" /> فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت 47 - بی بی نار
دسته‌بندی نشدهرمان ازدواج اجباریرمان بادصبارمان بی گناهیرمان خان زادهرمان خان زاده هوس بازرمان سکانس عاشقانهرمان عروس ارباب زادهرمان عقابرمان کیش و ماترمان ملکه کوچکرمان ها

فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۷

رمان استاد دانشجو فصل دوم رمان استاد خلافکار

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از رمان فوق وارد شوید

#هانا

آیلا به سمتم اومد و با اون دستای کوچیکش اشکامو پاک کرد و گفت:
_مامانی چرا داری گریه می کنی…؟
بینیمو بالا کشیدم و گفتم:
_چیزی نیست عزیزم…فقط با بابا میلاد بحثم شد همین…!
لباشو کج کرد و گفت:
_بابا میلاد اذیتت کرد…؟
دستی به چشمام کشیدم و چیزی نگفتم که ادامه داد:
_وقتی آرمین جون برگشت بهش میگم که اذیتت کرده.
تند گفتم:
_نه نه…آیلا عزیزم اگه آرمین برگشت اصلا چیزی بهش نگو باشه…؟

************************
#لیلی

با اینکه می دونستم زندس اما بازم از دیدنش حیرت کردم.
ناباور چندین بار پلک زدم که با خونسردی به سمتم اومد و مقابلم ایستاد.
برعکس من که چه قدر توی این مدت لاغر شده بودم اون ورزیده تر از قبلش شده بود…!
نگاهی به سرتا پام انداخت و بعد پوزخندی زد و گفت:
_میبینم که دست و پات هنوز سره جاشه ملکه ی من!

با این حرفش تازه به خودم اومدم و با نفرت نگاهش کردم.
پوزخندش پر رنگ تر از قبل شد و با همون خونسردی ادامه داد:
_فکر نمی کردی خودم شخصا برای بدرقت بیام نه؟!
با حرص دندونامو روی هم فشردم و غریدم:
_اومدی اینجا تا با دستای خودم بکشمت!

#لیلی

تمسخر آمیز گفت
_وای چه خشن!
عصبی به سمتش رفتم و روی پنجه های پام ایستادم تا قدم بهش برسه.
با حرص یقه پیراهنشو بین مشتام گرفتم و غریدم
_به خدا می کشمت امیر…می کشمت…تو کاری کردی که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم…کاری کردی روزی هزار بار بمیرم و زنده بشم…آخه تو چه قدر بی رحمی لعنتی…چه قدر ظالمی!
نگاه معنا داری بهم انداخت و خونسرد زمزمه کرد
_پس خیلی بهت بد گذشت عسلم؟! من که حسابی سفارشت رو کرده بودم!
یقه پیراهنش رها کردم و محکم مشتمو به تخته سینش کوبیدم.
با خشم از لای دندونای به هم کلیک شدم گفتم
_حالا که می دونم زنده ای محاله بیخیالت بشم…تا نفرستمت بالای طناب دار ولکن نیستم.
سرشو نزدیک گوشم آورد و آروم پچ زد
_تو پات به ایران نمی رسه پلیس کوچولو.
با چشمای درشت شده نگاهش کردم که ادامه داد
_من همیشه یه قدم ازت جلو ترم لیلی…اینو تا حالا چندبار بهت گفتم؟ تو الان درست توی چنگ منی!
به عقب هلش دادم و گفتم
_جلوی این همه ادم نمی تونی کاری کنی امیر کیان فرهمند!
مطمئن یه تای ابروش رو بالا انداخت و لب زد
_واقعا؟!
دهن باز کردم تا چیزی بگم که زنی توی بلندگو اعلام کرد
_مسافران عزیز…متاسفانه مشکلی در باند به وجود اومده و پروازها با کمی تاخیر انجام میشه.
با تموم شدن جمله اون زن،همهمه بدی کل فرودگاه رو پر کرد.
کاره امیر بود!
از قصد این نقشه رو کشیده بودش!
وحشت زده نگاهمو به سمت امیر سوق دادم که ناگهان با قرار گیری دستمالی روی بینیم، دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام سیاهی رفت!

#لیلی

***********************
با حس گرمی دستی که داشت آروم گونم رو نوازش می کرد چشمام رو باز کردم.
با دیدن امیر که لبخندزنان بالای سرم ایستاده بود؛ برای یک لحظه خواستم مثل دیوونه ها جیغ بزنم اما خودم رو کنترل کردم.
نگاه پر از نفرت و خشمم رو بهش دوختم که لبخندش پر رنگ تر شد و گفت
_خوب خوابیدی ملکه ی من؟
خواستم از جام بلند بشم و مشتی نثار صورتش کنم اما درحین ناباوری دیدم که دست ها و پاهام به تخت بستس!
عصبی غریدم
_چرا دست و پاهام رو بستی؟
کنارم روی تخت نشست و گفت
_برای اینکه فکر فرار به سرت نزنه
با حرص بازدمم رو بیرون فرستادم و گفتم
_اینبار دیگه از جونم چی می خوای امیر؟ اینبار دیگه برام چه نقشه ای کشیدی؟ آخه لعنتی من مگه چه بدی در حقت کردم که اینقدر عذابم میدی!
خونسرد لب زد
_جواب سوال آخرت رو خوب می دونی
مثل دیوونه ها داد زدم
_نه! نمی دونم…تو بهم بگو
با اخم گفت
_تو داری تاوان بدی پدرت رو پس میدی.

با انزجار چشمامو بستم که ادامه داد
_اما نگران نباش خانومم…از حالا به بعد دیگه نمیزارم بهت سخت بگذره… البته اگه به حرفام گوش بدی!
چشمامو باز کردم و که خم شد و پیشونیم رو بوسید و از روی تخت بلند شد.
به سمت دره اتاق قدم برداشت که با حرفی که زدم میخکوب سره جاش ایستاد
_کاش همون شب مرده بودی امیر.
به طرفم برگشت و چشمکی زد و گفت
_دلت میاد برای بابای آینده بچت آرزوی مرگ کنی؟!
متعجب چشمامو درشت کردم که گفت
_خوب استراحت کن لیلی چون خیلی باهات کار دارم.

#هانا

************************
با صدای زنگ گوشیم،کاغذ های به هم ریخته مقابلم رو کنار زدم و به سمت گوشیم خیز برداشتم.
با دیدن شماره ی پرستاری که مراقب آیلا بود تند تماس رو وصل کردم که صدای گریش توی فضا پیچید.
متعجب زمزمه کردم
_چیشده؟ چرا داری گریه می کنی!
میون هق هقش گفت
_خانم…همین الان یه آقایی اومد و آیلا رو با خودش برد.
تقریبا داد زدم
_چی داری میگی مال خودت؟! یعنی چی آیلا برد؟
بینیشو بالا کشید و گفت
_خانم خواستم مانعش بشم اما آیلا هم با میل خودش با اون مرد رفت!
در حالی که داشتم هراسان محل کارم رو ترک می کردم گفتم
_اون مرد کی بود؟ چیزی نگفت؟
_نه خانم…فقط یه کاغذ داد بهم که بدم به شما.
عصبی گفتم
_همون جا بمون…دارم میام.
و بعد تند تماس رو قطع کردم و به سمت ماشینم که داخل پارکینگ پارک شده بود رفتم.
تند سوار ماشین شدم و به سمت خونه رانندگی کردم.
از محل کارم تا خونه حداقل نیم ساعت راه بود و باید زودتر خودم رو به خونه می رسوندم.
از شدت دلشوره و استرس اینقدر تند رانندگی می کردم که نزدیک بود حتی با یه نفر تصادف کنم.
نمی دونم چرا حس می کردم اون مرد آرمینه و متوجه همه چیز شده…
دروغم بابت حاملگیم…
و ماجرای ### میلاد!
به خونه که رسیدم، وحشت زده زنگ خونه رو زدم که پرستار تند درو باز کرد.
با باز شدن در پریدم داخل خونه و گفتم
_اون کاغذو بده من…زود باش.
پرستار تند از روی میز کاغذو برداشت و به دستم داد.
کاغذو باز کردم و به کلماتش چشم دوختم.
با هر جمله ای که می خوندم احساس می کردم هر آن ممکنه قلبم سینم رو بشکافه و بیرون بزنه!

دست خط آرمین بود و نوشته بودش:
_آیلا با خودم میبرم تا راحت بتونی به ### بازی هات با اون مرتیکه حروم زاده برسی…بهت پیشنهاد می کنم دنبال آیلا نیای هانا؛ چون به محض اینکه ببینمت به خاطر اون دروغی که گفتی و جر خوردنت زیره اون مرتیکه خونت رو میریزم!

دموی آهنگ زیبا و شاد و جدید راغب در صورت پسندیدن برای دانلود از طریق لینک زیر اقدام کنید

http://novelland.ir/neginmusic.com/123.mp3

دانلود کامل آهنگ جدید و زیبای راغب به نام شالت

نوشته فصل دوم رمان استاد خلافکار پارت ۴۷ اولین بار در شصت تیپ مرجع کامل رمان آنلاین. پدیدار شد.

مشاهده کامل از اینجا کلیک کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا