" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 48 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۸

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

************************
سیلی محکمی نثارش کردم که بر اثر ضربه من،صورتش به یک طرف خم شد.
از شدت عصبانیت تموم بدنم می لرزید و اصلا کنترلی بر رفتارم نداشتم.
نامه آرمینو به تخته سینش کوبیدم و داد زدم
_بخونش! بخونش میلاد! همه ی اینا تقصیر توعه…تقصیر تووووو.
با شرمندگی کاغذو گرفت و سرشو پایین انداخت که جدی تر ادامه دادم
_کاره تو بود نه؟ ناپدید شدن آرمین زیره سره تو بود؟!
سرشو به نشونه آره تکون داد و گفت
_باره اولی که ناپدید شد نه،کاره من نبود…اما بار دومــ…
میون کلامش پریدم و غریدم
_آخه چرا میلاد! چرا؟ هیچ می دونی با این کارت منو بدبخت کردی؟بیچارم کردی!
سرشو بالا آورد و عمیق به چشمام زل زد و گفت
_چون دوستت دارم هانا…با اینکه از آرمین حالم بهم می خوره اما بهش صدمه ای نرسوندم.
پوزخندی زدم و گفتم
_تو صدمه اصلی به من زدی میلاد…تو کاری کردی که آرمین،آیلا رو با خودش برداره و ببره…تو با اون رابطه زوری منو نابود کردی و بعد خیلی راحت همه چیزو کف دست آرمین گذاشتی تا بیشتر خرد بشم…تا بیشتر نابود بشم.

با انزجار چهرشو جمع کرد و نالید
_به خدا فکر کردم اینطوری می تونم به دستت بیارم…فکر می کردم آرمین بیخیالت میشه و میزاره و میره!
با درد چشمامو بستم و زمزمه کردم
_آره بیخیال من شد اما بیخیال دخترش نشد…بیخیال آیلای من نشد.
دستاشو روی شونم قرار داد که تند پسش زدم و یه قدم به عقب رفتم.
آشفته دستی میون موهاش کشید و گفت
_باهم آیلا رو از اون عوضی پس میگیریم.
با تاسف سری به طرفین تکون دادم و گفتم
_دیگه مایی وجود نداره…از حالا به بعد تو برای من مردی میلاد…مردی!دیگه نمی خوام ببینمت…خودم به تنهایی آیلا پس میگیرم.
🍁🍁🍁🍁

#لیلی

********************
هرچی تلاش کردم تا پنجره داخل اتاق رو باز کنم،نتونستم!
امیر فکره همه چیز رو کرده بود.
امکان نداشت من رو داخل اتاقی بیاره که کوچک ترین راه فراری داشته باشه.
عصبی از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت نشستم.
فقط خدا می دونه اینبار این هیولا برام چه نقشه ای کشیده!
کلافه نفس عمیقی کشیدم و خواستم به سمت در برم که با صدای قدم هایی که از بیرون اتاق میومد؛ تند سره جام نشستم.
به ثانیه نکشید که در باز و قامت امیر بین چهارچوب در نمایان شد.
با دیدن من لبخندی زد و قدمی داخل اتاق گذاشت و گفت
_امروز حالت چه طوره ملکه ی من!
فقط با اخم نگاهش کردم که به سمتم اومد و ادامه داد
_چه اخمو! بهتره اون سرگرد جونتو بیارم پیشت تا این اخمات از هم باز بشه.
عصبی از روی تخت بلند شدم و انگشتمو به حالت تهدید تکون دادم و گفتم
_امیر به خدا اگر بلایی سره آرش بیاری مــ…
جملم با زهرخندش قطع شد.
_تو چی؟لابد منو می کشی! ببین لیلی من اگه اراده کنم می تونم به راحتی کشتن یه پشه اون مرتیکه رو بفرستم اون دنیا.

لعنتی…
من مثلا اومدم اینجا تا پروانه نجات بدم اما خودم توی چنگاله امیر گیر افتادم.
دستی میون موهام کشیدم و پرسیدم
_از من چی می خوای؟
به طرفم اومد و همون چند سانتی متر فاصله ای هم که وجود داشت از بین برد.
نزدیک صورتم پچ زد
_همون خواسته ای قبلا ازت داشتم.
مات برده نگاهش کردم که ادامه داد
_بچه!

#لیلی

و بعد لب های داغشو به لاله گوشم چسبوند و گاز ریزی گرفت که تند به عقب هلش دادم و گفتم
_حالم ازت بهم می خوره امیر…این روش جدیدت برای انتقام گرفتنه؟
چهره مظلومی به خودش گرفت و گفت
_نه عزیزم…من فقط ازت یه بچه می خوام،بچه ای که پدرش من باشم و مادرش تو…این کجاش آخه شبیه انتقامه!
پوزخندی زدم و دهن باز کردم تا چیزی بگم اما این اجازه رو بهم نداد.
با لحن جدی گفت
_بهت قول میدم اینبار حواسم خیلی به تو و بچمون باشه و اجازه نمیدم کسی صدمه ای بهتون بزنه، از جمله اون جناب سرگرد!
_من با حرفای قشنگ قشنگ تو خر نمیشم امیر…اینقدر ازت بدی و بی رحمی دیدم که خر نشم،این همه دختر…اگه دلت بچه می خواد می تونی با یکی از اونا روهم بریزی.
یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت
_مشکل جنسی منو فراموش کردی؟تنها کسی که می تونه منو به اور**سم برسونه تویی نه یه مشت ج*ده کثیف.
دست به سینه ایستادم و با آرامش خاطر گفتم
_من دیگه اشتباه گذشته رو تکرار نمی کنم و تو هم نمی تونی منو مجبور کنی امیر چون اهرم فشاری نداری…دفعه قبلم اگه زیربار اون خفت رفتم فقط به خاطر آرش بود.
در جواب حرفام لبخند مطمئنی زد.
از اون لبخنداش بود که نشون میداد یه نقشه ای داره.
_مطمئنی که هیچ اهرم فشاری ندارم؟!

داره بازیت میده لیلی…حرفاش رو باور نکن.
امیر دستش به آرش نمی رسه…اون فقط این حرفو زد تا تورو وادار کنه خواستش رو انجام بدی.
مطمئن سرمو تکون دادم که محکم مچ دستم رو گرفت و از اتاق بیرون رفت.
بدون هیچ اختیاری دنبالش کشیده میشدم.
خودش رو به یکی از اتاقای طبقه پایین رسوند و پشت در ایستاد.
همین که دره اتاق رو باز کرد چشمم به جسم نیمه جون لیلا افتاد که دست و پاش به تخت بسته شده بود.
گیج و منگ به لیلا زل زده بودم که سرشو کنار گوشم آورد و پچ زد
_خواهرت برعکس تو خیلی احمق و سادس.
🍁🍁🍁🍁

#هانا

************************
تاکسی؛مقابل خونه قدیمی من و آرمین از حرکت ایستاد.
با حسرت نگاهی به دره خونه انداختم و بعد کرایه تاکسی حساب کردم و پیاده شدم.
به سمت دره خونه قدمی برداشتم و مقابلش ایستادم.
با استرس دستمو به سمت زنگ خونه دراز کردم و فشردمش.

فقط خدا به خیر بگذرونه!
حاضرم آرمین هر چه قدر می خواد کتکم بزنه اما اجازه بده کناره آیلا بمونم.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر ایستادم اما خبری نشد.
دوباره زنگ خونه رو فشردم که اینبار صدای قدم های کسی از پشت در بلند شد.
به سختی آب دهانم رو قورت دادم و به در خیره شدم.
صدای قلبم که دیوانه وار می تپید،کلافم کرده بود و استرسم رو بیشتر می کرد.
بالاخره در باز شد!
با باز شدن در؛ ترسیده به آرمین که بین چهارچوپ در ایستاده بود و داشت غضبناک نگاهم می کرد زل زدم.
با این نگاهش بیشتر دست و پام رو گم کردم و اصلا فراموش کردم چی می خواستم بگم!
لب های خشکم رو تر کردم و دهن باز کردم تا چیزی بگم که ناگهان صورتم به شدت سوخت و به یک طرف خم شد.
_این به خاطر دروغی بود که بابت حامله بودنت بهم گفتی.
اشک توی چشمام حلقه بست.
حقم بودش!
دستشو بالا برد و خواست سیلی دیگری نثارم کنه اما با دیدن اشکام دستشو پایین آورد و محکم مشت کرد.
با بغض گفتم
_آرمین…به خدا مــ…
بلند داد زد
_خفه شو هانا…فقط خفه شو…گفتم اگه پاتو بزاری اینجا خونت رو میریزم،نگفتم بهت؟
فقط با ترس سرمو تکون دادم.
سرشو جلو آورد و توی صورتم عربده زد
_کی من به حرفی که زدم عمل نکردم که این بار دومم باشه؟
🍁🍁🍁🍁

#هانا

با التماس گفتم
_هر بلایی خواستی سرم بیار…کتکم بزن هر کاری خواستی بکن اما منو از آیلا جدا نکن،بزار پیشش باشم آرمین…من بدون اون رسما میمیرم!
پوزخندی زد و بی رحمانه گفت
_آیلا به همچین مادر ### ای نیاز نداره…اگه ادعای مادریت میشه چرا وقتی داشتی زیره اون مرتیکه ناله می کردی به فکر دخترت نبودی؟
دستی به چشمای نم دارم کشیدم و گفتم
_داری اشتباه می کنی…من با اون رابطه ای نداشتم.
_می خوای برم عکسات رو بیارم؟
متعجب لب زدم
_کدوم عکسا!
توجهی به سوالم نکرد و با فک منقبض شده ای غرید
_ببین هانا با زبون خوش گورتو گم کن برو چون حالم داره از ریختت بهم می خوره…با این اشکا و مظلوم نمایی ها هم نمی تونی چیزی رو پیش ببری.

چه قدر ترسناک و بی رحم شده بود.
انگار واقعا قصد این رو داشت که آیلا رو برای همیشه ازم دور کنه.
با حرص اشکای سمجم رو پس زدم و گفتم
_من آیلا پس میگیرم…حالا به هر قیمتی که شده.
پوزخند زد
_اوکی عزیزم…هرکاری می خوای بکن،اصلا بزار خودم یه راهی جلوی پات بزارم!می تونی بری شکایت کنی هر چند که جرمت خیلی سنگینه و امکان نداره دادگاه آیلا رو به تو بده مخصوصا اگر من عکسات رو که لخت توی بغل اون مرتیکه بودی؛در حالی که شوهر داشتی به دادگاه ارائه بدم کارت خیلی سخت تر میشه!
دستامو محکم مشت کردم…من واقعا هیچ شانسی نداشتم.
وقتی دید حرفی ندارم که بزنم پشت در رفت و خواست درو ببنده اما لحظه اخر پشیمون شد.
نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت
_درضمن من دارم ازدواج می کنم هانا…بالاخره آیلا به یه مادر نیازه داره که بالای سرش باشه.

#لیلی

********************
ناخوداگاه به سمت لاله قدم برداشتم که بازوم رو گرفت و تند دره اتاق رو بست.
به سمت خودش برم گردوند که دستمو بالا آوردم و خواستم مشتی حواله صورتش کنم اما دستمو توی هوا گرفت.
بلند داد زدم
_خیلی پست فطرتی امیر…خیلی آشغالی…چرا دوباره خواهرمو قاطی این ماجرا کردی!چرا دزدیدیش؟مگه من برای انتقام گرفتن کافی نیستم؟آخه لعنتی،آخه عوضی تو مگه قلب نداری…تو مگه انسانیت نداری…من که هستم…من که جلوت وایستادم و تو راحت عذابم میدی…چرا دیگه پای خواهرم رو وسط می کشی؟!
برعکس من که داشتم مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز می کردم؛ اون خیلی ریلکس و خونسرد گفت
_اولن که من لاله رو ندزدیدم،اون خودش دوباره به سمت من اومد البته حقم داره هاااا…عاشقه،قلبش رو به من باخته و کنترلی رو رفتارش نداره…دومن من هنوز بلایی سرش نیاوردم که اینطور داری کولی بازی در میاری…خواسته منو که انجام بدی می فرستمش ایران پیش بابا جونت!

با نفرت گفتم
_حالم ازت بهم می خوره.
لبخند محوی زد و لپم رو کشید و گفت
_عزیزم اینقدر تلخ نباش دیگه!به این فکر کن که پس فردا قراره مادر بشی ملکه ی من.
زهرخندی زدم و زمزمه کردم
_من تسلیم خواسته تو نمیشم امیر.
_باشه اشکالی نداره هر طور مایلی…اما فکر کنم خواهرت خوشحال بشه اگه من پدره بچش باشم.
با حرص دستامو مشت کردم.
چه قدر بی رحم تر از قبل شده بود!
انگار همون یه ذره انسانیتی که توی وجودش قرار داشت توی این مدت از بین رفته بود.
با درد چشمامو روی هم فشردم و لب زدم
_خیلی نامردی.
_من نامرد نیستم لیلی دارم یه راه حل جلوی پات میزارم تا لاله نجات بدی و خودت بشی مادره بچم.

http://novelland.ir/neginmusic.com/neginmusic.comnewsong.mp3

دانلود کامل آهنگ از طریق لینک زیرکلیک کنید

دانلود آهنگ جدید امین کاظمی با نام تصویر دور

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۸ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا