوض کرده باشه؟
جوابی نداد که با حالی آشفته روی زمین نشستم و نالیدم
_وای خدایا بدبخت شدم…دیگه آیلا نمیبینم.
🍁🍁🍁🍁

#هانا

مهرداد دوباره به سمت دره خونه رفت و مجدد زنگ رو فشرد اما من هم چنان وسط کوچه نشسته بودم و نمی دونستم باید چه غلطی بکنم!
ترس برای همیشه از دست دادن آیلا مثل خوره به جونم افتاده بود و باعث شد که اشکام جاری بشن.
مهرداد که متوجه وضعیت آشفته من شد به سمتم اومد و کنارم زانو زد و گفت
_بلند شو هانا…پاشو این چه کاریه دیگه،هنوز هیچی معلوم نیست تو چرا آبغوره گرفتی!
با چشمای نمدار نگاهش کردم و نالیدم
_من آرمینو خوب میشناسم…حتما خونه عوض کرده تا نتونیم پیداشون کنیم،اصلا نکنه رفته باشه یه کشور دیگه؟
_مگه کشکه خواهره من!بهت قول میدم حتی اگه زیره سنگم رفته باشن پیداشون کنم…پاشو عزیزم.
با درد چشمامو باز و بسته کردم و بعد از روی زمین بلند شدم.
خواستم به سمت ماشین مهرداد قدم بردارم که همون لحظه ماشینی وارد کوچه شد و مقابل دره خونه آرمین پارک کرد.
همین که چراغ های اون ماشین خاموش شد تازه نگاهم به صورت آرمین و آیلا افتاد!
با دیدن آیلا انگار که دنیا رو بهم دادن از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.
بدون هیچ درنگی به سمت ماشین دویدم و دره طرف آیلا باز کردم که آیلا تند بغلم پرید و با خوشحالی گفت
_مامان!
اینقدر دل تنگش بودم که فقط محکم بغلش کردم و توی آغوشم فشردمش،جوری که بچه بیچاره به صدا در اومد و نالید
_آخ…مامانی دردم اومد.
از آغوشم بیرون آوردمش و بهش زل زدم که با اون دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و گفت
_چرا داری گریه می کنی مامان؟
با بغض گفتم
_از خوشحالیه عزیزم.
متعجب پرسید
_مگه ادم وقتی خوشحال میشه گریم می کنه؟
خواستم جوابش رو بدم که صدای داد مهرداد مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_تف به غیرتت آرمین…تف! به چه حقی بچه رو از مادرش جدا می کنی؟هاااان به چه حقی؟
ترسیده نگاهم رو به مهرداد که در چند قدمی ماشین ایستاده بود دوختم.
خدا رحم کنه فقط بین این دو نفر دعوا نشه…
🍁🍁🍁🍁

#هانا

آرمین با خونسردی از ماشین پیاده شد و در حالی که داشت با اخم من و آیلا رو نگاه می کرد گفت
_گه خوریش به تو نیومده…الانم دست خواهرتو بگیر و گورتو گم کن.
با تموم شدن جملش، مهرداد مثل دیوونه ها به سمتش یورش برد و یقه پیراهنش و بین مشتاش گرفت.
آیلا ترسیده از این حرکت مهرداد؛ خودش و توی بغلم انداخت و با صدای لرزونی نزدیک گوشم پچ زد
_مامان من می ترسم…چرا دایی می خواد آرمین جون بزنه؟
دستی میون موهای پرپشتش کشیدم و رو به مهرداد گفتم
_مهرداد خواهش می کنم تمومش کن…آیلا ترسیده.
مهرداد کلافه یقه آرمین رها کرد و با فک منقبض شده ای غرید
_می خوام باهات حرف بزنم.
_اما من حرفی با تو ندارم.
و بعد به سمت ما اومد و دست آیلا گرفت و به زور از بغلم کشیدش بیرون.
خواست به سمت خونه ببرتش که آیلا با سرتقی دوباره به سمتم دوید و گفت
_من پیش مامانم میمونم.
آرمین کلافه چنگی میون موهاش زد و نگاه خشمگینش رو به من دوخت.
بازم جای شکرش باقیه که توی این اوضاع آیلا طرفه منو گرفت!
مهرداد به سمت آرمین اومد و دستش و روی شونش قرار داد و جدی گفت
_تو شاید نخوای حرفای من رو بشنوی اما من خیلی حرف برای گفتن دارم که باید بهت بزنم…پس مرد باش بیا بشین تو ماشین تا دو کلام باهم حرف بزنیم…نمی خوام جلوی بچه چیزایی بگم که نباید بشنوه.
آرمین عمیق نگاهی بهش انداخت و بعد از مکث کوتاهی با تکون دادن سرش موافقت کرد.
لبخند محوی زدم…برای اولین بار آرمین داشت به حرف مهرداد گوش میداد.
رو کرد سمت من و خیلی خشک گفت
_برید تو خونه.
و کلیدو به سمتم گرفت.
تند کلیدو ازش گرفتم و همراه با آیلا به سمت خونه قدم برداشتم.

#هانا

آرمین با خونسردی از ماشین پیاده شد و در حالی که داشت با اخم من و آیلا رو نگاه می کرد گفت
_گه خوریش به تو نیومده…الانم دست خواهرتو بگیر و گورتو گم کن.
با تموم شدن جملش، مهرداد مثل دیوونه ها به سمتش یورش برد و یقه پیراهنش و بین مشتاش گرفت.
آیلا ترسیده از این حرکت مهرداد؛ خودش و توی بغلم انداخت و با صدای لرزونی نزدیک گوشم پچ زد
_مامان من می ترسم…چرا دایی می خواد آرمین جون بزنه؟
دستی میون موهای پرپشتش کشیدم و رو به مهرداد گفتم
_مهرداد خواهش می کنم تمومش کن…آیلا ترسیده.
مهرداد کلافه یقه آرمین رها کرد و با فک منقبض شده ای غرید
_می خوام باهات حرف بزنم.
_اما من حرفی با تو ندارم.
و بعد به سمت ما اومد و دست آیلا گرفت و به زور از بغلم کشیدش بیرون.
خواست به سمت خونه ببرتش که آیلا با سرتقی دوباره به سمتم دوید و گفت
_من پیش مامانم میمونم.
آرمین کلافه چنگی میون موهاش زد و نگاه خشمگینش رو به من دوخت.
بازم جای شکرش باقیه که توی این اوضاع آیلا طرفه منو گرفت!
مهرداد به سمت آرمین اومد و دستش و روی شونش قرار داد و جدی گفت
_تو شاید نخوای حرفای من رو بشنوی اما من خیلی حرف برای گفتن دارم که باید بهت بزنم…پس مرد باش بیا بشین تو ماشین تا دو کلام باهم حرف بزنیم…نمی خوام جلوی بچه چیزایی بگم که نباید بشنوه.
آرمین عمیق نگاهی بهش انداخت و بعد از مکث کوتاهی با تکون دادن سرش موافقت کرد.
لبخند محوی زدم…برای اولین بار آرمین داشت به حرف مهرداد گوش میداد.
رو کرد سمت من و خیلی خشک گفت
_برید تو خونه.
و کلیدو به سمتم گرفت.
تند کلیدو ازش گرفتم و همراه با آیلا به سمت خونه قدم برداشتم.

#لیلی

********************
خدایا آخه ۱۵ تا نگهبان؟؟
مگه این عمارت چه کوفتی داره که باید ۱۵ نفر نگهبانیش رو بدن!
لعنت به این شانس…
نه تنها نمی تونم خارج بشم بلکه با این تعداد نگهبان و بادیگاردی که توی باغ ول می چرخن حتی نمی تونم یه سرکی به اطراف بکشم.
با حرص ورقه قرص ضد بارداری که جاسوس دانیل بهم داده بود بین مشتام فشردم که همون لحظه امیر سر رسید!
تند ورق قرصو توی پیراهنم پنهان کردم و با اخم به دره ورودی سالن زل زدم.
با دیدن من که روی کاناپه وسط سالن نشسته بودم لبخند ژکوندی زد و به سمتم اومد.
بالای سرم ایستاد و دستش و به سمت صورتم دراز کرد که تند صورتم رو عقب کشیدم و غضبناک نگاهش کردم.
پوزخندی به این حرکاتم زد و مقابلم روی صندلی چرمی نشست.
_چه عجب از اون سوزاخ موش زدی بیرون!
منظورش اون اتاقی بود که تا دیروز توش حبس شده بودم.
برزخی جواب دادم
_ببخشید که اون تو زندانیم کرده بودی…حتی پنجره رو یه جوری مهر و موم کرده بودی که مبادا بال دربیارم و بپرم و برم.
با پاش چندین بار روی زمین ضرب زد و خیلی ناگهانی گفت
_فکراتو کردی؟
خوب متوجه منظورش شدم اما خودمو زدم به کوچه علی چپ و گفتم
_درمورد چی؟
_درمورد بچه و خواهرت!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_آره…اما تو توقع نداری که من بهت اعتماد کنم و دستی دستی خودم و خواهرم رو بدبخت کنم؟ چه تعهدی وجود داره که وقتی به در خواستت عمل کردم بلایی سره لاله نیاری!
مثل همیشه فکره همه چیز رو کرده بود برای همین تند جواب داد
_من لاله می فرستم ایران ور دل باباجونت و تو در عوضش عقد دائمم میشی و برام بچه میاری.
چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و تقریبا داد زدم
_زده به سرت…عقد دائم؟من عقد دائم تو بشم! عمرااااااااااااااااا.

#لیلی

از روی صندلی بلند شد و به سمتم اومد.
با لحن اغواکننده ای گفت
_می خوای لاله نجات بدی یا نه خانومم؟
زهرخندی زدم و گفتم
_قبلا هم یبار این پیشنهاد رو بهم دادی…اون موقع پای جون آرش وسط بود و حالا هم لاله! چرا واقعا دست از سرم بر نمیداری امیر،چرا اینقدر عذابم میدی آخه لعنتی؟ یبارگی منو بکش راحتم کن.
انگشتش و روی لب هام قرار داد و گفت
_هیس! دیگه این حرفو نزن…دیگه حرف مرگت رو پیش نکش.
با این حرفش اشک توی چشمام حلقه بست.
دردناک گفتم
_از موقعی که با تو آشنا شدم دارم روزی هزار بار میمیرم…بعد تو میگی حرف از مرگ نزنم؟ دیگه چه بلایی مونده که سرم نیاورده باشی هاااان؟ لعنت بهت بابا…لعنت بهت که به خاطر تو و یه انتقام مسخره دخترات اینقدر دارن زجر می کشن…مــ…
با قرار گیری لب های داغ و ملتهبش روی لب هام به کل خفه خون گرفتم.

بی وقفه لب هام رو بوسید که دیگه رسما به نفس نفس افتادم و خودم و عقب کشیدم.
نگاه تب دارش و بهم دوخت و لب زد
_عقد دائمم که بشی برای همیشه دست از سره لاله و بقیه خانوادت برمیدارم.
با درد چشمام و روی هم فشردم و اجازه دادم اشکام ببارن.
یاده آرش جیگرمو آتیش می زد.
به سمتم اومد و منو در آغوش گرفت و دستش و نوازش وار بین موهام کشید.
توی بغلش عین یه جوجه گم شده بودم.
بینیم و بالا کشیدم و زمزمه کردم
_چرا اینقدر عذابم میدی امیر؟
مثل همیشه گفت
_چون دوستت دارم!
پوزخند تلخی زدم و توی دلم گفتم
_اما تو اصلا قلبی نداری که بخواد کسی و دوست داشته باشه.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.c0m.mp3

برای دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیر اقدام کنید

دانلود آهنگ دیس لاو سینا لاونت و آیلین استار به نام قصه و غصه

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۹ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا